درخواستی ازmariaentp
درخواستی از@maria_entp
سناریو: دزدی در حیاط (نسخه سگهای ولگرد بانگو)
اوسامو دازای(بانداژ پیچیِ عاشقپیشه): با یه لبخندِ غمگین و مرموز. انگار منتظر بودی.
ا.ت: "دازای! باز اومدی برای خودکشیِ دستهجمعی؟"
دازای: (یهو بغلت میکنه) "آه، عشقِ من! فکر میکردم وقتی بیام اینجا، قراره با هم غرقِ دریایِ مواجِ تنهایی بشیم، ولی تو مثلِ یه فانوسِ دریایی، راهِ درست رو بهم نشون دادی! بیا این چاقو رو بردار، میخوام خودمو تقدیمِ تو کنم!"
عاشق شدن:کلاً دزدی یادش میره. تمرکزش میره روی اینکه چطور تو رو به "خودکشیِ عاشقانه" دعوت کنه.
چویا ناکاهارا (کوتولهیِ عاشقِ خشن): با صورتِ برافروخته از عصبانیت و یه چیزی شبیه به... شرمندگی؟
ا.ت:"چویا! خودتی؟ اومدی همینطوری یه چیزی بدزدی؟"
چویا: (با مشتهای گره کرده) "کی گفته من دزدم؟! من فقط اومده بودم... یه کم هوای تازه استشمام کنم! ها! تازه... تو از کجا اینقدر قشنگ شدی که من چشم ازت برنمیدارم؟"
عاشق شدن: غرورش اجازه نمیده مستقیم بگه "عاشقت شدم"، ولی رفتارش کاملاً داد میزنه. سعی میکنه با خشونتِ بیشتر، علاقهاش رو نشون بده.
رانپو ادوگاوا (کارآگاهِ نابغه که فقط دنبالِ یه "بازی" جدیده)
واکنش: با چشمهای گرد شده و هیجانزده، انگار یه معما پیدا کرده.
ا.ت: "رانپو! تو اینجا چیکار میکنی؟ دنبالِ گنجِ پنهانی؟"
رانپو: (میخنده و عینکشو صاف میکنه) "تقصیرِ توئه! تو باعث شدی که من دلم بخواد این 'پروندهی دزدیِ شبانه' رو حل کنم. ولی خب... به نظرم بهترین 'مظنون' و 'مُجرم' همینجاست! یعنی... خودِ تو!"
عاشق شدن: این موقعیت رو یه معمای جذاب میبینه و حل کردنِ قلبِ تو براش از هر گنجی شیرینتره.
ریونوسوکه آکوتاگاوا (با سگِ سیاهش، سگِ ولگردِ عاشق): عصبی و با حسِ مالکیت. سگش هم پشت سرش آمادهی حمله.
ا.ت: "آکوتاگاوا! باز اومدی با این سگِ بیچارهات؟ دنبالِ چی میگردی؟"
آکوتاگاوا: (سگش رو جلو میفرسته، ولی خودش به تو خیره میشه) "من... من اومدم اینجا تا ثابت کنم از همه قویترم! ولی... (مکث میکنه، نگاهش نرم میشه) وقتی تو رو دیدم... فهمیدم که قدرتِ واقعی، شاید... نگه داشتنِ یه نفر باشه."
عاشق شدن:اون حسِ "وابستگی" به راسکایِ بدبخت تبدیل میشه به یه حسِ عمیقتر و عجیبتر نسبت به تو.
.ببخشید عکس از درست حسابی نداشتم برای همین برای بیشتر اون سناریو ها بدون عکسه.
سناریو: دزدی در حیاط (نسخه سگهای ولگرد بانگو)
اوسامو دازای(بانداژ پیچیِ عاشقپیشه): با یه لبخندِ غمگین و مرموز. انگار منتظر بودی.
ا.ت: "دازای! باز اومدی برای خودکشیِ دستهجمعی؟"
دازای: (یهو بغلت میکنه) "آه، عشقِ من! فکر میکردم وقتی بیام اینجا، قراره با هم غرقِ دریایِ مواجِ تنهایی بشیم، ولی تو مثلِ یه فانوسِ دریایی، راهِ درست رو بهم نشون دادی! بیا این چاقو رو بردار، میخوام خودمو تقدیمِ تو کنم!"
عاشق شدن:کلاً دزدی یادش میره. تمرکزش میره روی اینکه چطور تو رو به "خودکشیِ عاشقانه" دعوت کنه.
چویا ناکاهارا (کوتولهیِ عاشقِ خشن): با صورتِ برافروخته از عصبانیت و یه چیزی شبیه به... شرمندگی؟
ا.ت:"چویا! خودتی؟ اومدی همینطوری یه چیزی بدزدی؟"
چویا: (با مشتهای گره کرده) "کی گفته من دزدم؟! من فقط اومده بودم... یه کم هوای تازه استشمام کنم! ها! تازه... تو از کجا اینقدر قشنگ شدی که من چشم ازت برنمیدارم؟"
عاشق شدن: غرورش اجازه نمیده مستقیم بگه "عاشقت شدم"، ولی رفتارش کاملاً داد میزنه. سعی میکنه با خشونتِ بیشتر، علاقهاش رو نشون بده.
رانپو ادوگاوا (کارآگاهِ نابغه که فقط دنبالِ یه "بازی" جدیده)
واکنش: با چشمهای گرد شده و هیجانزده، انگار یه معما پیدا کرده.
ا.ت: "رانپو! تو اینجا چیکار میکنی؟ دنبالِ گنجِ پنهانی؟"
رانپو: (میخنده و عینکشو صاف میکنه) "تقصیرِ توئه! تو باعث شدی که من دلم بخواد این 'پروندهی دزدیِ شبانه' رو حل کنم. ولی خب... به نظرم بهترین 'مظنون' و 'مُجرم' همینجاست! یعنی... خودِ تو!"
عاشق شدن: این موقعیت رو یه معمای جذاب میبینه و حل کردنِ قلبِ تو براش از هر گنجی شیرینتره.
ریونوسوکه آکوتاگاوا (با سگِ سیاهش، سگِ ولگردِ عاشق): عصبی و با حسِ مالکیت. سگش هم پشت سرش آمادهی حمله.
ا.ت: "آکوتاگاوا! باز اومدی با این سگِ بیچارهات؟ دنبالِ چی میگردی؟"
آکوتاگاوا: (سگش رو جلو میفرسته، ولی خودش به تو خیره میشه) "من... من اومدم اینجا تا ثابت کنم از همه قویترم! ولی... (مکث میکنه، نگاهش نرم میشه) وقتی تو رو دیدم... فهمیدم که قدرتِ واقعی، شاید... نگه داشتنِ یه نفر باشه."
عاشق شدن:اون حسِ "وابستگی" به راسکایِ بدبخت تبدیل میشه به یه حسِ عمیقتر و عجیبتر نسبت به تو.
.ببخشید عکس از درست حسابی نداشتم برای همین برای بیشتر اون سناریو ها بدون عکسه.
- ۱.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط