پارت ۴۰

پارت ۴۰

پادشاه به سمت یه پرده میزه و اونو کنار میزنه
و همه یه تابلوی بزرگ روی دیوار اویزون بود
که تصویر ات بود همه شکه شده بودن

پادشاه: من روزی که با مادر ات ازدواج کردم
فقط یه اشراف زاده بودم و وقتی که
مادر ات رو دیدم عاشقش شدم
ما هردومون تو همین قصر زندگی میکردیم
و مادر ات اون دختر فرمانده نظامی بود
ما باهم ازدواج کردیم و صاحب یه فرزند
شدیم.. ات
بله اون یه انسانه چون مادرش هم یه انسان و یه خوناشام بود
و پادشاه قبلی اینکه تو سلطنتش یه انسان رو ببینه متنفر بود برای همین دستور داد
ات رو تو جنگل رها کنیم تا خودش به صورت طبیعی بمیره
و من به جای اینکه اونو بزارم تو جنگل
دادم به یه نفر از مردم و بهش پول دادم تا از ات مراقبت کنه و سال هایی گذشت
و الان به صورت اتفاقی با دخترم اشنا شدم

جیمین: سروم این نقاشی ات برای وقتی که فقط یه نوزاد بوده نیست نقاشی الان ات هستش
اگه شما ات دادینش به یه کی دیگه تا ازش مراقبت کنه پس این نقاشی چطور کشیده شده
پادشاه: این نقاشی رو یه ادم پیر که بهم گفت دوباره ات رو میبینم برام کشید
دیدگاه ها (۶)

افتخار کنین به خودتون 😂

پارت ۳۹ات: فکر کنم دیگه نمیترسم جیمین: عومم.. افرین ات: رسید...

پارت ۳۸جیمین یه لباس رسمی میپوشه جیمین: زود تر حاضر شو باید ...

My little princess Part...7ات: واقعاً تهیونگ: آره از این عو...

My little princess Part...5بعد از اینکه همه خوابیدن رفتم پیش...

My little princess Part...8«پرش‌زمانی‌به‌یک‌ماه‌بعد»«ویو‌ات»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط