زن و شوهر ی عاشق اما فقیر سر سفره شام نشسته بودند غذاشون

زن و شوهر ی عاشق اما فقیر سر سفره شام نشسته بودند غذاشون خیلی مختصر و کم بود و یک نفر را به زور سیر میکردمرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخورد گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی غذا بخوریم تا شاعرانه تر باشد وبیشتر لذت ببریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند مدتی طول کشید ودر تمام مدت میگفتند ومی خندیدندولی بعد که چراغ ها را روشن کردند دیدند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.هرکدام برای اینکه ان دیگری بیشتر بخورد به غذا دست نزده بودنددرنگاه انها فقط عشق بود وایثار
دیدگاه ها (۹)

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁴⁶(نایون+...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

داستان عاشقانه جدید

«رایحه پنهان»کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبحبند کوله‌پشتیش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط