به او اعتماد کن - به او اعتماد کن

به او اعتماد کن - به او اعتماد کن
داستان کوتاه
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
خدمتکار پرسید:....
((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))
ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))
خدمتکار گفت:
((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است
به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی
اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...
دیدگاه ها (۴۵)

طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن داشته باشدداستان کوت...

پشت هر مرد یه زن باهوش وجود دارهداستان کوتاهخانم باربارا وال...

...

سلام. صبح همه بخیر

زن سرنوشت ساز

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

سایه مافیا

از #حمید جز این هم انتظاری نداریم!!👈جناب رسایی منتشر نمود!!!...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶ شیوه چشمش فریب جنگ داشت ماغلط ...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۵: خشمِ بیدار شدهصدای قدم‌های نیروهای مس...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۵: خشمِ بیدار شدهصدای قدم‌های نیروهای مس...

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

💢کروبی خطاب به پزشکیان: برای صلحی پایدار، اگر شرایط فراهم آم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط