بی اختیار دستهایش را گرفتم ؛

بی اختیار دستهایش را گرفتم ؛
ضربانم تندتر از همیشه میزد ،
جور دیگری نگاهم کرد ،
به گمانم ،
به دنیا آمده بود که ویران کند
بنیانِ مرا ..

#فرشید_عسکری
#هنر_عکاسی
دیدگاه ها (۱)

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

رمان انتقام ازدواج کامل

چند پارتی جونگ کوک

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش دوم_کنار درختی می‌ایستم.ناگهان موجود کوچک سیاهی...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :بسیار فرق است بین دوست...

فصل دومپارت اول | آخرین سال، آخرین شبچند ماه گذشت...بعد از م...

فاصله یک لبخند تا جنون

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :خدا این طور خواسته؟ خد...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

The Joke That Broke Us

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط