چند پارتی جونگ کوک
𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔
سریع از هم جدا شدیم...
مدیر بود...
واییییییی یعنی دیده بود...
مدیر: اتفاقی افتاده...
جونگ کوک خیلی خونسرد شروع به حرف زدن کرد...
- نه.. فقدر داشتم با ات درباره امتحان هاش صحبت میکردم...
مدیر: استاد خوبی هستید.. خوشحالم که به این دانشگاه اومدید....
- ممنون...
- خوب ما دیگه میریم سر کلاس...
مدیر: ها بله...
جونگ کوک با چشماش اشاره کرد برم بیرون...
سریع تعظیمی برای مدیر کردم و از اتاق بیرون اومدم...
جونگ کوک هم پشت سرم بیرون اومد...
- ترسیدی نه..؟!
+ اره... اگه مدیر این صحنه رو میدید.. مطمئنم هر دومون رو اخراج میکرد...
- تا وقتی که من هستم نمی تونه...
برای اولین بار بهش لبخندی زدم... اونم لبخندی بهم زد...
چه لبخند قشنگی داشت...
کاش هیچ وقت لبخندش رو پشت اون چهره سرد و جدیش غایم نکنه...
به کلاس رسیدم...
ولی قبل از اینکه وارد کلاس بشیم دستمو گرفت و سریع دوباره بوسه ای روی لبام کاشت...
ازم جدا شد و درو باز کرد و وارد کلاس شد...
پشت سرش وارد کلاس شدم...
به سمت نیمکتم رفتم و نشستم...
= هی ات کجا رفتید یک ساعته...
+ بعدا..بهت میگم...
لیا اخم بزرگی کرد..
= نمیخوام الان بگو...
حرفشو حالت جیغ گفت که صدای جونگ کوک بلند شد...
- خانم لیا اگه میخواید سر کلاس حرف بزنید برید بیرون...
لیا سریع صاف نشست.
= ببخشید استاد.
و ساکت شد...
نگاهمو بالا آوردم که با کوک چشم تو چشم شدیم..
اون پوزخند میزد ولی من از شدت خجالت سرمو پایین انداختم...
|چند ساعت بعد|
بالاخره زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
صدای کشیده شدن صندلیها و جمع کردن وسایل، تمام کلاس را پر کرد.
با کلافگی کیفمو روی دوشم گذاشتم و نگاهمو به لیا دادم...
سرشو روی میز گذاشته بود و چرت میزد...
آخه الان وقت خوابه...
تکونی بهش دادم که بیدار نشد...
دستش را بالا آورد و بدون اینکه سرش را بلند کند، دستم را کنار زد.
+ هی لیا بلند شو...
= ات خودت برو امروز...
+ من بدون تو میترسم تنهایی برم خونه...
لیا بالاخره سرش را بلند کرد و با چشمان خوابآلود نگاهم کرد.
= اه لعنتی...
از جاش بلند شد و کولشو به سمتم پرت کرد...
=برای اینکه باهات بیام، کل راه باید کولمو بیاری.
کوله را گرفتم.
همین که روی دستم افتاد، تقریباً تعادلم را از دست دادم.
+ چی توی این گذاشتی؟! چرا اینقدر سنگینه؟
لیا خندید.
= غرغر نکن. راه بیفت.
+ لیا، به خونه برسیم کلتو میکنم!
= من امروز نمیرم خونه.
چرا؟
= میرم خونهی فامیل عزیزمون.
با حالت خاصی روی کلمهی ...عزیزمون.. تأکید کرد.
خوب میدونستم از بعضی فامیلهاش متنفره؛ دقیقاً مثل خودم که همیشه از بعضی مهمونیهای خانوادگی فرار میکردم.
+ اوف... خیلی خب. بریم.
از کلاس بیرون رفتیم و به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کردیم.
همین که از محوطه خارج شدیم...
🩵ادامه دارد...🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🐾🫂
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔
سریع از هم جدا شدیم...
مدیر بود...
واییییییی یعنی دیده بود...
مدیر: اتفاقی افتاده...
جونگ کوک خیلی خونسرد شروع به حرف زدن کرد...
- نه.. فقدر داشتم با ات درباره امتحان هاش صحبت میکردم...
مدیر: استاد خوبی هستید.. خوشحالم که به این دانشگاه اومدید....
- ممنون...
- خوب ما دیگه میریم سر کلاس...
مدیر: ها بله...
جونگ کوک با چشماش اشاره کرد برم بیرون...
سریع تعظیمی برای مدیر کردم و از اتاق بیرون اومدم...
جونگ کوک هم پشت سرم بیرون اومد...
- ترسیدی نه..؟!
+ اره... اگه مدیر این صحنه رو میدید.. مطمئنم هر دومون رو اخراج میکرد...
- تا وقتی که من هستم نمی تونه...
برای اولین بار بهش لبخندی زدم... اونم لبخندی بهم زد...
چه لبخند قشنگی داشت...
کاش هیچ وقت لبخندش رو پشت اون چهره سرد و جدیش غایم نکنه...
به کلاس رسیدم...
ولی قبل از اینکه وارد کلاس بشیم دستمو گرفت و سریع دوباره بوسه ای روی لبام کاشت...
ازم جدا شد و درو باز کرد و وارد کلاس شد...
پشت سرش وارد کلاس شدم...
به سمت نیمکتم رفتم و نشستم...
= هی ات کجا رفتید یک ساعته...
+ بعدا..بهت میگم...
لیا اخم بزرگی کرد..
= نمیخوام الان بگو...
حرفشو حالت جیغ گفت که صدای جونگ کوک بلند شد...
- خانم لیا اگه میخواید سر کلاس حرف بزنید برید بیرون...
لیا سریع صاف نشست.
= ببخشید استاد.
و ساکت شد...
نگاهمو بالا آوردم که با کوک چشم تو چشم شدیم..
اون پوزخند میزد ولی من از شدت خجالت سرمو پایین انداختم...
|چند ساعت بعد|
بالاخره زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
صدای کشیده شدن صندلیها و جمع کردن وسایل، تمام کلاس را پر کرد.
با کلافگی کیفمو روی دوشم گذاشتم و نگاهمو به لیا دادم...
سرشو روی میز گذاشته بود و چرت میزد...
آخه الان وقت خوابه...
تکونی بهش دادم که بیدار نشد...
دستش را بالا آورد و بدون اینکه سرش را بلند کند، دستم را کنار زد.
+ هی لیا بلند شو...
= ات خودت برو امروز...
+ من بدون تو میترسم تنهایی برم خونه...
لیا بالاخره سرش را بلند کرد و با چشمان خوابآلود نگاهم کرد.
= اه لعنتی...
از جاش بلند شد و کولشو به سمتم پرت کرد...
=برای اینکه باهات بیام، کل راه باید کولمو بیاری.
کوله را گرفتم.
همین که روی دستم افتاد، تقریباً تعادلم را از دست دادم.
+ چی توی این گذاشتی؟! چرا اینقدر سنگینه؟
لیا خندید.
= غرغر نکن. راه بیفت.
+ لیا، به خونه برسیم کلتو میکنم!
= من امروز نمیرم خونه.
چرا؟
= میرم خونهی فامیل عزیزمون.
با حالت خاصی روی کلمهی ...عزیزمون.. تأکید کرد.
خوب میدونستم از بعضی فامیلهاش متنفره؛ دقیقاً مثل خودم که همیشه از بعضی مهمونیهای خانوادگی فرار میکردم.
+ اوف... خیلی خب. بریم.
از کلاس بیرون رفتیم و به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کردیم.
همین که از محوطه خارج شدیم...
🩵ادامه دارد...🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🐾🫂
- ۲.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط