مَحْکَمِ عشق، که دعوای دل و دلبر بود

مَحْکَمِ عشق، که دعوای دل و دلبر بود

حضرت عقل ْ، در آن دادسرا داور بود

گفت ای دل به چه حق عاشق زارش شده ای

آن زمانی که نگاهش بنظر محشر بود

سرک انداخته ای از چه به سیب لب او

گر چه باغ دهنش بی در و پیکر بود

یا بگو وقت پریشانی موهای سرش

جز رَدِ شانه ی دستت، چه رَدِّ دیگر بود

جرم تو محرز و محکومیتت معلوم است

اثرْانگشت تو بر گردن او،آخر بود

باید امروز به دارت بزنم ای دل مست

تا نخندند و نگویند که قاضی خر بود

حالتی شد دل رنجیده از این رأی و نظر

خنده می کرد و دو چشمش تر بود

گفت قاضی که فلاکت زده این یعنی چه

حکم از دار مکافات،مگر بدتر بود؟

اشک یک چیز ، دگر خنده چه معنا دارد؟

گفت این مرگ ز کم لطفی او بهتر بود

روزگاری به دلم سر زد و تابم دزدید

باز مجرم من و او حاکم این محضر بود

رشوه ی چشم سیاهش به تو خنداند مرا

گرچه از شیطنت عشق نگاهم تر بود


شاعر،،،مظاهر همتی
دیدگاه ها (۱۰)

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشددر دام مانده باشد صیاد رفته ...

بزن، ای چرخ بی‌رحم، که می‌رقصم برای توکه در ویرانه‌ی جانم، ن...

#ماه_و_باروتپارت دهم:ساختمانِ قدیمیِ اداره‌ی ثبتِ بندر، مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط