می روم وز سر حسرت به فقا می نگرم

می روم وز سر حسرت به فقا می نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می سپرم
می روم بی دل و بی یار و یقین می دانم
که من بی دل و بی یار نه مرد سفرم
سعدی
دیدگاه ها (۰)

سردار دل ها 🤲😔باز از کرب و بلا نغمه لا می آیداین صلا دم به د...

آن دوست که من دارم وان یار که من دانمشیرین دهنی دارد دور از ...

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

ای یار ناشناخته من دوست دارمتگاهی به جان و گاه به دل می سپار...

نزدیک پاییز است

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش اول_پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط