پارت ششم
پارت ششم
تو برگشتی، صدف در جیبت سنگینتر از همیشه. انگار چیزی درونش بیدار شده بود.
و در عمق دریا، جیمین به آسمان نگاه کرد. زمزمهاش را فقط موج شنید:
«این جنگ… تازه شروع شده.»
---
🧜 تورِ خیانت، موجِ قسم
شهر کوچک بود، اما خبرها سریعتر از باد میدویدند.
از روزی که قایقها برگردانده شدند و تورها پاره شد، حرفهای نیمهپنهان در بازار و کافهها پیچیده بود:
«یه چیزی اون پایین هست.»
«موجود… یا نفرین.»
«باید شکار بشه قبل از اینکه خطرناکتر بشه.»
نامزدت، درست وسط همین زمزمهها، قهوهاش را روی میز گذاشت و زیر لب گفت:
«من میدونم چیه. دیدمش.»
مردهای دور میز نگاهش کردند.
«دیدی؟»
او سر تکان داد.
«نیمهانسان، نیمهچیز دیگه. خطرناکه. باید گیرش بندازیم.»
یکی خندید.
«با تور ماهی؟»
«نه.»
چشمهایش برق زد؛ برقی از غرور زخمی.
«با تور مخصوص. آهن، طنابِ روغنخورده. هیچچیزی از آب آزادش نمیکنه.»
---
تو همان موقع کنار ساحل بودی، دفترچه روی زانو.
اما دستت میلرزید و خطها کجوکوله میشدند.
تصویر نیمهتمامی از جیمین کشیده بودی چشمها دقیق، اما دهان محو.
انگار هنوز نمیدانستی باید لبخند داشته باشد یا نه.
صدایی نرم پشت سرت:
«هنوز شبیه من نشده؟»
برگشتی.
او بود.
این بار، بدون ترس، نیمقدم بیشتر بیرون آمده بود؛ بالههایش هنوز در آب پنهان، اما شانههایش خشک زیر نور.
لبخندت لرزید.
«شاید چون تو هیچوقت نمیایستی. همیشه مثل موجی، شکل عوض میکنی.»
او خندید.
«پس منو بکش وقتی نزدیکم. مثل حالا.»
دستت ناخودآگاه بالا رفت.
مداد روی کاغذ نشست،
خطوط نرمتر شدند.
او آرام جلوتر خم شد، تا جایی که فاصلهی نفسهایش با صورتت فقط یک پردهی هوا بود.
نگاهش ثابت، اما در عمقش هزار موج میچرخید.
«میدونی…»
صدایش پایین آمد.
«هر بار که نزدیکت میشم، انگار آب به من دستور میده ل*مس کنم. اما…»
مکث کرد، لبخندش محو شد.
«قول دادم مرز رو نگه دارم.»
تو زمزمه کردی:
«گاهی… دلم میخواد قولت رو بشکنی.»
سکوت. فقط صدای موج.
چشمهایش برق زدند، خطرناک و زیبا.
دستش بالا آمد، مکث کرد، و بعد خیلی آهسته نوک انگشتش فقط هوا رو ل*مس کرد درست کنار پو*ستت.
فاصلهای نبود، اما تماس هم نبود. حسی پیچید در شانههایت، مثل بو*سهی پنهان.
ل*بت لرزید.
«این…»
او با صدایی گرفته گفت:
«این همون قدر نزدیکه که میتونم بدون اینکه ازت بدزدم، حسش کنم.»
دلت فرو ریخت؛ نیمهاش از ترس، نیمهاش از خواستن.
---
اما شادی کوتاه بود.
پشت سرت صدای ترکیدن شاخهها آمد.
برگشتی: چند مرد با تورهای ضخیم نزدیک شدند، و درست در وسطشان نامزدت. نگاهش یخزده و مصمم بود.
«همینه.»
انگشتش مستقیم به جیمین اشاره کرد.
«بگیرینش!»
همهچیز یک لحظه شد.
طنابها به هوا رفتند.
جیمین عقب پرید، اما یکی از تورها روی شانهاش نشست.
صدای پارچهی خیسشده از کشش طناب بلند شد.
تو جیغ زدی: «نه!»
مردها فریاد میزدند.
آب بههم ریخت.
جیمین دستهایش را فشار داد، موج کوتاهی بلند شد و دو نفر را نقش زمین کرد اما طناب دور بدنش پیچید، سنگین و خفهکننده.
نامزدت جلو آمد، لبخندی پیروزمندانه.
«دیدی؟ راحتتر از چیزی بود که فکر میکردم. حالا ببینم کی نجاتت میده.»
تو بینشان ایستادی.
«ولش کن! نمیفهمی؟ اون… اون خطرناک نیست!»
نامزدت فریاد زد:
«خطرناکتر از این؟! میخواست تو رو ازم بگیره!»
چشمهایت پر از اشک شد.
«شاید چون تو… هیچوقت منو نداشتی، فقط میخواستی داشته باشی.»
اون لحظه خشکش زد. بعد نگاهش سیاهتر شد.
«ساکت شو.»
جیمین با فشار طناب تقلا کرد، اما آهن و روغن سنگین بود.
نفسش کوتاه شد.
با صدایی خشدار گفت:
«برو… عقب.»
تو به طرفش دویدی. مردها خواستند جلویت را بگیرند، اما موجی ناگهانی شنها را از زیر پایشان خالی کرد.
فقط نامزدت ایستاد، طناب را محکمتر کشید.
«ببین!»
صدایش لرزید.
«ببین چهقدر خون میریزه تا تو فکر کنی قهرمانه! این هیولا لیاقتت رو نداره!»
تو به او خیره شدی.
قلبت میکوبید.
صدایت آرام اما قاطع بود:
«اما تو… لیاقتِ منو نداری، چون نمیفهمی عشق یعنی آزادی، نه زنجیر.»
در همان لحظه، جیمین فریادی کشید.
موج از ع*مق برخاست، بلند، خشمگین، شکلی از قسم.
طنابها از هم پاره شدند، مثل نخهای پوسیده.
مردها جیغ زدند و عقب افتادند.
فقط نامزدت ماند، خیس، با چشمانی پر از ترس.
جیمین آزاد شد.
نگاهش تاریک، اما اولین جایی که رفت، تو بودی.
با یک حرکت، خودش را به تو رساند.
دستش روی شانهات نشست این بار واقعاً لمس. گرم، محکم، بیاجازه اما نه آزاردهنده؛ مثل موجی که میداند ساحل قبولش میکند.
ادامه دارد......
تو برگشتی، صدف در جیبت سنگینتر از همیشه. انگار چیزی درونش بیدار شده بود.
و در عمق دریا، جیمین به آسمان نگاه کرد. زمزمهاش را فقط موج شنید:
«این جنگ… تازه شروع شده.»
---
🧜 تورِ خیانت، موجِ قسم
شهر کوچک بود، اما خبرها سریعتر از باد میدویدند.
از روزی که قایقها برگردانده شدند و تورها پاره شد، حرفهای نیمهپنهان در بازار و کافهها پیچیده بود:
«یه چیزی اون پایین هست.»
«موجود… یا نفرین.»
«باید شکار بشه قبل از اینکه خطرناکتر بشه.»
نامزدت، درست وسط همین زمزمهها، قهوهاش را روی میز گذاشت و زیر لب گفت:
«من میدونم چیه. دیدمش.»
مردهای دور میز نگاهش کردند.
«دیدی؟»
او سر تکان داد.
«نیمهانسان، نیمهچیز دیگه. خطرناکه. باید گیرش بندازیم.»
یکی خندید.
«با تور ماهی؟»
«نه.»
چشمهایش برق زد؛ برقی از غرور زخمی.
«با تور مخصوص. آهن، طنابِ روغنخورده. هیچچیزی از آب آزادش نمیکنه.»
---
تو همان موقع کنار ساحل بودی، دفترچه روی زانو.
اما دستت میلرزید و خطها کجوکوله میشدند.
تصویر نیمهتمامی از جیمین کشیده بودی چشمها دقیق، اما دهان محو.
انگار هنوز نمیدانستی باید لبخند داشته باشد یا نه.
صدایی نرم پشت سرت:
«هنوز شبیه من نشده؟»
برگشتی.
او بود.
این بار، بدون ترس، نیمقدم بیشتر بیرون آمده بود؛ بالههایش هنوز در آب پنهان، اما شانههایش خشک زیر نور.
لبخندت لرزید.
«شاید چون تو هیچوقت نمیایستی. همیشه مثل موجی، شکل عوض میکنی.»
او خندید.
«پس منو بکش وقتی نزدیکم. مثل حالا.»
دستت ناخودآگاه بالا رفت.
مداد روی کاغذ نشست،
خطوط نرمتر شدند.
او آرام جلوتر خم شد، تا جایی که فاصلهی نفسهایش با صورتت فقط یک پردهی هوا بود.
نگاهش ثابت، اما در عمقش هزار موج میچرخید.
«میدونی…»
صدایش پایین آمد.
«هر بار که نزدیکت میشم، انگار آب به من دستور میده ل*مس کنم. اما…»
مکث کرد، لبخندش محو شد.
«قول دادم مرز رو نگه دارم.»
تو زمزمه کردی:
«گاهی… دلم میخواد قولت رو بشکنی.»
سکوت. فقط صدای موج.
چشمهایش برق زدند، خطرناک و زیبا.
دستش بالا آمد، مکث کرد، و بعد خیلی آهسته نوک انگشتش فقط هوا رو ل*مس کرد درست کنار پو*ستت.
فاصلهای نبود، اما تماس هم نبود. حسی پیچید در شانههایت، مثل بو*سهی پنهان.
ل*بت لرزید.
«این…»
او با صدایی گرفته گفت:
«این همون قدر نزدیکه که میتونم بدون اینکه ازت بدزدم، حسش کنم.»
دلت فرو ریخت؛ نیمهاش از ترس، نیمهاش از خواستن.
---
اما شادی کوتاه بود.
پشت سرت صدای ترکیدن شاخهها آمد.
برگشتی: چند مرد با تورهای ضخیم نزدیک شدند، و درست در وسطشان نامزدت. نگاهش یخزده و مصمم بود.
«همینه.»
انگشتش مستقیم به جیمین اشاره کرد.
«بگیرینش!»
همهچیز یک لحظه شد.
طنابها به هوا رفتند.
جیمین عقب پرید، اما یکی از تورها روی شانهاش نشست.
صدای پارچهی خیسشده از کشش طناب بلند شد.
تو جیغ زدی: «نه!»
مردها فریاد میزدند.
آب بههم ریخت.
جیمین دستهایش را فشار داد، موج کوتاهی بلند شد و دو نفر را نقش زمین کرد اما طناب دور بدنش پیچید، سنگین و خفهکننده.
نامزدت جلو آمد، لبخندی پیروزمندانه.
«دیدی؟ راحتتر از چیزی بود که فکر میکردم. حالا ببینم کی نجاتت میده.»
تو بینشان ایستادی.
«ولش کن! نمیفهمی؟ اون… اون خطرناک نیست!»
نامزدت فریاد زد:
«خطرناکتر از این؟! میخواست تو رو ازم بگیره!»
چشمهایت پر از اشک شد.
«شاید چون تو… هیچوقت منو نداشتی، فقط میخواستی داشته باشی.»
اون لحظه خشکش زد. بعد نگاهش سیاهتر شد.
«ساکت شو.»
جیمین با فشار طناب تقلا کرد، اما آهن و روغن سنگین بود.
نفسش کوتاه شد.
با صدایی خشدار گفت:
«برو… عقب.»
تو به طرفش دویدی. مردها خواستند جلویت را بگیرند، اما موجی ناگهانی شنها را از زیر پایشان خالی کرد.
فقط نامزدت ایستاد، طناب را محکمتر کشید.
«ببین!»
صدایش لرزید.
«ببین چهقدر خون میریزه تا تو فکر کنی قهرمانه! این هیولا لیاقتت رو نداره!»
تو به او خیره شدی.
قلبت میکوبید.
صدایت آرام اما قاطع بود:
«اما تو… لیاقتِ منو نداری، چون نمیفهمی عشق یعنی آزادی، نه زنجیر.»
در همان لحظه، جیمین فریادی کشید.
موج از ع*مق برخاست، بلند، خشمگین، شکلی از قسم.
طنابها از هم پاره شدند، مثل نخهای پوسیده.
مردها جیغ زدند و عقب افتادند.
فقط نامزدت ماند، خیس، با چشمانی پر از ترس.
جیمین آزاد شد.
نگاهش تاریک، اما اولین جایی که رفت، تو بودی.
با یک حرکت، خودش را به تو رساند.
دستش روی شانهات نشست این بار واقعاً لمس. گرم، محکم، بیاجازه اما نه آزاردهنده؛ مثل موجی که میداند ساحل قبولش میکند.
ادامه دارد......
- ۹.۲k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط