𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒
جونگکوک رو دیدم که پشت فرمون نشسته بود.
شیشهی ماشین رو پایین داد و نگاهی از سر تا پام انداخت.
ـ بیا سوار شو، عشقم.
سرم رو تکون دادم و سوار ماشین شدم.
+ خوب، بریم.
اما با اینکه ماشین روشن بود، حرکتی نکرد.
چند ثانیه منتظر موندم.
+ هی، کوک...
به سمتش برگشتم.
با چشمهای خمار نگاهم میکرد و لبخند محوی گوشهی لبش بود.
با خجالت گفتم:
+ هی... اونجوری نگام نکن.
لبخندش بیشتر شد.
ـ مثل همیشه خوشگل شدی، بانوم.
سرم رو از خجالت پایین انداختم.
همون لحظه دستش رو زیر چونهم گذاشت و باعث شد دوباره سرم رو بالا بیارم.
نگاهم به چشمهای مشکیرنگ کوک گره خورد.
برای چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
کمی به سمتم خم شد و من از شدت خجالت خودم رو عقب کشیدم.
دستشو پشت کمرم گذاشت و به جلوم کشید... و شروع کرد به بوسیدن لبام...
اروم مک میزد و میبوسید...
چند دقیقه بعد:
با حس نفس تنگی از هم جدا شدیم..
چند دقیقه بعد، نگاهی به آینهی کوچیکی که داخل کیفم بود انداختم.
با تعجب به لبم نگاه کردم و بعد با اعتراض گفتم:
+ هی کوک، نگاه کن چیکار کردی!
ـ هوم؟!
ابروش رو کمی بالا زد و نگاهم کرد.
+ تمام رژم رو پاک کردی!
با دیدن قیافهی معترض من، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ کاری نکن که...
سریع حرفش رو قطع کردم.
+ باشه... باشه! راه بیفت.
لبخند الکیای زدم و اون هم پوزخندی زد.
میدونستم میخواد چی بگه و با خودم گفتم همون بهتره که جلوی ادامهی حرفش رو بگیرم.
بالاخره ماشین حرکت کرد و من سرم رو به صندلی تکیه دادم.
با اینکه کلی غر زدم سر بوسیدن لبام... ولی ته دلم کارشو دوست داشتم
ویو چند دقیقه بعد:
|جلوی خونهی جیمین|
منتظر کوک بودم تا ماشین رو داخل پارکینگ پارک کنه و بعد با هم وارد خونهی جیمین بشیم.
نگاهم رو به ساختمون بزرگ روبهروم دوخته بودم و ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
جیمین تنها کسی بود که بین هیونگهاش هنوز ازدواج نکرده بود.
همیشه هم وقتی بحث ازدواج پیش میاومد، با خنده میگفت:
دختر خوبی رو هنوز نتونستم پیدا کنم.
البته هیچکدوممون باور نمیکردیم واقعاً دنبال کسی نگرده؛ بیشتر شبیه این بود که هنوز کسی پیدا نشده بود که بتونه دل جیمین رو ببره.
همینطور غرق فکر بودم که صدای کوک رشتهی افکارم رو پاره کرد.
ـ خوب، بریم عزیزم.
سرم رو بالا آوردم و دیدم کنارم ایستاده.
دستش رو به سمتم دراز کرده بود.
نگاهی به دست بازش انداختم؛ یعنی منتظر بود دستش رو بگیرم.
لبخند زدم و دستم رو توی دستش گره کردم و کمی بهش نزدیک شدم.
+ بریم.
دست در دست هم به سمت ورودی خونهی جیمین رفتیم.
جلوی در مشکیرنگ خونه ایستادیم.
کوک دستش رو بالا برد و زنگ کنار دیوار رو زد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای باز شدن قفل در اومد و در باز شد.
همهی اعضا به همراه همسرهاشون برای استقبال از ما جلوی در جمع شده بودن.
جونگکوک اول وارد شد و با همه سلام و احوالپرسی کرد.
من هم پشت سرش وارد شدم و یکییکی با همه سلام کردم.
تا اینکه رسیدم به نفر آخر...
جیمین.
همین که چشمم بهش افتاد، لبخند بزرگی روی صورتم نشست.
دستهای جیمین به نشونهی بغل باز بود و من هم بدون معطلی خودم رو انداختم توی بغلش.
+ سلام، جیمینی!
$ سلام، آملیااا!
من و جیمین رابطهی دوستانهی خیلی خوبی داشتیم.
با اینکه بیشتر وقتها یا در حال کلکل کردن بودیم یا همدیگه رو دست میانداختیم، ولی با این حال، از بقیه اعضا بیشتر دوستش داشتم
هنوز چند ثانیهای توی بغل جیمین بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و من رو از بغلش جدا کرد.
حتی لازم نبود سرم رو بچرخونم.
میدونستم کیه.
ـ لازم نیست اینجوری همدیگه رو بغل کنید.
لبخند شیطنتآمیزی روی لبم نشست.
خودم رو توی بغل کوک جابهجا کردم و صورتم رو نزدیک صورتش بردم.
آروم سرم رو نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم:
+ شوهرم... حسودی میکنه؟
صدای اعتراضش کنار گوشم بلند شد:
ـ هی، بچه!
خندیدم.
+ حسود!
بعد از گوشش فاصله گرفتم و از بغلش بیرون اومدم.
که صدای جیمین بلند شد:
خوب، همه بشینید.
همه کمکم روی مبلهای اطراف نشستند.
چند لحظه همه منتظر بودن ببینن چه کسی بحث رو شروع میکنه که بالاخره صدای نامجون بلند شد:
بالاخره بعد مدتها دور هم جمع شدیم. بهتر نیست یکم حرف بزنیم؟
همه با حرف نامجون شروع به صحبت کردن کردن.
همون لحظه دوباره به این فکر کردم که نامجون فقط روی استیج لیدر گروه نبود...
اینجا هم لیدر و هم رهبر همه بود....
همه با هم حرف میزدن، میخندیدن و خاطرات قدیمی رو یادآوری میکردن.
چند دقیقهای نگذشته بود که صدای لیا بلند شد
استایل دوم لباس آملیا 💙🤍
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒
جونگکوک رو دیدم که پشت فرمون نشسته بود.
شیشهی ماشین رو پایین داد و نگاهی از سر تا پام انداخت.
ـ بیا سوار شو، عشقم.
سرم رو تکون دادم و سوار ماشین شدم.
+ خوب، بریم.
اما با اینکه ماشین روشن بود، حرکتی نکرد.
چند ثانیه منتظر موندم.
+ هی، کوک...
به سمتش برگشتم.
با چشمهای خمار نگاهم میکرد و لبخند محوی گوشهی لبش بود.
با خجالت گفتم:
+ هی... اونجوری نگام نکن.
لبخندش بیشتر شد.
ـ مثل همیشه خوشگل شدی، بانوم.
سرم رو از خجالت پایین انداختم.
همون لحظه دستش رو زیر چونهم گذاشت و باعث شد دوباره سرم رو بالا بیارم.
نگاهم به چشمهای مشکیرنگ کوک گره خورد.
برای چند لحظه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
کمی به سمتم خم شد و من از شدت خجالت خودم رو عقب کشیدم.
دستشو پشت کمرم گذاشت و به جلوم کشید... و شروع کرد به بوسیدن لبام...
اروم مک میزد و میبوسید...
چند دقیقه بعد:
با حس نفس تنگی از هم جدا شدیم..
چند دقیقه بعد، نگاهی به آینهی کوچیکی که داخل کیفم بود انداختم.
با تعجب به لبم نگاه کردم و بعد با اعتراض گفتم:
+ هی کوک، نگاه کن چیکار کردی!
ـ هوم؟!
ابروش رو کمی بالا زد و نگاهم کرد.
+ تمام رژم رو پاک کردی!
با دیدن قیافهی معترض من، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ کاری نکن که...
سریع حرفش رو قطع کردم.
+ باشه... باشه! راه بیفت.
لبخند الکیای زدم و اون هم پوزخندی زد.
میدونستم میخواد چی بگه و با خودم گفتم همون بهتره که جلوی ادامهی حرفش رو بگیرم.
بالاخره ماشین حرکت کرد و من سرم رو به صندلی تکیه دادم.
با اینکه کلی غر زدم سر بوسیدن لبام... ولی ته دلم کارشو دوست داشتم
ویو چند دقیقه بعد:
|جلوی خونهی جیمین|
منتظر کوک بودم تا ماشین رو داخل پارکینگ پارک کنه و بعد با هم وارد خونهی جیمین بشیم.
نگاهم رو به ساختمون بزرگ روبهروم دوخته بودم و ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
جیمین تنها کسی بود که بین هیونگهاش هنوز ازدواج نکرده بود.
همیشه هم وقتی بحث ازدواج پیش میاومد، با خنده میگفت:
دختر خوبی رو هنوز نتونستم پیدا کنم.
البته هیچکدوممون باور نمیکردیم واقعاً دنبال کسی نگرده؛ بیشتر شبیه این بود که هنوز کسی پیدا نشده بود که بتونه دل جیمین رو ببره.
همینطور غرق فکر بودم که صدای کوک رشتهی افکارم رو پاره کرد.
ـ خوب، بریم عزیزم.
سرم رو بالا آوردم و دیدم کنارم ایستاده.
دستش رو به سمتم دراز کرده بود.
نگاهی به دست بازش انداختم؛ یعنی منتظر بود دستش رو بگیرم.
لبخند زدم و دستم رو توی دستش گره کردم و کمی بهش نزدیک شدم.
+ بریم.
دست در دست هم به سمت ورودی خونهی جیمین رفتیم.
جلوی در مشکیرنگ خونه ایستادیم.
کوک دستش رو بالا برد و زنگ کنار دیوار رو زد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای باز شدن قفل در اومد و در باز شد.
همهی اعضا به همراه همسرهاشون برای استقبال از ما جلوی در جمع شده بودن.
جونگکوک اول وارد شد و با همه سلام و احوالپرسی کرد.
من هم پشت سرش وارد شدم و یکییکی با همه سلام کردم.
تا اینکه رسیدم به نفر آخر...
جیمین.
همین که چشمم بهش افتاد، لبخند بزرگی روی صورتم نشست.
دستهای جیمین به نشونهی بغل باز بود و من هم بدون معطلی خودم رو انداختم توی بغلش.
+ سلام، جیمینی!
$ سلام، آملیااا!
من و جیمین رابطهی دوستانهی خیلی خوبی داشتیم.
با اینکه بیشتر وقتها یا در حال کلکل کردن بودیم یا همدیگه رو دست میانداختیم، ولی با این حال، از بقیه اعضا بیشتر دوستش داشتم
هنوز چند ثانیهای توی بغل جیمین بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و من رو از بغلش جدا کرد.
حتی لازم نبود سرم رو بچرخونم.
میدونستم کیه.
ـ لازم نیست اینجوری همدیگه رو بغل کنید.
لبخند شیطنتآمیزی روی لبم نشست.
خودم رو توی بغل کوک جابهجا کردم و صورتم رو نزدیک صورتش بردم.
آروم سرم رو نزدیک گوشش بردم و زمزمه کردم:
+ شوهرم... حسودی میکنه؟
صدای اعتراضش کنار گوشم بلند شد:
ـ هی، بچه!
خندیدم.
+ حسود!
بعد از گوشش فاصله گرفتم و از بغلش بیرون اومدم.
که صدای جیمین بلند شد:
خوب، همه بشینید.
همه کمکم روی مبلهای اطراف نشستند.
چند لحظه همه منتظر بودن ببینن چه کسی بحث رو شروع میکنه که بالاخره صدای نامجون بلند شد:
بالاخره بعد مدتها دور هم جمع شدیم. بهتر نیست یکم حرف بزنیم؟
همه با حرف نامجون شروع به صحبت کردن کردن.
همون لحظه دوباره به این فکر کردم که نامجون فقط روی استیج لیدر گروه نبود...
اینجا هم لیدر و هم رهبر همه بود....
همه با هم حرف میزدن، میخندیدن و خاطرات قدیمی رو یادآوری میکردن.
چند دقیقهای نگذشته بود که صدای لیا بلند شد
استایل دوم لباس آملیا 💙🤍
- ۴.۵k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط