playmate_p47

●عمارت کیم ساعت ۱۲:۴۵
جیمین: میخای چیکار کنی حالا؟
تهیونگ:.....(روی صندلی مشکی تمام چرمش نشته بود و سرش رو بین دستاش نگه داشته بود و به یه نقطه خیره شده بود )
جیمین: میخای سه جون و حذف کنی؟
تهیونگ: نه
جیمین: یه بار دیگه نصفه نیمه حرف بزنی....
*حرفش تموم نشده بود که چشماش خنثی تهیونگ بهش خیره شد و باحالت جدی و کمی عصبی گفت :خب بعدش چی؟
جیمین:(*با نگاه تهیونگ حرفشو و خورد و سکوت کرد..)
تهیونگ: باید کوک و ببینم.
جیمین: زده به سرت؟ مگه از جونت سیر شدی تو،
تهیونگ: زیادی حرف میزنی
جیمین:(*بلند شد و سمت تهیونک رفت و به سمتش روی میز کمرشو کمی خم کرد و گفت: تو عقلت سر جاش نیست منکه نمیزارم هر کاری میخای بکنی . میخای بری به جئون چی بگی؟ بگی باز به خاطر من و گند کاری هام خواهرت ات قراره تو دردسر بیوفته؟
قراره یه مافیا کله گنده دیگه عین خودم بگیرتش و هر بلایی که میخاد سرش بیاره؟چرا؟ اره؟ یانکنه
تهیونگ:(*جلوی چشماش و خون گرفت زبونشو توی دهنش چرخورد و تا قبل اینکه جمین جمله بعدی رو به زبون بیاره یقیشو گرفت و به چشماش زل زد و گفت:پس چیکار کنم ها؟ چیکار کنم؟ نکنه میخای دست رو دست بزارم تا اون سه جون عوضی کار خودشو بکنه و وقتی برسم که خیلی دیره .
جیمین:کیم خوب گوش کن ببین چی میگم از اولشم نباید میرفتی سمت جئون ات بهت گفتم اما گوش نکردی گفتم نقطه ضعف نده دست سه جون و امثال اون حرومزاده گوش نکردی ولی این بار عواقب کاراتو باید با جون خودت پس بدی پس فکرت و راه بنداز چشماتو باز کن و دست از خانواده جئون بکش ! فهمیدی؟
تهیونگ:(*پوزخند تو گلویی زد و با دستش کراتواشو کمی باز تر کرد چشماشو به اطراف چرخوند و گفت:یه طوری رفتار میکنی انگار منو نمیشناسی؟
هیچکی نمیتونه جلوی منو بگیره هه یادت رفته؟ کیم تهیونگ هرچی رو که بخاد به دست میاره حتی اگه به ارزش خون خودش باشه.
*جیمین عقب رفت چشمشو و تو اطراف اتاق چرخوند و خندید و گفت : خوبه عقلتم از دست دادی ، این راهی که تو داری میری تهش به نفع هیچکی نیست
* اینو گفت و از اتاق خارج شد

●عمارت جئون ساعت ۲:۳۰
*کوک کمی تو خیابون های شهر با ماشین پرسه زد تا ات خوابش عمیق شه و کم کم رسید به عمارت ...
ات و بغل کرد و گذاشت روی تخت چشمش به قاب عکس بغل تخت افتاد
°ات و کوک سال 2008 مغازه اقای هیجاعه
عکس تهیونگ تا شده بود تا توی کادر نباشه کوک لبخند غمگینی رو لباس ظاهر شد و نگاهشو از قاب عکس دزدید و کنار ات دراز کشید اکه گوشیش زنگ خورد....
دیدگاه ها (۱۴)

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

پارت⁶اجوما اتو برد عمارتو بهش نشون داد...رسیدن به گلخونه عما...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

سناریو

Last leaves/رمان جیمین

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂ساعت ده صبح بود.تهیونگ پشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط