دیروز با یه دسته گل اومده بود دیدنم,با یه نگاه مهربون...
دیروز با یه دسته گل اومده بود دیدنم,با یه نگاه مهربون...
همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد..
گریه میکرد و میگفت : دلش برام تنگ شده..
خواستم اشکاشو پاک کنم,اما نشد...
فقط نگاش کردم..
وقتی که رفت...
سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود..
همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد..
گریه میکرد و میگفت : دلش برام تنگ شده..
خواستم اشکاشو پاک کنم,اما نشد...
فقط نگاش کردم..
وقتی که رفت...
سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود..
- ۲.۴k
- ۰۷ مهر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط