رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه

عذاب وجدان | part64



یونا بود ...
با چشمای گرد شده بهش نگاه میکردن ...
هیچ حرفی نمی‌زند ولی نگاهشون گویا این بود که این اینجا چکار میکنه
...
انگار که جن دیده بودن
البته که یونا هم دست کمی ازشون نداشت و با تعجب نشون زل زده بود
با صدای یونا کمی به خودشون اومدن


÷ عامم بفرمایید تو

رفت کنار و در رو تا آخر باز کرد
نیلا اومد تو و پشت سرش تهیونگ ...
حالا نگاه های تهیونگ سرد شده بود
نشستند رو نزدیک ترین مبل و یونا ام اومد روبه رو شون نشست

÷ اگه با جیمین کار دارین خونه نیست ولی تا چند دقیقه دیگه برمیگرده ... اممم خب چی میخورین

تهیونگ با لحنی که انگار سردیش باعث سرد شدن هوا شد گفت

& هیچی

از قیافه یونا معلوم بود که دستپاچه شده
یونا قدیم نبود ...
نمیتونست به چشمای نیلا نگاه کنه

÷ اها ... اوکی

بلند شد رفت توی اتاق و در رو بست ‌..

& نیلا
+ هوم ؟
& پاشو بریم
+ بشین بابا کجا بریم .. تهیونگا اگه میخوای میخوای بچه بازی دربیاری پاشو برو نزدیکمم نیا
& آخه تو که نمیدونی اون زنیکه در مورد تو چرا گفته
+ اونقدرام نفهمیدم نیستم که ندونم ... ولی خب حسم هیچوقت دروغ نمیگه ... این دفه یونا فرق کرده
& اها اونوقت خانوم خانوما اینا رو از کجا فهمیدی
+ از چشماش
& هعییی باسه بابا من تسلیم

.............
ویو اتاق جونگ کوک

$ آخه چرا باید همچین کاری کنم
- چون واست خوبه
$ یااا ... این دفه رو بیخیال
- خوب میشیا
$ در جریان هستی الان نزدیکای زمستونیم و بیرون مثل چییی سره
- اره .. ولی واسه تو مفیده باور کن
$ ای خدااااا
- ببین کاری نداره ... اول با شیلنگ خیست میکنم
بعد میری رو پشت بوم و شب اونجا میخوابی ... شنیدم واسه کسایی که زندانی میشن و بعد یه مدت آزاد میشن این بهترین کار برای برگشتن روحیس ...

( سوهو مظلوم تر از کودکان غزه 🤣)

$ هعییی باشه
- برو تو حیاط تا بیام خیست کنم

........

ویو خونه جیمین

بعد از چند دقیقه جیمین برگشت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت

× عامم میگم یونا کو ؟
+ رفت تو اتاق ...
÷ ببینم چیزی که بهش نگفتید ناراحت بشه
& اصلا گفته باشیم چه دلیلی داره خاهرت ...

دستش رو گذاشت در دهنش
میدونست که نیلا هنوز چیزی در مورد خانوادش و جیمین نمیدونه و نباید توی این موقعیت و اینجوری می‌فهمید

+ چی شد ... چی میخواستی بگی
& عامم چیزه چه دلیلی داره خواهرت وقتی ما اینجاییم همش اینجا باشه که

جیمین اول کمی با گیجی به تهیونگ زل زد و بعد که فهمید ادامه داد

× تهیونگا صد بار گفتم یونا خواهر من نیست ما فقط باهم تو یه خونه و خانواده بزرگ شدیم
& خب حالا هر چی .......
دیدگاه ها (۶)

رمان عشق من واقعیه عاشق پیشه | part65 & خب حالا هر چی جیمین ...

رمان عشق من واقعیه بوسه | part 63که چشمای جونگ کوک سر خورد س...

رمان عشق من واقعیه فاصله گیری | part 62که با دیدن چیزی که جل...

رمان عشق من واقعیه رازها | part55- هااااا ... خواهر تو هم بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط