مامان که از این حرف من شوکه شد گفت برای چی ؟

مامان که از این حرف من شوکه شد گفت برای چی ؟
آخه توی اینترنت در مورد این جنگل یه چیزایی نوشته میگن...
تا خواستم ادامه حرفم روی بزنم مامان گفت
آها اون چیزایی که تو اینترنت نوشته رو میگی نگران نباش عزیزم اینا همش یه مشت خرفاته خیلیا وارد اون جنگل شدن و براشون هیچ اتفاقی نیوفتاده
با این حرف مامان یه خورده خیالم راحت شد
زمان حال:
امروز صبح بعد از کلی نصیحت و تذکر مامان و بابا رفتن
.............................
عزیز جون باهام تماس گرفت که اگه خواستم برم پیشش تا تنها نباشم.
عزیز جون مادربزرگ مادریمه ، یک پیرزن مهربون و دوست داشتنی که همراه پدربزرگم تنها می‌کنند.
امشب شب دوم که مامان و بابا رفتن. این دو روز رو
به درس خوندن و سر زدن به عزیز جون گذروندم ، خودمونیم خیلی هم درس نخوندم و بیشتر با دوستام رفتم سینما و کافی شاپ تا سریع تر این سه روز بگذره.
ماعده - با صدای موبایلم چشمم رو باز کردم ، حتما دوستم ریحانه بود ،
هزار دفعه بهش گفتم صبح ها به این زودی با من تماس نگیر
خدا لعنتت کنه ریحانه ، خدا کنه من نگیرمت ، دیشب دیر خوابیدم
چند دفعه گفتم...
+خانم ماعده احمدی ؟؟
ماعده - بله خودم هستم
نطرتون رو بگین
دیدگاه ها (۰)

part 2کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_4ویو میراواقعا چه ربطی به...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط