حکایت رفاقت من با تو حکایت « قهوه » ایست که امروز به یاد

حکایت رفاقت من با تو حکایت « قهوه » ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم...

با هر جرعه بسیار اندیشیدم : که این طعم را دوست دارم یا نه؟؟؟

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم...

و وقتی که تمام شد فهمیدم باز هم دلم قهوه می خواهد...

حتـــــی... تـــلـــخ تــــــــلـــــــــخ!!!!
دیدگاه ها (۳)

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط