پارت:²
پارت:²
صبح، با صدای باز شدن پردهها آغاز نشد؛ با صدای باران آغاز شد.
قطرهها روی شیشههای بلند اتاق میلغزیدند و آسمان خاکستری، عمارت جئون را سردتر از همیشه نشان میداد. ا/ت تمام شب نخوابیده بود. هر بار که چشمهایش را میبست، تصویر جونگکوک مقابلش ظاهر میشد؛ همان نگاه سنگین، همان صدای آرام و تهدیدآمیز.
با این حال، چیزی در رفتار او بیشتر از تهدید آزارش میداد.
جونگکوک او را میشناخت.
نه فقط اسمش را. نه فقط گذشتهشان را.
او از ترسهای ا/ت، عادتهایش و حتی سکوتهایش خبر داشت؛ درست مثل سالهایی که در کودکی، کنار هم بزرگ شده بودند.
صدای سه ضربه به در، رشته افکارش را پاره کرد.
پیش از آنکه اجازه ورود بدهد، در باز شد. زنی میانسال با لباس رسمی مشکی وارد شد و سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
ـ «آقای جئون گفتند رأس ساعت ده در اتاق کار منتظرتون هستن.»
ا/ت به فنجان قهوه نگاه کرد.
ـ «اگر نخواهم بروم؟»
زن برای لحظهای مکث کرد. نگاهش میان ا/ت و در رفتوآمد کرد.
ـ «در این خانه، مخالفت با آقای جئون معمولاً عواقب خوشایندی ندارد.»
بعد بدون حرف دیگری اتاق را ترک کرد.
ا/ت مشتهایش را فشرد. ترس هنوز در وجودش بود، اما زیر آن، چیزی محکمتر شکل میگرفت؛ خشم.
او قرار نبود بهسادگی تسلیم شود.
***
اتاق کار جونگکوک در انتهای راهرو قرار داشت؛ اتاقی بزرگ با دیوارهای چوبی تیره، قفسههایی پر از کتاب و پنجرهای وسیع که باغ خیس عمارت را نشان میداد.
وقتی ا/ت وارد شد، جونگکوک پشت میز نبود.
صدای ورق خوردن کاغذها از کنار پنجره میآمد. او با کتوشلوار مشکی ایستاده بود و پیراهن سفیدش تا دومین دکمه باز مانده بود. در دستش پروندهای قطور بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «دیر کردی.»
ـ «فقط سه دقیقه.»
جونگکوک آرام برگشت. نگاهش ابتدا روی صورت ا/ت نشست و بعد روی لباس سادهاش ثابت ماند.
ـ «برای من، سه دقیقه هم زیاده.»
ا/ت با نفرت گفت:
ـ «من برای تو اینجا نیامدهام. خانوادهام مجبورم کردند.»
لبخند محوی گوشه لب جونگکوک نشست؛ لبخندی که بیشتر از خشم، سکوت اتاق را سنگین کرد.
ـ «خانوادهات فقط راهی را انتخاب کردند که از قبل برایشان باقی گذاشته بودم.»
او پرونده را روی میز گذاشت و آن را به سمت ا/ت هل داد.
ـ «قرارداد.»
ا/ت به کاغذها نگاه کرد، اما جلو نرفت.
ـ «چه قراردادی؟»
ـ «یک نامزدی رسمی. شش ماه.»
خنده کوتاه و بیباوری از لبهای ا/ت بیرون آمد.
ـ «تو دیوانهای.»
ـ «ممکنه.»
ـ «من با تو ازدواج نمیکنم.»
ـ «صحبت از ازدواج نیست. فعلاً.»
جونگکوک به میز تکیه داد. حالت چهرهاش آرام بود، اما در چشمهایش چیزی میدرخشید که ا/ت را به یاد پسر بچهای میانداخت که سالها پیش در باغ، به او قول داده بود همیشه کنارش بماند.
اما آن پسر دیگر وجود نداشت.
ـ «شش ماه در این عمارت میمانی. در مهمانیها کنار من ظاهر میشوی و هیچکس نباید بفهمد بین ما چه میگذرد. در عوض، بدهی خانوادهات پرداخت میشود و برادرت از این شهر خارج خواهد شد.»
ا/ت ناگهان سرش را بالا آورد.
ـ «برادرم؟ تو به او کاری نداری.»
ـ «اگر قرارداد را امضا کنی، نه.»
ـ «و اگر امضا نکنم؟»
اینبار جونگکوک لبخند نزد.
ـ «آنوقت کسانی که از من خطرناکترند، زودتر از چیزی که فکر میکنی به سراغ خانوادهات میآیند.»
تهدیدش مستقیم نبود، اما بهاندازه کافی واضح بود.
ا/ت به سمت میز رفت و پرونده را برداشت. صفحه اول پر از بندهای قانونی بود. چشمهایش روی خطوط حرکت میکرد؛ اقامت اجباری، حضور در مراسم رسمی، سکوت درباره فعالیتهای خانواده جئون و—
ـ «این بند یعنی چه؟»
انگشتش روی جملهای متوقف شد.
جونگکوک نزدیک آمد، اما اینبار او را لمس نکرد.
ـ «هیچکس حق ندارد بدون اجازه وارد اتاق تو شود.»
ا/ت با تلخی خندید.
ـ «به جز خودت؟»
برای چند ثانیه، نگاه جونگکوک تغییر کرد. چیزی شبیه درد از چشمانش گذشت، اما بهسرعت پنهان شد.
ـ «من هیچوقت بدون اجازه وارد اتاقت نمیشوم.»
ـ «دیشب با تهدید وارد زندگیام شدی. تفاوت زیادی ندارد.»
سکوتی سنگین میانشان افتاد.
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و به باران پشت پنجره خیره شد.
ـ «تو نمیدانی چه اتفاقی افتاده.»
ـ «پس بگو! چرا بعد از آن شب ناپدید شدی؟ چرا گذاشتی فکر کنم مردهای؟ چرا حالا بعد از ده سال برگشتی و میخواهی زندگیام را نابود کنی؟»
صدای ا/ت در آخرین جمله شکست، اما عقبنشینی نکرد.
جونگکوک آهسته گفت:
ـ «چون اگر آن شب میماندم، تو هم کشته میشدی.»
ا/ت بیحرکت ماند.
ـ «دروغ میگی.»
ـ «ای کاش دروغ بود.»
جونگکوک به طرف کشوی میز رفت و پاکتی قدیمی بیرون آورد. کاغذ آن زرد شده بود و گوشههایش سوخته به نظر میرسید.
آن را به سمت ا/ت گرفت.
ـ «این را بخوان.»
صبح، با صدای باز شدن پردهها آغاز نشد؛ با صدای باران آغاز شد.
قطرهها روی شیشههای بلند اتاق میلغزیدند و آسمان خاکستری، عمارت جئون را سردتر از همیشه نشان میداد. ا/ت تمام شب نخوابیده بود. هر بار که چشمهایش را میبست، تصویر جونگکوک مقابلش ظاهر میشد؛ همان نگاه سنگین، همان صدای آرام و تهدیدآمیز.
با این حال، چیزی در رفتار او بیشتر از تهدید آزارش میداد.
جونگکوک او را میشناخت.
نه فقط اسمش را. نه فقط گذشتهشان را.
او از ترسهای ا/ت، عادتهایش و حتی سکوتهایش خبر داشت؛ درست مثل سالهایی که در کودکی، کنار هم بزرگ شده بودند.
صدای سه ضربه به در، رشته افکارش را پاره کرد.
پیش از آنکه اجازه ورود بدهد، در باز شد. زنی میانسال با لباس رسمی مشکی وارد شد و سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
ـ «آقای جئون گفتند رأس ساعت ده در اتاق کار منتظرتون هستن.»
ا/ت به فنجان قهوه نگاه کرد.
ـ «اگر نخواهم بروم؟»
زن برای لحظهای مکث کرد. نگاهش میان ا/ت و در رفتوآمد کرد.
ـ «در این خانه، مخالفت با آقای جئون معمولاً عواقب خوشایندی ندارد.»
بعد بدون حرف دیگری اتاق را ترک کرد.
ا/ت مشتهایش را فشرد. ترس هنوز در وجودش بود، اما زیر آن، چیزی محکمتر شکل میگرفت؛ خشم.
او قرار نبود بهسادگی تسلیم شود.
***
اتاق کار جونگکوک در انتهای راهرو قرار داشت؛ اتاقی بزرگ با دیوارهای چوبی تیره، قفسههایی پر از کتاب و پنجرهای وسیع که باغ خیس عمارت را نشان میداد.
وقتی ا/ت وارد شد، جونگکوک پشت میز نبود.
صدای ورق خوردن کاغذها از کنار پنجره میآمد. او با کتوشلوار مشکی ایستاده بود و پیراهن سفیدش تا دومین دکمه باز مانده بود. در دستش پروندهای قطور بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «دیر کردی.»
ـ «فقط سه دقیقه.»
جونگکوک آرام برگشت. نگاهش ابتدا روی صورت ا/ت نشست و بعد روی لباس سادهاش ثابت ماند.
ـ «برای من، سه دقیقه هم زیاده.»
ا/ت با نفرت گفت:
ـ «من برای تو اینجا نیامدهام. خانوادهام مجبورم کردند.»
لبخند محوی گوشه لب جونگکوک نشست؛ لبخندی که بیشتر از خشم، سکوت اتاق را سنگین کرد.
ـ «خانوادهات فقط راهی را انتخاب کردند که از قبل برایشان باقی گذاشته بودم.»
او پرونده را روی میز گذاشت و آن را به سمت ا/ت هل داد.
ـ «قرارداد.»
ا/ت به کاغذها نگاه کرد، اما جلو نرفت.
ـ «چه قراردادی؟»
ـ «یک نامزدی رسمی. شش ماه.»
خنده کوتاه و بیباوری از لبهای ا/ت بیرون آمد.
ـ «تو دیوانهای.»
ـ «ممکنه.»
ـ «من با تو ازدواج نمیکنم.»
ـ «صحبت از ازدواج نیست. فعلاً.»
جونگکوک به میز تکیه داد. حالت چهرهاش آرام بود، اما در چشمهایش چیزی میدرخشید که ا/ت را به یاد پسر بچهای میانداخت که سالها پیش در باغ، به او قول داده بود همیشه کنارش بماند.
اما آن پسر دیگر وجود نداشت.
ـ «شش ماه در این عمارت میمانی. در مهمانیها کنار من ظاهر میشوی و هیچکس نباید بفهمد بین ما چه میگذرد. در عوض، بدهی خانوادهات پرداخت میشود و برادرت از این شهر خارج خواهد شد.»
ا/ت ناگهان سرش را بالا آورد.
ـ «برادرم؟ تو به او کاری نداری.»
ـ «اگر قرارداد را امضا کنی، نه.»
ـ «و اگر امضا نکنم؟»
اینبار جونگکوک لبخند نزد.
ـ «آنوقت کسانی که از من خطرناکترند، زودتر از چیزی که فکر میکنی به سراغ خانوادهات میآیند.»
تهدیدش مستقیم نبود، اما بهاندازه کافی واضح بود.
ا/ت به سمت میز رفت و پرونده را برداشت. صفحه اول پر از بندهای قانونی بود. چشمهایش روی خطوط حرکت میکرد؛ اقامت اجباری، حضور در مراسم رسمی، سکوت درباره فعالیتهای خانواده جئون و—
ـ «این بند یعنی چه؟»
انگشتش روی جملهای متوقف شد.
جونگکوک نزدیک آمد، اما اینبار او را لمس نکرد.
ـ «هیچکس حق ندارد بدون اجازه وارد اتاق تو شود.»
ا/ت با تلخی خندید.
ـ «به جز خودت؟»
برای چند ثانیه، نگاه جونگکوک تغییر کرد. چیزی شبیه درد از چشمانش گذشت، اما بهسرعت پنهان شد.
ـ «من هیچوقت بدون اجازه وارد اتاقت نمیشوم.»
ـ «دیشب با تهدید وارد زندگیام شدی. تفاوت زیادی ندارد.»
سکوتی سنگین میانشان افتاد.
جونگکوک نگاهش را از او گرفت و به باران پشت پنجره خیره شد.
ـ «تو نمیدانی چه اتفاقی افتاده.»
ـ «پس بگو! چرا بعد از آن شب ناپدید شدی؟ چرا گذاشتی فکر کنم مردهای؟ چرا حالا بعد از ده سال برگشتی و میخواهی زندگیام را نابود کنی؟»
صدای ا/ت در آخرین جمله شکست، اما عقبنشینی نکرد.
جونگکوک آهسته گفت:
ـ «چون اگر آن شب میماندم، تو هم کشته میشدی.»
ا/ت بیحرکت ماند.
ـ «دروغ میگی.»
ـ «ای کاش دروغ بود.»
جونگکوک به طرف کشوی میز رفت و پاکتی قدیمی بیرون آورد. کاغذ آن زرد شده بود و گوشههایش سوخته به نظر میرسید.
آن را به سمت ا/ت گرفت.
ـ «این را بخوان.»
- ۱.۳k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط