عشق آمد و گرد فتنه برجانم ریخت

عشق آمد و گرد فتنه برجانم ریخت
عقلم شد،هوش رفت ودانش بگریخت
زین واقعه هیچکس دستم نگرفت
جز دیده که هرچه داشت بر پایم ریخت
دیدگاه ها (۳)

ایدوست ،ایدوست،ایدوستجور تو از آن کشم که روی تو نکوستمردم گو...

عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ وپوستتا کرد مرا تهی وپر کرد ز دو...

دل جز ره عشق تو نپوید هرگزجان جز سخن عشق نگوید هرگزصحرای دلم...

گفتم چشمم، گفت :براهش میدارگفتم جگرم، گفت پرآهش میدارگفتم که...

♥️꙰ꦿ♥️꙰ꦿ... باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم آشوب عشق آن قد...

هزار جَهد بکردم که سِرِّ #عشق بپوشمنبود بر سر آتش، مُیَسَرم ...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

چند پارتی پارت ۴ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیباران آرامی می‌با...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

ࡃܢܚ݅ࡐ߳ ܥ‌‌ܝ‌ܥ‌‌ࡅ߭ߊ‌ܭ p2 زمان ساعت با دقت طرح ام میکشدم رنگ م...

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شدهفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط