الماس من | پارت اول
الماس من | پارت اول
نور ملایم خورشید از پنجره کلاس روی صورت جیمین میتابید. جیمین با بیحوصلگی مدادش رو بین انگشتهای ظریفش میچرخوند و به استاد که داشت درباره تاریخ اقتصاد صحبت میکرد، نگاه میکرد.
جونگکوک، که کنارش نشسته بود، آروم به پهلوی جیمین زد و با صدای دمگرفتهای
کوک/جیمین! اگه یه دقیقه دیگه به این تخته نگاه کنی، مغزت رسماً ذوب میشه. تمومش کن دیگه، بریم یه قهوهای چیزی بخوریم؟»
جیمین لبخند شیرینی زد و کتابش رو بست. جونگکوک همیشه همینطور بود؛ نانازی و یه ذره هم حسود! مخصوصاً وقتی جیمین زیادی غرق درس میشد.
جیمین/باشه کوکی، بریم! منم دیگه تحملم تموم شده بود.»
وقتی از دانشگاه خارج شدن، شهر طبق معمول شلوغ بود. اما یه حس عجیبی توی هوا بود... انگار همه آدمها ناخودآگاه راهشون رو از یه خیابون فرعی کج میکردند.
همون لحظه، دو ماشین سیاه و براقِ مدلبالا، با سرعتی که توی اون خیابون ممنوع بود، جلوی یه عمارت قدیمی ترمز کردن. درهای ماشین باز شد و دو مرد با کتوشلوارهای گرونقیمت و چهرههایی که انگار از سنگ تراشیده شده بودن، پیاده شدن.
یونگی، با اون چشمهای گربهای و سردش، نگاهی به اطراف انداخت. تهیونگ کنارش ایستاد و سیگاری روشن کرد
تهیونگ/یونگی، مطمئنی این همونجاست؟»
یونگی نگاهی به نقشه توی دستش انداخت و زمزمه کرد
یونگی/آره. اون الماسِ لعنتی اینجاست... و میخوامش.»
درست همون لحظه، جیمین که داشت از اونطرف خیابون رد میشد، پاش پیچ خورد و کتابهاش روی زمین پخش شد. وقتی خواست خم بشه و جمعشون کنه، نگاهش به چشمهای سرد و نافذِ یونگی گره خورد. برای چند ثانیه، انگار زمان ایستاد. جیمین حس کرد قلبش یه ضربان رو جا انداخت. اون مرد... اون مرد شبیه هیچکس نبود.
جونگکوک که متوجه نگاه خیره جیمین شده بود، بازوش رو کشید و با اخم کوچیکی
کوک/جیمین؟ به چی نگاه میکنی؟ راه بیفت، بریم
یونگی هنوز داشت به اون پسر با موهای نرم و چشمهای متعجب نگاه میکرد. گوشه لبش یه پوزخند محو نشست... اون الماس حالا دیگه فقط توی عمارت نبود بلکه جلوی چشماش بود
کوک و جیمین باهم رفتن تویه کافه ای و یه قهوه سفارش داد جیمین کتاباشو گذاشت رو میز و صندلی رو هم کشید جلو که جاش بشه جیمین با چشمای گرد به کوک نگا کرد
جیمین/عجیب بود
ب تعجب به جیمین نگا کرد
کوک/چی؟
جیمین/پسری که بهم برخورد کرد نگاهش خیلی سرد شد بود
کوک/بهش توجهی نکن
جیمین/اوکی
کوک/ولی کناریش پسره خیلی خوشگل بود
جیمین/اون مو سیاهه؟؟قد بلنده؟
کوک/ارهه
جیمین/عالی خوب قهوه رو بخور بریم خونه
کوک/اوکی
قهوه رو خورد و رفتیم بیرون
ببخشید دیر شد
نور ملایم خورشید از پنجره کلاس روی صورت جیمین میتابید. جیمین با بیحوصلگی مدادش رو بین انگشتهای ظریفش میچرخوند و به استاد که داشت درباره تاریخ اقتصاد صحبت میکرد، نگاه میکرد.
جونگکوک، که کنارش نشسته بود، آروم به پهلوی جیمین زد و با صدای دمگرفتهای
کوک/جیمین! اگه یه دقیقه دیگه به این تخته نگاه کنی، مغزت رسماً ذوب میشه. تمومش کن دیگه، بریم یه قهوهای چیزی بخوریم؟»
جیمین لبخند شیرینی زد و کتابش رو بست. جونگکوک همیشه همینطور بود؛ نانازی و یه ذره هم حسود! مخصوصاً وقتی جیمین زیادی غرق درس میشد.
جیمین/باشه کوکی، بریم! منم دیگه تحملم تموم شده بود.»
وقتی از دانشگاه خارج شدن، شهر طبق معمول شلوغ بود. اما یه حس عجیبی توی هوا بود... انگار همه آدمها ناخودآگاه راهشون رو از یه خیابون فرعی کج میکردند.
همون لحظه، دو ماشین سیاه و براقِ مدلبالا، با سرعتی که توی اون خیابون ممنوع بود، جلوی یه عمارت قدیمی ترمز کردن. درهای ماشین باز شد و دو مرد با کتوشلوارهای گرونقیمت و چهرههایی که انگار از سنگ تراشیده شده بودن، پیاده شدن.
یونگی، با اون چشمهای گربهای و سردش، نگاهی به اطراف انداخت. تهیونگ کنارش ایستاد و سیگاری روشن کرد
تهیونگ/یونگی، مطمئنی این همونجاست؟»
یونگی نگاهی به نقشه توی دستش انداخت و زمزمه کرد
یونگی/آره. اون الماسِ لعنتی اینجاست... و میخوامش.»
درست همون لحظه، جیمین که داشت از اونطرف خیابون رد میشد، پاش پیچ خورد و کتابهاش روی زمین پخش شد. وقتی خواست خم بشه و جمعشون کنه، نگاهش به چشمهای سرد و نافذِ یونگی گره خورد. برای چند ثانیه، انگار زمان ایستاد. جیمین حس کرد قلبش یه ضربان رو جا انداخت. اون مرد... اون مرد شبیه هیچکس نبود.
جونگکوک که متوجه نگاه خیره جیمین شده بود، بازوش رو کشید و با اخم کوچیکی
کوک/جیمین؟ به چی نگاه میکنی؟ راه بیفت، بریم
یونگی هنوز داشت به اون پسر با موهای نرم و چشمهای متعجب نگاه میکرد. گوشه لبش یه پوزخند محو نشست... اون الماس حالا دیگه فقط توی عمارت نبود بلکه جلوی چشماش بود
کوک و جیمین باهم رفتن تویه کافه ای و یه قهوه سفارش داد جیمین کتاباشو گذاشت رو میز و صندلی رو هم کشید جلو که جاش بشه جیمین با چشمای گرد به کوک نگا کرد
جیمین/عجیب بود
ب تعجب به جیمین نگا کرد
کوک/چی؟
جیمین/پسری که بهم برخورد کرد نگاهش خیلی سرد شد بود
کوک/بهش توجهی نکن
جیمین/اوکی
کوک/ولی کناریش پسره خیلی خوشگل بود
جیمین/اون مو سیاهه؟؟قد بلنده؟
کوک/ارهه
جیمین/عالی خوب قهوه رو بخور بریم خونه
کوک/اوکی
قهوه رو خورد و رفتیم بیرون
ببخشید دیر شد
- ۱.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط