otagh baghli
otagh baghli
Part 20
همینطور با مامان مشغول صحبت بودیم و من تازه فهمیده بودم که چقدر دلم براش تنگ شده ....
گرم صحبت بودیم که یهو دیدم ا/ت از پله ها داره میاد پایین .....
به صورتش دقت کردم آنچنان اثری از گریه و چند دقیقه پیش ازش نبود .....
آروم اومد و کنار مامان دقیقا روبروی من نشست ....
نگاهم افتاد سمت لباسش ....،
شرط میبندم اون طوری که من فشار دادم قطعا الان کبود و قرمز شده ......
ولی برای این که مامان نفهمه یه لباس یقه اسکی پوشیده بود و گردنش رو پوشونده بود .....
سرمو انداختم پایین و پوزخند محوی زدم .....
« ویو ا/ت »
بعد از این که اون عوضی از اتاق رفت بیرون منم دیگه از اتاق رفتم بیرون و وارد اتاق خودم شدم چون اتاق هامون دقیقا کنار هم بود .....
وارد اتاق شدم و سمت آینه رفتم ....
از دیدن خودم داخل آینه دوباره بغضم گرفت ....
چشم های درشت و قهوه ایم قرمز شده بود ....
نگاهم افتاد سمت گردنم .....
همون جایی که دست های اون گرگینه ، گردنمو با بی رحمی و وحشی گریش فشار داده بود ....
گردنم رنگش از سفیدی شده بود ترکیبی از رنگ های قرمز و بنفش ....
جای دستای اون روی گردنم هنوز هم معلوم بود .....
نمیخواستم مامان بفهمه .....
نه بخاطر این که اون عوضی این طور گفته باشه و یا از روی ترس اون این کارو کرده باشم .....
نه !!
نمیخواستم دعوا و درگیری های بین من و اون به مامان کشیده بشه ....
من و اون خودمون باید مشکل که نه پدر کشتگی ای که بینمون بود رو حل میکردیم .....
خلاصه که نمیخواستم مامان بفهمه ......
برای همین وارد دستشویی داخل اتاق شدم ......
دست و صورتمو شستم تا رد گریه از روی صورتم پاک بشه .....
بعد از این که یکم صورتم بهتر شد و رد گریه از روی صورتم پاک شد با حوله صورتمو خشک کردم و نشستم پشت میز آرایش....
صورتمو شسته بودم و آرایشم پاک شده بود ....
زیر چشم هام بخاطر گریه سیاه شده بود برای همین کانسیلر رو برداشتم و به زیر چشم هام زدم تا رد سیاهی روش باقی نمونه .....
« دو مین بعد »
با زدن بالم لبم و پوشیدن لباس یقه اسکیم برای پوشاندن گردنم از اتاق زدم بیرون .....
از پایین داشت صدای خنده های مامان و پسر عزیز دوردونش میومد ....
ههه فکر کنم بدجوری سرش با پسرش گرمه که متوجه نبود دخترش نشده .....
نههه ا/ت این چه حرفیه ....
فقط برای این که چند سال هم دیگه رو ندیدن اینجوریه ....
طبیعتا هر کسی بود همین رفتار و داشت ....
بیخیال این افکار قدم هام رو تند تر کردم و رسیدم به طبقه ی پایین .....
کنار مامان روی صندلی نشستم ....
دقیقا هم روبروم اون مرتیکه ی احمق نشسته بود .....
که یهو ......
شرط : ۱۲۵ لایک و ۳۵ بازنشر
Part 20
همینطور با مامان مشغول صحبت بودیم و من تازه فهمیده بودم که چقدر دلم براش تنگ شده ....
گرم صحبت بودیم که یهو دیدم ا/ت از پله ها داره میاد پایین .....
به صورتش دقت کردم آنچنان اثری از گریه و چند دقیقه پیش ازش نبود .....
آروم اومد و کنار مامان دقیقا روبروی من نشست ....
نگاهم افتاد سمت لباسش ....،
شرط میبندم اون طوری که من فشار دادم قطعا الان کبود و قرمز شده ......
ولی برای این که مامان نفهمه یه لباس یقه اسکی پوشیده بود و گردنش رو پوشونده بود .....
سرمو انداختم پایین و پوزخند محوی زدم .....
« ویو ا/ت »
بعد از این که اون عوضی از اتاق رفت بیرون منم دیگه از اتاق رفتم بیرون و وارد اتاق خودم شدم چون اتاق هامون دقیقا کنار هم بود .....
وارد اتاق شدم و سمت آینه رفتم ....
از دیدن خودم داخل آینه دوباره بغضم گرفت ....
چشم های درشت و قهوه ایم قرمز شده بود ....
نگاهم افتاد سمت گردنم .....
همون جایی که دست های اون گرگینه ، گردنمو با بی رحمی و وحشی گریش فشار داده بود ....
گردنم رنگش از سفیدی شده بود ترکیبی از رنگ های قرمز و بنفش ....
جای دستای اون روی گردنم هنوز هم معلوم بود .....
نمیخواستم مامان بفهمه .....
نه بخاطر این که اون عوضی این طور گفته باشه و یا از روی ترس اون این کارو کرده باشم .....
نه !!
نمیخواستم دعوا و درگیری های بین من و اون به مامان کشیده بشه ....
من و اون خودمون باید مشکل که نه پدر کشتگی ای که بینمون بود رو حل میکردیم .....
خلاصه که نمیخواستم مامان بفهمه ......
برای همین وارد دستشویی داخل اتاق شدم ......
دست و صورتمو شستم تا رد گریه از روی صورتم پاک بشه .....
بعد از این که یکم صورتم بهتر شد و رد گریه از روی صورتم پاک شد با حوله صورتمو خشک کردم و نشستم پشت میز آرایش....
صورتمو شسته بودم و آرایشم پاک شده بود ....
زیر چشم هام بخاطر گریه سیاه شده بود برای همین کانسیلر رو برداشتم و به زیر چشم هام زدم تا رد سیاهی روش باقی نمونه .....
« دو مین بعد »
با زدن بالم لبم و پوشیدن لباس یقه اسکیم برای پوشاندن گردنم از اتاق زدم بیرون .....
از پایین داشت صدای خنده های مامان و پسر عزیز دوردونش میومد ....
ههه فکر کنم بدجوری سرش با پسرش گرمه که متوجه نبود دخترش نشده .....
نههه ا/ت این چه حرفیه ....
فقط برای این که چند سال هم دیگه رو ندیدن اینجوریه ....
طبیعتا هر کسی بود همین رفتار و داشت ....
بیخیال این افکار قدم هام رو تند تر کردم و رسیدم به طبقه ی پایین .....
کنار مامان روی صندلی نشستم ....
دقیقا هم روبروم اون مرتیکه ی احمق نشسته بود .....
که یهو ......
شرط : ۱۲۵ لایک و ۳۵ بازنشر
- ۳.۳k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط