رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل سوم : کسی که متوجه شد
وقتی ملیسا به کلاس برگشت، بیشتر بچهها سر جاشون نشسته بودن.
یونا تا چشمش به ملیسا افتاد، با هیجان صداش زد:
ـ ملیسا! بیا اینو ببین!
ملیسا لحظهای مکث کرد.
بعد به سمتش رفت.
یونا گوشی آیومی رو گرفته بود و عکسی رو بهش نشون میداد.
ـ ببین چقدر خندهداره! امروز کلی با آیومی حرف زدیم، اصلاً نفهمیدیم زنگ کی تموم شد.
ملیسا به عکس نگاه کرد و لبخند کوچیکی زد.
ـ آره، خیلی بامزهست.
یونا گوشی رو کنار گذاشت و دفتر ملیسا رو دید.
ـ راستی، تکلیف ریاضی رو نوشتی؟
ملیسا سر تکون داد.
ـ آره.
ـ میشه دفترت رو بدی از روش بنویسم؟ خودم وقت نکردم.
ملیسا بدون اینکه چیزی بگه، دفترش رو به طرفش گرفت.
ـ بفرما.
ـ مرسی! تو واقعاً نجاتم دادی!
یونا با لبخند مشغول نوشتن شد.
ملیسا کنارش نشست.
همین.
یونا به دفتر نگاه میکرد و مینوشت. گاهی چیزی از آیومی میپرسید و دوباره میخندید.
ملیسا ساکت نشسته بود.
چند دقیقه قبل، همین دختر باعث شده بود احساس کنه هیچکس نمیخواد کنارش باشه.
اما حالا که دوباره باهاش حرف میزد، ملیسا نمیتونست ازش فاصله بگیره.
نمیتونست بهش بگه از حرفش ناراحت شده.
نمیتونست بگه که گریه کرده.
چون میترسید اگه چیزی بگه، یونا ازش دورتر بشه.
پس مثل همیشه سکوت کرد.
به خودش گفت شاید یونا واقعاً قصد بدی نداشته.
شاید فقط یه لحظه عصبانی بوده.
شاید فردا همهچیز بهتر بشه.
ملیسا همیشه برای رفتارهای یونا بهانه پیدا میکرد.
حتی وقتی خودش از همون رفتارها آسیب میدید.
***
چند ردیف عقبتر، پسری با موهای مشکی و چشمهای خاکستری تیره، بیصدا به بیرون پنجره نگاه میکرد.
اسمش کایزن بود.
دانشآموزی باهوش، کمحرف و جدی که معمولاً خودش رو درگیر مسائل بقیه نمیکرد.
نه اهل شایعه بود، نه به حرفهای بیاهمیت دیگران اهمیت میداد.
بیشتر وقتش رو با کتابهاش میگذروند و ترجیح میداد تنها باشه.
اما امروز چیزی دیده بود که نمیتونست بهراحتی فراموشش کنه.
حرف یونا رو شنیده بود.
همون لحظهای که گفته بود نمیخواد با ملیسا همگروه بشه.
و بعد، ملیسا رو دیده بود که بدون اعتراض فقط گفته بود:
«باشه... مهم نیست.»
اما برای کایزن، اون جمله اصلاً شبیه حرف کسی نبود که براش مهم نیست.
ملیسا بعد از اون حرف، از جمع فاصله گرفته بود.
کایزن از پنجره دیده بود که چطور به گوشهای خلوت رفته.
نمیدونست اونجا چه اتفاقی افتاده، اما وقتی ملیسا برگشته بود، چشمهاش کمی قرمز به نظر میرسیدن.
کایزن نگاهش رو از پنجره گرفت و به یونا خیره شد.
بعد از چند لحظه، صداش زد.
ـ یونا.
یونا برگشت.
ـ هوم؟
ـ چرا اون حرف رو زدی؟
یونا ابروهاش رو بالا برد.
ـ کدوم حرف؟
ـ اینکه نمیخوای با ملیسا توی یه گروه باشی.
یونا چند لحظه نگاهش کرد و بعد شونه بالا انداخت.
ـ چون حقیقت داره. اون همیشه یه گوشه میشینه و کاری نمیکنه.
کایزن با صدایی سرد گفت:
ـ امروز حالش خوب نبود.
ـ خب که چی؟ من که مجبور نیستم همیشه با ملیسا باشم!
ـ کسی نگفت مجبوری.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس مشکل چیه؟
کایزن چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ لازم نبود جلوی بقیه تحقیرش کنی.
لبخند یونا محو شد.
ـ من تحقیرش نکردم!
ـ هر اسمی میخوای روش بذار.
کایزن دوباره به سمت پنجره برگشت.
ـ فقط قبل از اینکه چیزی بگی، فکر کن ممکنه طرف مقابلت چه حسی پیدا کنه.
یونا چیزی نگفت.
از حرفهای کایزن خوشش نیومده بود.
اما بیشتر از حرفهاش، از این تعجب کرده بود که چرا اصلاً به رفتار او با ملیسا اهمیت میداد.
کایزن هم خودش جواب این سؤال رو نمیدونست.
فقط میدونست وقتی ملیسا بدون هیچ اعتراضی از اونجا دور شده بود، چیزی در رفتارش توجهش رو جلب کرده بود.
دختری که حتی وقتی ناراحت میشد، سعی میکرد کسی رو ناراحت نکنه.
دختری که بهنظر میرسید بیشتر از چیزی که بقیه فکر میکردن، احساساتش رو پنهان میکنه.
و شاید همین موضوع باعث شده بود برای اولین بار، کایزن بخواد بدونه پشت اون لبخندهای کوچیک چه چیزی پنهان شده.
وقتی ملیسا به کلاس برگشت، بیشتر بچهها سر جاشون نشسته بودن.
یونا تا چشمش به ملیسا افتاد، با هیجان صداش زد:
ـ ملیسا! بیا اینو ببین!
ملیسا لحظهای مکث کرد.
بعد به سمتش رفت.
یونا گوشی آیومی رو گرفته بود و عکسی رو بهش نشون میداد.
ـ ببین چقدر خندهداره! امروز کلی با آیومی حرف زدیم، اصلاً نفهمیدیم زنگ کی تموم شد.
ملیسا به عکس نگاه کرد و لبخند کوچیکی زد.
ـ آره، خیلی بامزهست.
یونا گوشی رو کنار گذاشت و دفتر ملیسا رو دید.
ـ راستی، تکلیف ریاضی رو نوشتی؟
ملیسا سر تکون داد.
ـ آره.
ـ میشه دفترت رو بدی از روش بنویسم؟ خودم وقت نکردم.
ملیسا بدون اینکه چیزی بگه، دفترش رو به طرفش گرفت.
ـ بفرما.
ـ مرسی! تو واقعاً نجاتم دادی!
یونا با لبخند مشغول نوشتن شد.
ملیسا کنارش نشست.
همین.
یونا به دفتر نگاه میکرد و مینوشت. گاهی چیزی از آیومی میپرسید و دوباره میخندید.
ملیسا ساکت نشسته بود.
چند دقیقه قبل، همین دختر باعث شده بود احساس کنه هیچکس نمیخواد کنارش باشه.
اما حالا که دوباره باهاش حرف میزد، ملیسا نمیتونست ازش فاصله بگیره.
نمیتونست بهش بگه از حرفش ناراحت شده.
نمیتونست بگه که گریه کرده.
چون میترسید اگه چیزی بگه، یونا ازش دورتر بشه.
پس مثل همیشه سکوت کرد.
به خودش گفت شاید یونا واقعاً قصد بدی نداشته.
شاید فقط یه لحظه عصبانی بوده.
شاید فردا همهچیز بهتر بشه.
ملیسا همیشه برای رفتارهای یونا بهانه پیدا میکرد.
حتی وقتی خودش از همون رفتارها آسیب میدید.
***
چند ردیف عقبتر، پسری با موهای مشکی و چشمهای خاکستری تیره، بیصدا به بیرون پنجره نگاه میکرد.
اسمش کایزن بود.
دانشآموزی باهوش، کمحرف و جدی که معمولاً خودش رو درگیر مسائل بقیه نمیکرد.
نه اهل شایعه بود، نه به حرفهای بیاهمیت دیگران اهمیت میداد.
بیشتر وقتش رو با کتابهاش میگذروند و ترجیح میداد تنها باشه.
اما امروز چیزی دیده بود که نمیتونست بهراحتی فراموشش کنه.
حرف یونا رو شنیده بود.
همون لحظهای که گفته بود نمیخواد با ملیسا همگروه بشه.
و بعد، ملیسا رو دیده بود که بدون اعتراض فقط گفته بود:
«باشه... مهم نیست.»
اما برای کایزن، اون جمله اصلاً شبیه حرف کسی نبود که براش مهم نیست.
ملیسا بعد از اون حرف، از جمع فاصله گرفته بود.
کایزن از پنجره دیده بود که چطور به گوشهای خلوت رفته.
نمیدونست اونجا چه اتفاقی افتاده، اما وقتی ملیسا برگشته بود، چشمهاش کمی قرمز به نظر میرسیدن.
کایزن نگاهش رو از پنجره گرفت و به یونا خیره شد.
بعد از چند لحظه، صداش زد.
ـ یونا.
یونا برگشت.
ـ هوم؟
ـ چرا اون حرف رو زدی؟
یونا ابروهاش رو بالا برد.
ـ کدوم حرف؟
ـ اینکه نمیخوای با ملیسا توی یه گروه باشی.
یونا چند لحظه نگاهش کرد و بعد شونه بالا انداخت.
ـ چون حقیقت داره. اون همیشه یه گوشه میشینه و کاری نمیکنه.
کایزن با صدایی سرد گفت:
ـ امروز حالش خوب نبود.
ـ خب که چی؟ من که مجبور نیستم همیشه با ملیسا باشم!
ـ کسی نگفت مجبوری.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس مشکل چیه؟
کایزن چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ لازم نبود جلوی بقیه تحقیرش کنی.
لبخند یونا محو شد.
ـ من تحقیرش نکردم!
ـ هر اسمی میخوای روش بذار.
کایزن دوباره به سمت پنجره برگشت.
ـ فقط قبل از اینکه چیزی بگی، فکر کن ممکنه طرف مقابلت چه حسی پیدا کنه.
یونا چیزی نگفت.
از حرفهای کایزن خوشش نیومده بود.
اما بیشتر از حرفهاش، از این تعجب کرده بود که چرا اصلاً به رفتار او با ملیسا اهمیت میداد.
کایزن هم خودش جواب این سؤال رو نمیدونست.
فقط میدونست وقتی ملیسا بدون هیچ اعتراضی از اونجا دور شده بود، چیزی در رفتارش توجهش رو جلب کرده بود.
دختری که حتی وقتی ناراحت میشد، سعی میکرد کسی رو ناراحت نکنه.
دختری که بهنظر میرسید بیشتر از چیزی که بقیه فکر میکردن، احساساتش رو پنهان میکنه.
و شاید همین موضوع باعث شده بود برای اولین بار، کایزن بخواد بدونه پشت اون لبخندهای کوچیک چه چیزی پنهان شده.
- ۱۵۴
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط