پارت

پارت ۱۴
یه هفته از دعوای جونگ کوک با خانم سانگ هی گذشته‌ بود امروز رفتم و تو دانشگاه ثبت نام کردم خیلی خوشحال شدم یه کیک گرفتم و رفتم خونه و با مامانم کیک خوردیم رفتم بیرون به ماه خیره شدم و بعد با صدای بلند گفتم بابا دیدی بلخره قبول شدم میخوام یه دکتر باشم و مریضارو شفا بدم برام آرزو کن موفق بشم داشتم همین طوری حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم جانگ کوک بود همین که جواب دادم قطع شد به گوشی نگاه کردم گفتم این یه چیزیش کمه مامانم داشت میرفت عمارت که گفت:میون برو خونه بخواب فردا میری دانشگاه
با ذوق به مامانم گفتم باشه و دویدم به خونه کلا به دویدن علاقه خاصی داشتم میخواستم به خوابم که گوشیم زنگ خورد بر خر مگس معرکه لعنت بدون نگاه کردن جواب دادم
میون:بله کاری داشتین
یه مرد از اون و گوشی گفت :ببخشید شما صاحب این گوشیو میشناسین
سریع به نام کسی که زنگ زده بود نگاه کردم و گفتم:بله میشناسم
اقا:ببخشید فکنم باید بیاید دنبالش حالش اصلا خوب نیس
میون:اون کجاست
اقا:تو بار
سریع از جام بلند شدم باشه ای گفتم رفتم سریع لباسامو پوشیدم رفتم دنبال کوک رفته بود همون باری که اون بار رفته بودیم چقدر بدم میومد رفتم دیدم نشسته روی یکی از مبل ها و چند تا دختر کنارش بود اصلا تو حال خودش نبود یکی نبود بگه آخه تو بیکاری پاشدی آمدی اینجا به کوک نگاه کردم که گفت:میون بیا پیش من ببین چه خوش میگذره
یه لبخندی زدم که از صد تا فش بد تر بود بعد گفتم:کوک پاشو بریم تو تو حال خودت نیستی پاشد آمد سمت من او چون تو حال خودش نبود افتاد رو من و با حالت خمار گفت:خیلی خوش میگذره
بوی الکل کم مونده بود بالا بیارم سریع گرفتمش و به بیرون بردمش و روی یه صندلی نشست سریع رفتم اون ور و یه هوای گرفتم واقعا از الکل بدم میومد به کوک نگاه کردم سرش پایین بود ولی یه جوری بود وون همون جونگ کوکی که می‌شناختم نبود رفتم پیشش و سرشو گذاشتم رو شونم که یه لحظه احساس کردم شونم خیس شد باورم نمیشد که کوک داشت گریه میکرد

سلام چطورید 🩵
دیدگاه ها (۹)

پارت ۱۵اون واقعا داشت گریه میکرد چیزی نگفتم و گذاشتم خودشو خ...

پارت ۱۶ تو اون لحظه فکردم کلا قفل کرد وقتی ازم جدا شد گفتجان...

پارت ۱۳جانگ کوک:میون پاشو بریم الان وقتش نیس باشه ای گفتم او...

پارت ۱۲ تو اون لحظه نمیدونستم چیکار کنم که با دستی که به بدن...

آنا:رسیدم دم در خونه که یکی دستمو گرفت دیدم جونگ کوکه جونگ ک...

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

P1 بیو هانیخستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط