پارت 5

پارت 5
چند روز از اون روز میگذره درنا هر کاری می کنه منو از خونه بکشه بیرون اما نمیزاشتم نمی رفتم
نشسته بودم نقاشی می کشیدم نقاشی که فکر می کردم یه ماه طول بکشه دیگه اخراش بود
درنا: چقدر این نقاشی اشناس
من: چون قبلا دیدیش
درنا:وا کجا
من: تو واقعیت
رفت تو فکر که چشاش پر اشک شد
درنا: این جوری نمیشه باید بیای خونه من
من: ولم کن دست از سرم بردار درنا
درنا: دیونه می میری دق می کنی
من: مهم نیست بزار بمیرم
درنا: عمو و خاله چی کل زندگیت شده نقاشی و فکر و خیال به مامان و بابات فکر کردی
مامان و بابام چرا به فکر اونا نبودم
من: برو
درنا داشت با تلفن صحبت می کرد تو اشپز خونه متما حسین بود
پاشدم که برم رو تخت که پام یهو بی حس شد افتادم درنا جیغ کشید
رمان از زبان درنا@$$%
به سامان زنگ زدم جواب نداد اورژانسم که اینجا نمی یاد چیکار کنم دریا دریااا
بیهوش شد اینقدر سبک بود که بلند کردمش گذاشتم تو ماشین به سمت بیمارستان رفتم گوشیم زنگ خورد گذاشتم رو بلند گو
من: حسین سرم شلوغه
حسین: چی شده چرا جیغ کشیدی
من: دریا دریا بیهوش شدش یهو
حسین: چطوری
من: پاشد که افتاد
حسین: عزیزم اروم باش چیزی نیست فشارش شاید افتاده
من: نه نه
گوشی قطع کردم
با تمام سرعت رفتم بیمارستان
داد زدم
من: کسی اینجا نیست بیمار دارم
که پرستار با یه تخت اومد بیرون
پرستار:چی شده
من: بلند شد بعد بیهوش شد
دکتر بالا سرش بود سرم وصل کرد
دکتر: خانوم چرا ایشون اینقدر ضعیفه اب بدنش کمه ایشون غذا نمی خورن
من: نمی دونم تنها زندگی می کنه
دکتر: خانوم ببین ایشون کم خونی شدید دارن متما ضخم معده هم می گیرن کم خونی شدید بدنشون از پا می ندازه استخونا منضربت می کنه امید وارم فهمیده باشید
سرم تکون دادم رفت
دریا تو خواب فرو رفته بود می خندید داره خواب امیر می بینه
رمان از زبان دریا@#$%
من: امیر قل قلکم نده وای مردم از دل درد
امیر: حق ت تا تو باشی رژ قرمز نزنی کی بهت اجازه داد مگه نگفتم مانتو کوتاه نبوش باتوماا بگو گو خوردی
من: گوخوردی
امیر: دریا دیونه ام نکن دوست ندارم کسی دیگه جز من تو زیبا ببین اصلا میری بیرون ماسک بزن رو چشماتم عینک لباس گشاد به پوش
من: دیونه ای به مولا
لباشو بوسیدم بغلم کرد
امیر: یه عالمه دوست دارم یه دنیا اندازه قطره های باران
من: با همین حرفات لوسم می کنی یا
سفت بغلش کردم که امیر کنارم نبود
من: امیر
امیر دست یه دختره گرفته بود با یه بچه تو بغلش
من: اینا کین
امیر: زن و بچه هامن
با صدا کردن درنا بیدار شدم
درنا: خوبی چیزی می خواهی
بس خواب بود تو خوابم نمی تونم باهاش باشم اینجا کجاست پرستار بالا سرم بود
پرستار: وای خدا تو چقدر خوشگلی شبیه فرشته ها حیف این چشمات نیست زیرش گود افتاده دختر یه چیزی بخور
لبخند زدم
درنا: هی منم می گم کو گوش
دیدگاه ها (۰)

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

رمان : قلب در تاریکی

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

"forgive me"single part. kim taehuong. ویو ات : چند وقتی بود...

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط