پس از یک شهرغربت ، دوستی آمد به بالینم

پس از یک شهرغربت ، دوستی آمد به بالینم
به او گفتم:ببین این است دنیا گفت:می بینم

زمین خوردی،قبول اما زمان، درمان هر دردی است
من از اینکه پس از تو عده ای شادند غمگینم

اگر پایت توانـت داد یا اشکت امـان برخیز
که پای بید مجنونی به خاک افتاده ننشینم

خدا"حافظ" که گفتم باز داغت تازه شد،دیدی
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم؟

چه شبهایی که دستت غصه هایم را ورق می زد
و جاری بود مویت در بلنـدای مضامینم

من آن قدری که تو معشوقه ای شاعر نخواهم شد
از این رو در غزل هایم چنین در بند تضمینم

خدا را شکر، ترس از رفتنت با گریه کورم کرد
و دیگر رفتنت در واقعیـت را نمی بیــنــم!

عقابی کوه را در خواب دید و در قفس دق کرد
به جای شانه هایت ، مرگ خواهد داد تسکینم...
دیدگاه ها (۷)

پس از یک شهر غربت، دوستی آمد به بالینمبه او گفتم: ببین این ا...

پس از یک شهر غربت، دوستی آمد به بالینمبه او گفتم: ببین این ا...

پس از یک شهر غربت، دوستی آمد به بالینمبه او گفتم: ببین این ا...

ورق بزنید.....

رها🍂 من تو رااز زمستان های خودتتا بهارِ دیگری رساندمتمام راه...

♡yaşiyorum seni delice ♡...❣️

هر چند رسیدن به تو مقصود و مراد است؛گر میلِ خودت نیست به اصر...

gal benimle 🫴....❣️

رها🍂 منته مانده ی پروازی هستمکه بادنامش را فراموش کرده استنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط