لبخندهای جبهه کوتاه

لبخندهای جبهه کوتاه
قربون آقا
از دستشویی آمدم بیرون که یکی از بچه‌ها زد روی شانه‌ام و گفت: «قربون آقا» خواستم بگویم خواهش می‌کنم و احوالپرسی را شروع کنم که ادامه داد «با پاسداراش» که تازه متوجه شدم منظورش امام خمینی بوده نه من.

فرهنگ جبهه، شوخ طبعی‌ها، ج۲ ص۸۷
دیدگاه ها (۲)

چندپارتی جیمین

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۳ از روزی که فلیکس به هیونجین جواب دا...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

پارت ۱۴صبح روز بعد، نیلسو وقتی از خواب بیدار شد، گوشی‌اش را ...

صبح روز مهمانی، ا.ت زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت.وقتی چن...

*سرنوشت*ویو رایا با نور ملایمی که از پرده های توری اتاق میزد...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط