𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹
ویو: جونگکوک
وارد اتاق کارم شدم و کتم رو روی صندلی انداختم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای سهاون از پشت سرم اومد.
سهاون:
قربان...
برگشتم.
_ چی شده؟
سهاون چند لحظه مکث کرد.
سهاون:
ویکتور... پیداش نیست.
اخم کردم.
_ یعنی چی پیداش نیست؟
سهاون:
از صبح هیچکس نتونسته باهاش تماس بگیره. افرادش هم میگن ازش خبری ندارن.
چند ثانیه ساکت موندم.
_ پیداش کنید.
سهاون:
چشم، قربان.
سهاون خواست بره که گفتم:
_ سهاون.
ایستاد.
_ همهی مسیرها، خونهها و آدمهایی که باهاش در ارتباط بودن رو بررسی کن.
سهاون:
حتماً.
از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد، یه حس بدی بهم دست داد.
نگاهم روی ساعت افتاد.
ات...
بدون اینکه حتی فکر کنم، از اتاق کارم بیرون اومدم و مستقیم به سمت اتاقش رفتم.
در رو باز کردم.
اتاق خالی بود.
_ ات؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتم.
_ ات!
باز هم سکوت.
درِ حمام رو باز کردم.
خالی بود.
اتاق رو دوباره نگاه کردم.
_ ات کجایی؟
هیچ جوابی.
صدای قدمهای سهاون از راهرو اومد.
سهاون:
قربان؟
برگشتم.
_ ات رو دیدی؟
سهاون سرش رو تکون داد.
سهاون:
نه قربان.
_ هیچکس؟
سهاون:
نه.
چشمهام روی تخت خالی ثابت موند.
یه لحظه همهچیز برام واضح شد.
ات هم ناپدید شده بود.
با صدایی بلند گفتم:
_ بادیگاردها!
چند بادیگارد با عجله وارد شدن.
_ هیچکس اجازه نداشت بدون اطلاع من از این عمارت خارج بشه. پس چطور ات نیست؟!
بادیگارد:
قربان... ما—
ناگهان صدایم بالا رفت.
_ گفتم ات کجاست؟!
صدای عربدهام توی راهرو پیچید.
همه ساکت شدن.
مشتهام رو محکم کردم.
_ چطور ممکنه از جلوی چشمهاتون ناپدید بشه؟! دوربینها کجان؟! نگهبانها کجان؟!
سهاون سریع گفت:
سهاون:
داریم دوربینها رو بررسی میکنیم، قربان.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد با صدایی سردتر گفتم:
_ پیداش کنید.
نگاهم روی سهاون ثابت موند.
_ همین الان.
سهاون:
چشم.
همون لحظه یکی از بادیگاردها با عجله وارد اتاق شد.
بادیگارد:
قربان...
_ چیه؟
بادیگارد گوشی رو جلو آورد.
بادیگارد:
این... همین الان ارسال شده.
صفحه رو نگاه کردم.
یک عکس.
عکس ات.
دستوپا بسته، در اتاقی ناآشنا.
برای چند ثانیه هیچ صدایی ازم درنیومد.
بعد فکم رو محکم کردم.
_ سهاون...
سهاون:
بله؟
گوشی رو محکم توی دستم گرفتم.
_ پیداشون کن.
مکث کردم.
_ هر کسی که این کارو کرده... پیداش کن.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹
ویو: جونگکوک
وارد اتاق کارم شدم و کتم رو روی صندلی انداختم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای سهاون از پشت سرم اومد.
سهاون:
قربان...
برگشتم.
_ چی شده؟
سهاون چند لحظه مکث کرد.
سهاون:
ویکتور... پیداش نیست.
اخم کردم.
_ یعنی چی پیداش نیست؟
سهاون:
از صبح هیچکس نتونسته باهاش تماس بگیره. افرادش هم میگن ازش خبری ندارن.
چند ثانیه ساکت موندم.
_ پیداش کنید.
سهاون:
چشم، قربان.
سهاون خواست بره که گفتم:
_ سهاون.
ایستاد.
_ همهی مسیرها، خونهها و آدمهایی که باهاش در ارتباط بودن رو بررسی کن.
سهاون:
حتماً.
از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد، یه حس بدی بهم دست داد.
نگاهم روی ساعت افتاد.
ات...
بدون اینکه حتی فکر کنم، از اتاق کارم بیرون اومدم و مستقیم به سمت اتاقش رفتم.
در رو باز کردم.
اتاق خالی بود.
_ ات؟
جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتم.
_ ات!
باز هم سکوت.
درِ حمام رو باز کردم.
خالی بود.
اتاق رو دوباره نگاه کردم.
_ ات کجایی؟
هیچ جوابی.
صدای قدمهای سهاون از راهرو اومد.
سهاون:
قربان؟
برگشتم.
_ ات رو دیدی؟
سهاون سرش رو تکون داد.
سهاون:
نه قربان.
_ هیچکس؟
سهاون:
نه.
چشمهام روی تخت خالی ثابت موند.
یه لحظه همهچیز برام واضح شد.
ات هم ناپدید شده بود.
با صدایی بلند گفتم:
_ بادیگاردها!
چند بادیگارد با عجله وارد شدن.
_ هیچکس اجازه نداشت بدون اطلاع من از این عمارت خارج بشه. پس چطور ات نیست؟!
بادیگارد:
قربان... ما—
ناگهان صدایم بالا رفت.
_ گفتم ات کجاست؟!
صدای عربدهام توی راهرو پیچید.
همه ساکت شدن.
مشتهام رو محکم کردم.
_ چطور ممکنه از جلوی چشمهاتون ناپدید بشه؟! دوربینها کجان؟! نگهبانها کجان؟!
سهاون سریع گفت:
سهاون:
داریم دوربینها رو بررسی میکنیم، قربان.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد با صدایی سردتر گفتم:
_ پیداش کنید.
نگاهم روی سهاون ثابت موند.
_ همین الان.
سهاون:
چشم.
همون لحظه یکی از بادیگاردها با عجله وارد اتاق شد.
بادیگارد:
قربان...
_ چیه؟
بادیگارد گوشی رو جلو آورد.
بادیگارد:
این... همین الان ارسال شده.
صفحه رو نگاه کردم.
یک عکس.
عکس ات.
دستوپا بسته، در اتاقی ناآشنا.
برای چند ثانیه هیچ صدایی ازم درنیومد.
بعد فکم رو محکم کردم.
_ سهاون...
سهاون:
بله؟
گوشی رو محکم توی دستم گرفتم.
_ پیداشون کن.
مکث کردم.
_ هر کسی که این کارو کرده... پیداش کن.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۴۹۰
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط