[Bitter waarheid 🍷Soet leuen]

[Bitter waarheid 🍷Soet leuen]
پارت4
ته هیون:بله
مین هی:بیاین پایین
ته هیون برگشت طرفم
ته هیون:من میرم توم بیا
سرمو تکون دادم
ته هیون رفت
چندمین بعد گوشیو قطع کردم
چانهو بود
گفت که جلسه خانوادگی داریم
لرز گرفته بودم از جلسه خوانوادگی خیلی میترسیدم
حرفی که اونجا زده بشه دیگه عوض نمیشه
پاشدم و ذفتم پایین
خیلی میترسیدم
همش به اینکه قراره اونجا چی بگن فکر میکردم
اخرین بار که جلسه خوانوادگی داشتیم یه ماه پیش بود که اونم عواقب خوبی برامون نداشت
تو همین فکرا بودم و حواسم به دور و برم نبود
مین هی:هی ا ت ا ت ما اینجاییم
یه لحظه به خودم اومدم
ا ت:ها بله چی
مین هی:کجایی تو میگم بیا اینجا
ا ت:ها نه نمیتونم باید برم
ته هیون :کجا
ا ت:جلسه
می یونگ :چیزی شده
ا ت:نمیدونم
مین هی:باشه... خدافظ
ا ت:خدافظ
داشتم میرفتم پایین
ا ت:کیفم توی کلاسه.. عا اره
طبقه سوم بودم کلاس طبقه دوم بود
توی راه‌پله اچا رو دیدم
اچا با چشمای اشکی
اچا:ا ت
ا ت:اچا اهههه چکار کردی
اچا:هق هق م من هیچ کاری نکردم باور کن من هق من یه هرزه نیستم هق من عاشق ته هیونم
ا ت:اچا
اچا:لطفا تو بهم گوش کن حداقل تو به یاد دوستیم
با این حرفش ناخداگاه یاد حرف 🥃
ساعت دو و نیم اومدم خونه
چون فردا صبح میخوایم بریم خارج از شهر و اونجا نت ندارم بیدار موندم ادامه فیکو نوشتم برای شما اگه فردا تونستم براتون بازم میزارم اگه نتونستم ببخشید🍷
دیدگاه ها (۲۸)

[Bitter waarheid 🍷Soet leuen] پارت 5با این حرفش ناخداگاه یاد...

پارت 6جیمین :اونقدرام علاقه ندارم با تو سرکله بزنم.... (نفس ...

بچه‌ها ببخشید این هفته سرم شلوغ بود اصلا نتونستم چیزی بنویسم...

[Bitter waarheid 🍷Soet leuen]پارت3ا ت:به من چه اون منحرفهمین...

𝒑𝒂𝒓𝒕:28ویو ا/ت صبح با دل درده بدی بیدار شدم اروم از تخت پایی...

{عشق ممنوعه}~~~*part ⁹*. ...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط