پارت ۲۴ . فصل دوم
پارت ۲۴ . فصل دوم
خواستم گوشیم و بردارم و به اهورا زنگ بزنم و بهش بگم که...
اون پسری که کنار هایون ایستاده بود
به سمتم اومد و دستمالی رو به زور روی بینیم گذاشت
سعی کردم نفس نکشم
ولی دیگه داشتم خفه میشدم و مجبورش شدم
نفس بکشم
و بعد از چند دقیقه کم کم چشمام سنگین شد و چشمام و بستم
ـــــــــــــــــــ
چشمام و از هم وا کردم و به اطراف نگاه کردم
دستام با دستبند به تاج تخت بسته شده بود و این منو اذیت میکرد
خدا بگم چیکارت کنه هایون
رفتی با یه قاتل دوست شدی الآنم منو میبندی
فقط بزار اهورا بیاد
تقصیر خودمه اصلا نباید ازش دفاع میکردم
دختره ی چشم سفید
کلی دروغ گفتم به خاطرش
اوفففف ولش
روی تخت نشستم
الان این دستبند و چطوری باز کنم من
کوک : بلاخره بیدار شدی
سرم و برگردوندم و به سمت صدا نگاه کردم
این اینجا چیکار میکرد
آها یادم رفته بود برادر این منو بیهوش کرد
اینم حتما گذاشتن اینجا تا فرار نکنم
+:دستام و باز کن
کوک :تا به مامانش بگی ؟
+: چرا نباید بگم بهش ، اگه من نگم هم خودش اول و آخر میفهمه
کوک : خودم این و میدونم ولی اگه تو نگی دیرتر میفهمه
+:اصلا تو چرا دخالت میکنیییی بیا فقط دستای منو باز کن
کوک : باشه باز میکنم ولی اول قول بده به مامانش نمیگی
+: قول نمیدم به مامانشم میگم نمیخواید که تا آخر عمر منو اینجا زندانی کنید
کوک : ببین برادر من این دختر و دوست داره ، تصمیمشم جدیِ حتی میخواد بیاد خواستگاریش پس فعلا به مامانش نگو تا بتونن خودشون و برای گفتن به اون آماده کنن
اوکی ؟
+: باشه
کوک :خوبه
کلیدی از جیبش درآورد و دستبند و باز کرد که از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم
دستم و گذاشتم داخل جیب شلوارم ولی گوشیم نبود
+:هایون گوشی من کجاستتت
دیدم زود از اتاقش بیرون اومد و به سمتم اومد که اون پسرم پشتش از اتاق اومد بیرون
هاجون: کوک دیوونه شدی این و چرا باز کردی
کوک : نگران نباش بهم قول داد به مامانش نمیگه
هاجون: پس چرا دنبال گوشیش میگرده
+:...
خواستم گوشیم و بردارم و به اهورا زنگ بزنم و بهش بگم که...
اون پسری که کنار هایون ایستاده بود
به سمتم اومد و دستمالی رو به زور روی بینیم گذاشت
سعی کردم نفس نکشم
ولی دیگه داشتم خفه میشدم و مجبورش شدم
نفس بکشم
و بعد از چند دقیقه کم کم چشمام سنگین شد و چشمام و بستم
ـــــــــــــــــــ
چشمام و از هم وا کردم و به اطراف نگاه کردم
دستام با دستبند به تاج تخت بسته شده بود و این منو اذیت میکرد
خدا بگم چیکارت کنه هایون
رفتی با یه قاتل دوست شدی الآنم منو میبندی
فقط بزار اهورا بیاد
تقصیر خودمه اصلا نباید ازش دفاع میکردم
دختره ی چشم سفید
کلی دروغ گفتم به خاطرش
اوفففف ولش
روی تخت نشستم
الان این دستبند و چطوری باز کنم من
کوک : بلاخره بیدار شدی
سرم و برگردوندم و به سمت صدا نگاه کردم
این اینجا چیکار میکرد
آها یادم رفته بود برادر این منو بیهوش کرد
اینم حتما گذاشتن اینجا تا فرار نکنم
+:دستام و باز کن
کوک :تا به مامانش بگی ؟
+: چرا نباید بگم بهش ، اگه من نگم هم خودش اول و آخر میفهمه
کوک : خودم این و میدونم ولی اگه تو نگی دیرتر میفهمه
+:اصلا تو چرا دخالت میکنیییی بیا فقط دستای منو باز کن
کوک : باشه باز میکنم ولی اول قول بده به مامانش نمیگی
+: قول نمیدم به مامانشم میگم نمیخواید که تا آخر عمر منو اینجا زندانی کنید
کوک : ببین برادر من این دختر و دوست داره ، تصمیمشم جدیِ حتی میخواد بیاد خواستگاریش پس فعلا به مامانش نگو تا بتونن خودشون و برای گفتن به اون آماده کنن
اوکی ؟
+: باشه
کوک :خوبه
کلیدی از جیبش درآورد و دستبند و باز کرد که از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم
دستم و گذاشتم داخل جیب شلوارم ولی گوشیم نبود
+:هایون گوشی من کجاستتت
دیدم زود از اتاقش بیرون اومد و به سمتم اومد که اون پسرم پشتش از اتاق اومد بیرون
هاجون: کوک دیوونه شدی این و چرا باز کردی
کوک : نگران نباش بهم قول داد به مامانش نمیگه
هاجون: پس چرا دنبال گوشیش میگرده
+:...
- ۲.۱k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط