پارت جونگ کوک
پارت: 87:(جونگ کوک)
ساعت 9 بود. داشتم کم کم بر میگشتم که از سالن برم خونه . من بیش تر مونده بودم و الان تنها بودم. به سرم زد که به گائول زنگ بزنم. گوشیمو در اوردمو توی مخاطبام سرچش کردم. گائولم. شمارشو گرفتم. بوق...بوق ...بوق ...بوق....بوووق.....برنمیداشت. دوباره زدم. بازم برنداشت. تعجب کردم عجیب بود تالا نشده جواب نده. به سمت خونه حرکت کردم. به سرعت بالا رفتم. یونگی و نامجون خونه بودن. میدونستم که گائولو دیدن. من: سلام هیونگ! گائول خوب بود؟ گوشیشو جواب نمیداد! چیزی شده؟
یونگی خندید: نه نگران نباش. حتما خسته بوده خوابیده. امروز خیلی خیلی خسته شده. ازونطرف تمرینای میکاپ با اون دختره ازون طرف تمرین 4 ساعتی با من! طبیعتا خسته میشه! با نگرانی نگاهش کردم: 4 ساااعت تمرین ؟؟؟؟؟ هیونگ اگه مریض بشه چی ؟ اون ضعیفه!
یونگی: نه بابا شلوغش نکن اگه ضعیف بود تا اینجا پیش نمیومد. پس خودتو ناراحت نکن. از پسش بر میاد.
با لبو لوچه اویزون به سمت اتاق رفتمو درو بستم. روی تخت ولو شدم. ب سقف خیره موندم. جین از توی اشپز خونه صدام کرد: جونگ کوک پاشو بیا شام بخور.
من: سیرم هیونگ شما بخورید. چیزی نگذشت که دیدم تهیونگ اومد تو. بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم: چیزی شده ته؟ وی: اره شده! نشست کنار تختم. وی: چقد پکری تو؟ اگه اینجوری رفتار کنی گائول هم سست میشه! مگه تو نمیخوای به ارزوش برسه؟ سرمو تکون دادم. وی: خوب پس حمایتش کن نه اینکه اینجوری منصرفش کنی! درسته داره سختی میکشه ولی خوب 5 ماه چیزی نیس. پس این گائولی که من میشناسم میتونه به راحتی از پسش بربیاد!
اون خیلی قوی تر از این حرفاس که حالا حالا ها وا بده!
کوکی: ته...من فقط میترسم از دوریش! همین. لبخندی زد.
وی: چیزی نمیشه همش 5 ماه کاراموزیه همین! شلوغش میکنی کودوم دوری بابا! کوتاه بیا! پس ازین به بعد تشویقش کن . بازم سرمو تکون دادمو ته خواست از اتاق بیرون بره که برگشت. وی: شام نمیخوری جدی؟
من: نه سیرم شما بخورید. و از اتاق خارج شد. منم خسته بودم. پتو رو روم کشیدمو گوشیمو گرفتم دستم. رفتم توی گالری و عکسامونو نگا کردم . همین که قیافشو میدیدم میخندیدم. خوشحاال بودم فردا باید میرفتم پیشش واسه تمرین وکال. گوشیمو قفل کردمو کنار بالشتم گذاشتم. و بعدشم خوابیدم.
(خودم)
ساعت 7 صبح بود که نوری که از پنجره میومد باعث شد چشامو باز کنم. به زور بیدار شدمو روی تخت نشستم چشامو مالیدم. یه نگا به خودم انداختم. همون لباس قرمز. لباسم بالا رفته بود. تا بالای رونم. خندم گرفت پا شدم رفتم توی اتاق و لباسمو عوض کردم و لباسای راحت توو خونه ای پوشیدم. البته من خیلی تو لباس پوشیدن سخت گیر بود. شعارم این بود. راحت بپوش ولی شیک! شلوارک اسپرت مشکی و تاپ قرمز. رفتمو صورتمو شستم و با حوله خشک کردم. از دسشویی اومدم بیرون. جینا توی تخت تکونی خوردو لای چشاشو باز کرد. جینا: سلام اونی.... صب بخیر...ساعت چنده؟ رفتمو کنار تختش نشستم. من: صب بخیر جوجه. ساعت 7:15 . اخم کرد. جینا: چرا اینقد زوود بیدار شدی دختر!؟ من: چون دیشب عین مرغ ساعت 9 خوابیدم. جینا: منم 10 خوابیدم. امروز صبح جایی نمیری؟
من: صبح نه ولی عصر اوووف پدرم در اومده. شاید تا ساعت 10 نیام. جینا: هعی پس من چکا کنم؟ حوصلم سر میره. موهاشو به هم ریختمو لپاشو کشیدم. من: تلوزیون ببین. یکمم برو بیرون گشت بزن. دیگه منم میرسم.
از تخت بلند شد و رفتیم توی آشپزخونه صبونه خوردیم و طبق معمول همیشه رفتیم واسه تمرین. ساعت 1 بود که نشستیم و حرف زدیم. جینا: اونی یه چیزی بپرسم؟
من: اره بپرس! جینا: خوب پسرا از نزدیک چطورین؟
زدم زیر خنده . اخه اگه میدونست من تا چه حد صمیمی ام باهاشون ! خندم بند نمیومد. جینا متعجب بهم نگا میکرد.
جینا: اونی چیز خنده داری نپرسیدم ازت! خودمو جمع و جور کردم. من: خوب با حالن خوشگلن جذابن مهربونن.
جینا: خوب ....با تو چجورین؟ من: اوم..خوب خوبن باهام ! چشاشو ریز کرد. جینا: هعی مگه میشه فقط این باشه!؟
به هر حال 2 ساله باهاشونی. دختری خوشگلی سکسی هسی! اخم کردم.من: یا خو چه ربطی داره! عادت کردن بهم.
جینا: من میدونم آرمی هسی . کیو دوس داری. از گوشه چشمم بهش نگا کردم. جینا: جون من بگو دیه.
من: خوب ....من ....آه ینی..میدونی.....آخ خدا من جونگ کوکو دوس دارم. پا شد دست زدو خندید. جینا: وای ایوللللل چقدم به هم میااااین اومووو. حالا اون چی؟ اون دوست داره؟ من: اییش من چمیدونم! پاشو پاشو بریم ناهار بخوریم . پا شدمو با عجله رفتم تو اشپزخونه. جینا تند تند دنبالم میومد رفتم در یخچالو باز کردم جینا اومد بازومو گرفت. جینا: هعی لوووس نشو اونم دوستت دااااره؟؟ اره ؟؟؟ دااره؟؟؟ رومو برگردوندمو با حالت جدی که کمی شوخی توش بود گفتم: یا پارک جینا بسه دیگه! من چمیدونم لابد داره دیگه! جین
ساعت 9 بود. داشتم کم کم بر میگشتم که از سالن برم خونه . من بیش تر مونده بودم و الان تنها بودم. به سرم زد که به گائول زنگ بزنم. گوشیمو در اوردمو توی مخاطبام سرچش کردم. گائولم. شمارشو گرفتم. بوق...بوق ...بوق ...بوق....بوووق.....برنمیداشت. دوباره زدم. بازم برنداشت. تعجب کردم عجیب بود تالا نشده جواب نده. به سمت خونه حرکت کردم. به سرعت بالا رفتم. یونگی و نامجون خونه بودن. میدونستم که گائولو دیدن. من: سلام هیونگ! گائول خوب بود؟ گوشیشو جواب نمیداد! چیزی شده؟
یونگی خندید: نه نگران نباش. حتما خسته بوده خوابیده. امروز خیلی خیلی خسته شده. ازونطرف تمرینای میکاپ با اون دختره ازون طرف تمرین 4 ساعتی با من! طبیعتا خسته میشه! با نگرانی نگاهش کردم: 4 ساااعت تمرین ؟؟؟؟؟ هیونگ اگه مریض بشه چی ؟ اون ضعیفه!
یونگی: نه بابا شلوغش نکن اگه ضعیف بود تا اینجا پیش نمیومد. پس خودتو ناراحت نکن. از پسش بر میاد.
با لبو لوچه اویزون به سمت اتاق رفتمو درو بستم. روی تخت ولو شدم. ب سقف خیره موندم. جین از توی اشپز خونه صدام کرد: جونگ کوک پاشو بیا شام بخور.
من: سیرم هیونگ شما بخورید. چیزی نگذشت که دیدم تهیونگ اومد تو. بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم: چیزی شده ته؟ وی: اره شده! نشست کنار تختم. وی: چقد پکری تو؟ اگه اینجوری رفتار کنی گائول هم سست میشه! مگه تو نمیخوای به ارزوش برسه؟ سرمو تکون دادم. وی: خوب پس حمایتش کن نه اینکه اینجوری منصرفش کنی! درسته داره سختی میکشه ولی خوب 5 ماه چیزی نیس. پس این گائولی که من میشناسم میتونه به راحتی از پسش بربیاد!
اون خیلی قوی تر از این حرفاس که حالا حالا ها وا بده!
کوکی: ته...من فقط میترسم از دوریش! همین. لبخندی زد.
وی: چیزی نمیشه همش 5 ماه کاراموزیه همین! شلوغش میکنی کودوم دوری بابا! کوتاه بیا! پس ازین به بعد تشویقش کن . بازم سرمو تکون دادمو ته خواست از اتاق بیرون بره که برگشت. وی: شام نمیخوری جدی؟
من: نه سیرم شما بخورید. و از اتاق خارج شد. منم خسته بودم. پتو رو روم کشیدمو گوشیمو گرفتم دستم. رفتم توی گالری و عکسامونو نگا کردم . همین که قیافشو میدیدم میخندیدم. خوشحاال بودم فردا باید میرفتم پیشش واسه تمرین وکال. گوشیمو قفل کردمو کنار بالشتم گذاشتم. و بعدشم خوابیدم.
(خودم)
ساعت 7 صبح بود که نوری که از پنجره میومد باعث شد چشامو باز کنم. به زور بیدار شدمو روی تخت نشستم چشامو مالیدم. یه نگا به خودم انداختم. همون لباس قرمز. لباسم بالا رفته بود. تا بالای رونم. خندم گرفت پا شدم رفتم توی اتاق و لباسمو عوض کردم و لباسای راحت توو خونه ای پوشیدم. البته من خیلی تو لباس پوشیدن سخت گیر بود. شعارم این بود. راحت بپوش ولی شیک! شلوارک اسپرت مشکی و تاپ قرمز. رفتمو صورتمو شستم و با حوله خشک کردم. از دسشویی اومدم بیرون. جینا توی تخت تکونی خوردو لای چشاشو باز کرد. جینا: سلام اونی.... صب بخیر...ساعت چنده؟ رفتمو کنار تختش نشستم. من: صب بخیر جوجه. ساعت 7:15 . اخم کرد. جینا: چرا اینقد زوود بیدار شدی دختر!؟ من: چون دیشب عین مرغ ساعت 9 خوابیدم. جینا: منم 10 خوابیدم. امروز صبح جایی نمیری؟
من: صبح نه ولی عصر اوووف پدرم در اومده. شاید تا ساعت 10 نیام. جینا: هعی پس من چکا کنم؟ حوصلم سر میره. موهاشو به هم ریختمو لپاشو کشیدم. من: تلوزیون ببین. یکمم برو بیرون گشت بزن. دیگه منم میرسم.
از تخت بلند شد و رفتیم توی آشپزخونه صبونه خوردیم و طبق معمول همیشه رفتیم واسه تمرین. ساعت 1 بود که نشستیم و حرف زدیم. جینا: اونی یه چیزی بپرسم؟
من: اره بپرس! جینا: خوب پسرا از نزدیک چطورین؟
زدم زیر خنده . اخه اگه میدونست من تا چه حد صمیمی ام باهاشون ! خندم بند نمیومد. جینا متعجب بهم نگا میکرد.
جینا: اونی چیز خنده داری نپرسیدم ازت! خودمو جمع و جور کردم. من: خوب با حالن خوشگلن جذابن مهربونن.
جینا: خوب ....با تو چجورین؟ من: اوم..خوب خوبن باهام ! چشاشو ریز کرد. جینا: هعی مگه میشه فقط این باشه!؟
به هر حال 2 ساله باهاشونی. دختری خوشگلی سکسی هسی! اخم کردم.من: یا خو چه ربطی داره! عادت کردن بهم.
جینا: من میدونم آرمی هسی . کیو دوس داری. از گوشه چشمم بهش نگا کردم. جینا: جون من بگو دیه.
من: خوب ....من ....آه ینی..میدونی.....آخ خدا من جونگ کوکو دوس دارم. پا شد دست زدو خندید. جینا: وای ایوللللل چقدم به هم میااااین اومووو. حالا اون چی؟ اون دوست داره؟ من: اییش من چمیدونم! پاشو پاشو بریم ناهار بخوریم . پا شدمو با عجله رفتم تو اشپزخونه. جینا تند تند دنبالم میومد رفتم در یخچالو باز کردم جینا اومد بازومو گرفت. جینا: هعی لوووس نشو اونم دوستت دااااره؟؟ اره ؟؟؟ دااره؟؟؟ رومو برگردوندمو با حالت جدی که کمی شوخی توش بود گفتم: یا پارک جینا بسه دیگه! من چمیدونم لابد داره دیگه! جین
- ۹۱.۹k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط