+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.54 ⭐
(از زبون نویسنده)
خونه کاملاً به هم ریخته بود. برق هنوز نرفته بود ولی جو سنگینتر از قبل شده بود. جونگ کوک هنوز ایستاده بود و با عصبانیت به گوشی نگاه میکرد. ا.ت تو گوشه اتاق کز کرده بود و بدنش هنوز از ترس میلرزید.
یهو در ورودی با صدای محکم باز شد. یه دختر قدبلند با موهای مشکی بلند و کت چرم مشکی سریع وارد شد. صورتش پر از نگرانی و عصبانیت بود.
آسا سریع اومد داخل سالن و با صدای بلند گفت:
آسا: کوک! چی شنیدم؟! همه دارن میگن عاشق اون دختر شدی؟! جدی؟!
جونگ کوک بدون اینکه برگرده غرید:
- آسا، الان وقتش نیست.
آسا اما مستقیم رفت سمت ا.ت. ا.ت بیشتر جمع شد و با ترس نگاهش کرد. آسا اما با نگاهی تیز ولی نه خشن، کنارش زانو زد (با فاصله).
آسا: تو همون ا.تی؟... لعنتی، چقدر ترسیدی. آروم باش، من آسام، خواهر این احمقم. فعلاً نمیذارم هیچی بهت بشه.
جونگ کوک با عصبانیت چرخید و گفت:
- آسا، برو بیرون. این کار مال منه.
آسا سریع بلند شد و روبهروی برادرش ایستاد، انگشتشو گرفت رو سینهش و با صدای محکم گفت:
آسا: مال توئه؟! تو با این کار احمقانهت همهمونو به خطر انداختی! پارک و بقیه دشمنات دارن جشن میگیرن! میگن جونگ کوک ضعیف شده، عاشق دختر همون خانوادهای شده که باید میکشتیش! اگه حمله کنن، اول دنبال این دختر میان!
ا.ت از گوشه اتاق با صدای لرزان گفت:
(ترسیده)
+ من... من هیچی نمیخوام... لطفاً ولِم کنید برم...
جونگ کوک سریع رفت سمت ا.ت ولی وقتی ا.ت جیغ کشید، وایستاد. دستاشو بالا گرفت.
(با صدای گرفته)
- ا.ت، الان نمیتونی بری. اونا دنبالتن. تو حالا هدف اصلی شدی.
آسا آه کشید و موهاشو عقب زد. بعد با صدای جدیتر گفت:
آسا: کوک، یا این دختر رو ول کن، یا آماده جنگ تمامعیار باش. چون اگه واقعاً عاشقشی... دیگه نمیتونی مثل قبل ازش محافظت کنی. این بار عشقت داره همهمونو میکشه.
رعد دوباره زد و برق برای چند ثانیه خاموش شد. تو تاریکی، فقط صدای نفسهای تند ا.ت و بارون شنیده میشد.
جونگ کوک مشتشو کوبید به دیوار و با صدای خشن فریاد زد:
- هیچکس ا.ت رو نمیبره! اگه لازم باشه کل شهر رو آتیش میزنم!
آسا سرشو تکون داد و آروم گفت:
آسا: این دقیقاً همون چیزیه که دشمنات میخوان بشنون... ضعف تو.
اتاق پر از تنش، ترس و خطر شده بود. جنگ واقعی تازه شروع شده بود..........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.54 ⭐
(از زبون نویسنده)
خونه کاملاً به هم ریخته بود. برق هنوز نرفته بود ولی جو سنگینتر از قبل شده بود. جونگ کوک هنوز ایستاده بود و با عصبانیت به گوشی نگاه میکرد. ا.ت تو گوشه اتاق کز کرده بود و بدنش هنوز از ترس میلرزید.
یهو در ورودی با صدای محکم باز شد. یه دختر قدبلند با موهای مشکی بلند و کت چرم مشکی سریع وارد شد. صورتش پر از نگرانی و عصبانیت بود.
آسا سریع اومد داخل سالن و با صدای بلند گفت:
آسا: کوک! چی شنیدم؟! همه دارن میگن عاشق اون دختر شدی؟! جدی؟!
جونگ کوک بدون اینکه برگرده غرید:
- آسا، الان وقتش نیست.
آسا اما مستقیم رفت سمت ا.ت. ا.ت بیشتر جمع شد و با ترس نگاهش کرد. آسا اما با نگاهی تیز ولی نه خشن، کنارش زانو زد (با فاصله).
آسا: تو همون ا.تی؟... لعنتی، چقدر ترسیدی. آروم باش، من آسام، خواهر این احمقم. فعلاً نمیذارم هیچی بهت بشه.
جونگ کوک با عصبانیت چرخید و گفت:
- آسا، برو بیرون. این کار مال منه.
آسا سریع بلند شد و روبهروی برادرش ایستاد، انگشتشو گرفت رو سینهش و با صدای محکم گفت:
آسا: مال توئه؟! تو با این کار احمقانهت همهمونو به خطر انداختی! پارک و بقیه دشمنات دارن جشن میگیرن! میگن جونگ کوک ضعیف شده، عاشق دختر همون خانوادهای شده که باید میکشتیش! اگه حمله کنن، اول دنبال این دختر میان!
ا.ت از گوشه اتاق با صدای لرزان گفت:
(ترسیده)
+ من... من هیچی نمیخوام... لطفاً ولِم کنید برم...
جونگ کوک سریع رفت سمت ا.ت ولی وقتی ا.ت جیغ کشید، وایستاد. دستاشو بالا گرفت.
(با صدای گرفته)
- ا.ت، الان نمیتونی بری. اونا دنبالتن. تو حالا هدف اصلی شدی.
آسا آه کشید و موهاشو عقب زد. بعد با صدای جدیتر گفت:
آسا: کوک، یا این دختر رو ول کن، یا آماده جنگ تمامعیار باش. چون اگه واقعاً عاشقشی... دیگه نمیتونی مثل قبل ازش محافظت کنی. این بار عشقت داره همهمونو میکشه.
رعد دوباره زد و برق برای چند ثانیه خاموش شد. تو تاریکی، فقط صدای نفسهای تند ا.ت و بارون شنیده میشد.
جونگ کوک مشتشو کوبید به دیوار و با صدای خشن فریاد زد:
- هیچکس ا.ت رو نمیبره! اگه لازم باشه کل شهر رو آتیش میزنم!
آسا سرشو تکون داد و آروم گفت:
آسا: این دقیقاً همون چیزیه که دشمنات میخوان بشنون... ضعف تو.
اتاق پر از تنش، ترس و خطر شده بود. جنگ واقعی تازه شروع شده بود..........
ادامه دارد..........
- ۱.۳k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط