داشتم با دوستم تلفنی حرف میزدم و همزمان با پسرم که از صب
داشتم با دوستم تلفنی حرف میزدم و همزمان با پسرم که از صبح کل انرژیمو گرفته بود، کلنجار میرفتم؛
نکن... بکن... نریز... 😅
همینجوری وسط حرف زدن گفتم:
«بخدا بلند میشم مامان!»
دوستم گفت:
«قسم نخور!»
گفتم: «خب بلند میشم اگه اذیت کنه.»
گفت: «نخیر! گفتی بخدا بلند میشم، بلند شو نجمه!»
گفتم: «منظورم این بود که...»
پرید وسط حرفم و گفت:
«بلند شو! گفتی بلند میشم، بحث نکن!»
خندم گرفت، ولی خب جدی میگفت دیگه... راست میگفت، قسم خورده بودم! 😂
بلند شدم، یه «نکن مامانی» گفتم و دوباره نشستم.
دوباره اذیت کرد و این بار گفتم:
«بقرآن اگه دوباره...»
دوستم گفت:
«باز قسم خوردی؟! خب بلند شو، هر کاری میخوای بکنی بکن! قسم میخوری که چی؟»
گفتم:
«خب میفهمه قسم که میخورم، دیگه واقعاً بلند میشم!»
گفت:
«نمیخواد قسم بخوری! مگه داره چه کار میکنه؟»
گفتم: «کمرم درد میکنه، میخواد همه رختخوابها رو از توی کمد بریزه بیرون!»
گفت:
«خب بریزه...»
یه کم از این ریلکس بودنش خندم گرفت. 😂
از یه طرف هم عصبی بودم، گفتم:
«نمیتونم جمع کنم، میفهمی؟»
گفت:
«آره، نمیتونی. ولش کن. هر وقت تونستی جمع کن.»
و من همونجا یک لحظه به خودم اومدم و با خودم گفتم:
واقعاً چی شد؟! 😅
مگه چه اتفاق خطیری افتاده بود که من اینهمه راحت قسم خوردم؟
چرا قسم خوردن اینقدر برامون راحت شده؟
چقدر راحت میگیم «بخدا»، «بقرآن»...
حتی برای چیزهای خیلی ساده و بیاهمیت.
بعد بعضی وقتها آدمهایی رو میبینیم که دروغ میگن و قسم هم میخورن... 🥺💔
خدا ازمون بگذره واقعاً...
کاش بتونیم این عادت رو از خودمون کم کنیم.
کاش هیچوقت برای حرفهای معمولی و اتفاقهای ساده، اسم خدا رو اینقدر راحت وسط نیاریم. 🤍
شاید گاهی لازم باشه قبل از اینکه بگیم «بخدا»، فقط یه لحظه مکث کنیم و از خودمون بپرسیم:
«واقعاً لازمه؟» 🥺💓
نکن... بکن... نریز... 😅
همینجوری وسط حرف زدن گفتم:
«بخدا بلند میشم مامان!»
دوستم گفت:
«قسم نخور!»
گفتم: «خب بلند میشم اگه اذیت کنه.»
گفت: «نخیر! گفتی بخدا بلند میشم، بلند شو نجمه!»
گفتم: «منظورم این بود که...»
پرید وسط حرفم و گفت:
«بلند شو! گفتی بلند میشم، بحث نکن!»
خندم گرفت، ولی خب جدی میگفت دیگه... راست میگفت، قسم خورده بودم! 😂
بلند شدم، یه «نکن مامانی» گفتم و دوباره نشستم.
دوباره اذیت کرد و این بار گفتم:
«بقرآن اگه دوباره...»
دوستم گفت:
«باز قسم خوردی؟! خب بلند شو، هر کاری میخوای بکنی بکن! قسم میخوری که چی؟»
گفتم:
«خب میفهمه قسم که میخورم، دیگه واقعاً بلند میشم!»
گفت:
«نمیخواد قسم بخوری! مگه داره چه کار میکنه؟»
گفتم: «کمرم درد میکنه، میخواد همه رختخوابها رو از توی کمد بریزه بیرون!»
گفت:
«خب بریزه...»
یه کم از این ریلکس بودنش خندم گرفت. 😂
از یه طرف هم عصبی بودم، گفتم:
«نمیتونم جمع کنم، میفهمی؟»
گفت:
«آره، نمیتونی. ولش کن. هر وقت تونستی جمع کن.»
و من همونجا یک لحظه به خودم اومدم و با خودم گفتم:
واقعاً چی شد؟! 😅
مگه چه اتفاق خطیری افتاده بود که من اینهمه راحت قسم خوردم؟
چرا قسم خوردن اینقدر برامون راحت شده؟
چقدر راحت میگیم «بخدا»، «بقرآن»...
حتی برای چیزهای خیلی ساده و بیاهمیت.
بعد بعضی وقتها آدمهایی رو میبینیم که دروغ میگن و قسم هم میخورن... 🥺💔
خدا ازمون بگذره واقعاً...
کاش بتونیم این عادت رو از خودمون کم کنیم.
کاش هیچوقت برای حرفهای معمولی و اتفاقهای ساده، اسم خدا رو اینقدر راحت وسط نیاریم. 🤍
شاید گاهی لازم باشه قبل از اینکه بگیم «بخدا»، فقط یه لحظه مکث کنیم و از خودمون بپرسیم:
«واقعاً لازمه؟» 🥺💓
- ۴.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط