مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۰
مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۰
" در آغوش رویای آبی ات "
غلتی زدم و چشم هام رو باز کردم..اتاق من نبود!..
پس تموم دیشب واقعی بوده..
+ بیدار شدی؟
برگشتم و در کمال تعجب دیدم که کوک روی یکی از مبل های تک نفره ی اتاق نشسته..خیلی از من دور نبود ولی نزدیک هم نبود..
_ نه هنوز خوابم.
با نگاه چقدر تو نمکی آخه دختر نگام کرد و بعد بی حرف از جاش بلند و اومد روی تخت نشست..
+ اگه خسته ای بخواب..
_ تو چی؟..مهمونا..؟
موهام رو نوازش کرد و لبخند زد..
لبخند..زد..
+ اونا صبح اول وقت رفتن ، خودم فرستادمشون برن..و اینکه خیلی وقته که من بیدار شدم.
_ سرکار چی؟..نمیری؟..اصلا چرا این همه مدت اینجا نشستی؟
تک خنده ای کرد.
+ مثل زن هایی شدی که از شوهرشون ایراد میگیرن!
یه لحظه کپ کردم..
زن؟
شوهر؟..
من نمی خواستم اینطور بهش بفهمونم!
+ امروز دیر میرم..و اینکه..تموم این مدت بیکار هم نبودم..داشتم نگات میکردم..
_ منو؟!..
+ آره..تو رو..خوشگل میخوابیدی.
خیلی بلند و صدا دار آب دهنم رو پایین فرستادم..
برای اینکه فاز اتاق عوض شه خواستم شوخی کنم..
مشتم رو آروم روی سینش زدم و با خنده گفتم.
_ تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟
نگاه مشکی رنگش رو بالا آورد و بهم دوخت..یه لحظه از قلبم که اینقدر بی اراده اول شروع به محکم تپیدن میکنه و بعد هم ناگهان از تپش می ایسته ، عصبانی شدم.
قلب واقعا عضو احمقیه..
+ چطوری؟
_ همین..اینطوری دیگه..
+ نه ، فقط وقتی با دخترای خوشگلی هستم که مجبورن نقش نامزدم رو بازی کنن.
ناخودآگاه با خودم فکر کردم که آیا آغوش گرم دیشبش ، برای دختر دیگه ای هم بوده؟..
+ بخواب آبی کوچولو..من دیگه باید برم.
_ نه..منم دیگه میرم..اگه دیر کنم خانم مین بازم کتکم..
چشم هاش گشاد شد..
_ منظورم اینه که..باید کتلت درست کنم!..آرههه..
سرش رو تکون داد و با گفتن مراقب خودت باش از اتاق خارج شد..نفس عمیقی کشیدم و از تخت پایین اومدم..
حالا باید با این لباس کل عمارت رو بگردم تا اتاقم پیدا شه..
هعیییی...
" در آغوش رویای آبی ات "
غلتی زدم و چشم هام رو باز کردم..اتاق من نبود!..
پس تموم دیشب واقعی بوده..
+ بیدار شدی؟
برگشتم و در کمال تعجب دیدم که کوک روی یکی از مبل های تک نفره ی اتاق نشسته..خیلی از من دور نبود ولی نزدیک هم نبود..
_ نه هنوز خوابم.
با نگاه چقدر تو نمکی آخه دختر نگام کرد و بعد بی حرف از جاش بلند و اومد روی تخت نشست..
+ اگه خسته ای بخواب..
_ تو چی؟..مهمونا..؟
موهام رو نوازش کرد و لبخند زد..
لبخند..زد..
+ اونا صبح اول وقت رفتن ، خودم فرستادمشون برن..و اینکه خیلی وقته که من بیدار شدم.
_ سرکار چی؟..نمیری؟..اصلا چرا این همه مدت اینجا نشستی؟
تک خنده ای کرد.
+ مثل زن هایی شدی که از شوهرشون ایراد میگیرن!
یه لحظه کپ کردم..
زن؟
شوهر؟..
من نمی خواستم اینطور بهش بفهمونم!
+ امروز دیر میرم..و اینکه..تموم این مدت بیکار هم نبودم..داشتم نگات میکردم..
_ منو؟!..
+ آره..تو رو..خوشگل میخوابیدی.
خیلی بلند و صدا دار آب دهنم رو پایین فرستادم..
برای اینکه فاز اتاق عوض شه خواستم شوخی کنم..
مشتم رو آروم روی سینش زدم و با خنده گفتم.
_ تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟
نگاه مشکی رنگش رو بالا آورد و بهم دوخت..یه لحظه از قلبم که اینقدر بی اراده اول شروع به محکم تپیدن میکنه و بعد هم ناگهان از تپش می ایسته ، عصبانی شدم.
قلب واقعا عضو احمقیه..
+ چطوری؟
_ همین..اینطوری دیگه..
+ نه ، فقط وقتی با دخترای خوشگلی هستم که مجبورن نقش نامزدم رو بازی کنن.
ناخودآگاه با خودم فکر کردم که آیا آغوش گرم دیشبش ، برای دختر دیگه ای هم بوده؟..
+ بخواب آبی کوچولو..من دیگه باید برم.
_ نه..منم دیگه میرم..اگه دیر کنم خانم مین بازم کتکم..
چشم هاش گشاد شد..
_ منظورم اینه که..باید کتلت درست کنم!..آرههه..
سرش رو تکون داد و با گفتن مراقب خودت باش از اتاق خارج شد..نفس عمیقی کشیدم و از تخت پایین اومدم..
حالا باید با این لباس کل عمارت رو بگردم تا اتاقم پیدا شه..
هعیییی...
- ۳۷۵
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط