شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟ استاد جواب داد به گند

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟ استاد جواب داد به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت استاد پرسید چه آوردی ؟ شاگرد گفت هیچ ، هرچه جلوتر رفتم خوشه های پر پشت تری میدیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای آن رفتم . استاد گفت عشق همین است . شاگرد پرسید پس ازدواج چیست ؟ استاد گفت به جنگل برو و بلندترین شاخه درخت را بیاور . پس از مدتی کوتاه شاگرد با شاخه ای کوتاه آمد و گفت از ترس اینکه تا انتهای جنگل بروم و شاخه ای نیابم همان ابتدای راه شاخه ای کوتاه را انتخاب کردم .
دیدگاه ها (۳)

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹⁰ویو کوکتهونگ بعد از چن...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 50 "" ویو پارک آنجلینا...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

اسم : عشقی در تاریکی جنگل پارت ۷ (از زبان راوی ) بعد از چند ...

پارت: 27 (بخش1) **زاویه دید: زین**هوای رختکن بعد از تمرین مث...

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط