«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
پارت=16
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو کوک٫٫
صبح با صدای داد و بیداد هابیون بیدار شدم
ساعت هفت بود پاشدم رفتمWCکارای لازمو کردم یه حموم هم کردم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم موهامو با ژل حالت دادم عطرمم زدمو همین رفتم پایین هابیون رو دید خدایی همیشه شیک پوشه خلاصه رفتم سوییچ ماشین بیامو M5م رو برداشتم و با هابیون رفتیم سوار شدم رسیدیم خونه تهیونگ اینا زود اومدن بیرون و سوار ماشین شدن اون فسقلی با اون بوی عطرش که بوش شیرین و گلی بود، با یه تهبوی میوهای و وانیل که خیلی لطیف و دلنشین حس میشد
آدمو دیونه میکرد
(همون مکالمشون حوصله ندارم بنویسم ساعت ۳:۴۷دقیقست🙍🏻♀️)
وقتی گفت شوهری فکر کردم بامنه نمیدونم چرا ولی یه جوری شدم ولی وقتی فهمیدم با هابیونه حرصم گرفت مسخرست میدونم هوفف ولش کن به ادامه رانندگیم رسیدم
((بعد نیم ساعت رسیدن))
-«تهیونگ چطوری بیدارشون کنیم؟»
÷«صداشون میکنیم»
-«دان بی،هابیونن ،دان بییییی،هابیوننننن»
÷«هابیون،دان بیی،هابیوننننن،دان بییییی»
((((((((((((((((((همزمان)))))))))))))))))
٫٫فلش بک بعد حدودن یک ربع بعد چون بیدار نشدن🤏🏻٫٫
بلخره با کلی داد بیدار شدن و ما وارد «ونتورا گرند مال»(کلی فکر کردم سرش معنیش میشه سرنوشت خوب مسخره نکنی یه وقت) شدیم یه مرکز خرید خیلی بزرگ و لوکس توی سئوله که بیشتر برای خریدهای عروسی معروفه. از حلقه و جواهرات گرفته تا لباس عروس، لباس داماد، وسایل آماده شدن و هدیههای عروسی همهچی توش پیدا میشه همین جوری داشتیم میگشتیم که یه مغازه خوب پیدا کنیم هابیون و دان بی پشت ما بودن داشتن پچ پچ میکردن یه دفعه دان بی اومد و ساعد دست تهیونگو بغل کرد و:
+«سلام داداش عزیزم قربونت برم»
÷«چی میخوای»
+«ای پس زود میخوای بری سر اصل مطلب داداش نازنینم»
÷«وحشی کوچولو چی..می..خوایی(تیکه تیکه گفت)
+«یک وحشی کوچولو عمته دو گشنمه سه برام غذا نگیر تا همینجا جرت بدم داداش گاوم»
÷«نمیگیرم هرکاری میخوای بکنی بکن»
+«هوم»(برگشت رفت پیش هابیون و به ادامه راه رفتن رفت)
÷«دان بی چیشد رفتی میخواستی جرم بدی»
+«حرف نمیزنه»
=«دان بی»
+«هوم»
=«چیشد؟»
+«هیچی باهاش نمیخوام حرف بزنم»
-«دان بی بیا شما دوتا هم بیایین»
+«کجا»
-«یه جای خوب»
(دست دان بی رو گرفت و اورد پیش خودش و دستشو ول کرد الان کنار هم دارن راه میرن که رسیدن رستوران)
+«میخوای غذا بگیری؟»
-«آره چی میخ-»(حرف قطع شد)
ادامه دارد...
عکس ماشین رو میزارم
ماشین مورد علاقمه🤧
پارت=16
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو کوک٫٫
صبح با صدای داد و بیداد هابیون بیدار شدم
ساعت هفت بود پاشدم رفتمWCکارای لازمو کردم یه حموم هم کردم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم موهامو با ژل حالت دادم عطرمم زدمو همین رفتم پایین هابیون رو دید خدایی همیشه شیک پوشه خلاصه رفتم سوییچ ماشین بیامو M5م رو برداشتم و با هابیون رفتیم سوار شدم رسیدیم خونه تهیونگ اینا زود اومدن بیرون و سوار ماشین شدن اون فسقلی با اون بوی عطرش که بوش شیرین و گلی بود، با یه تهبوی میوهای و وانیل که خیلی لطیف و دلنشین حس میشد
آدمو دیونه میکرد
(همون مکالمشون حوصله ندارم بنویسم ساعت ۳:۴۷دقیقست🙍🏻♀️)
وقتی گفت شوهری فکر کردم بامنه نمیدونم چرا ولی یه جوری شدم ولی وقتی فهمیدم با هابیونه حرصم گرفت مسخرست میدونم هوفف ولش کن به ادامه رانندگیم رسیدم
((بعد نیم ساعت رسیدن))
-«تهیونگ چطوری بیدارشون کنیم؟»
÷«صداشون میکنیم»
-«دان بی،هابیونن ،دان بییییی،هابیوننننن»
÷«هابیون،دان بیی،هابیوننننن،دان بییییی»
((((((((((((((((((همزمان)))))))))))))))))
٫٫فلش بک بعد حدودن یک ربع بعد چون بیدار نشدن🤏🏻٫٫
بلخره با کلی داد بیدار شدن و ما وارد «ونتورا گرند مال»(کلی فکر کردم سرش معنیش میشه سرنوشت خوب مسخره نکنی یه وقت) شدیم یه مرکز خرید خیلی بزرگ و لوکس توی سئوله که بیشتر برای خریدهای عروسی معروفه. از حلقه و جواهرات گرفته تا لباس عروس، لباس داماد، وسایل آماده شدن و هدیههای عروسی همهچی توش پیدا میشه همین جوری داشتیم میگشتیم که یه مغازه خوب پیدا کنیم هابیون و دان بی پشت ما بودن داشتن پچ پچ میکردن یه دفعه دان بی اومد و ساعد دست تهیونگو بغل کرد و:
+«سلام داداش عزیزم قربونت برم»
÷«چی میخوای»
+«ای پس زود میخوای بری سر اصل مطلب داداش نازنینم»
÷«وحشی کوچولو چی..می..خوایی(تیکه تیکه گفت)
+«یک وحشی کوچولو عمته دو گشنمه سه برام غذا نگیر تا همینجا جرت بدم داداش گاوم»
÷«نمیگیرم هرکاری میخوای بکنی بکن»
+«هوم»(برگشت رفت پیش هابیون و به ادامه راه رفتن رفت)
÷«دان بی چیشد رفتی میخواستی جرم بدی»
+«حرف نمیزنه»
=«دان بی»
+«هوم»
=«چیشد؟»
+«هیچی باهاش نمیخوام حرف بزنم»
-«دان بی بیا شما دوتا هم بیایین»
+«کجا»
-«یه جای خوب»
(دست دان بی رو گرفت و اورد پیش خودش و دستشو ول کرد الان کنار هم دارن راه میرن که رسیدن رستوران)
+«میخوای غذا بگیری؟»
-«آره چی میخ-»(حرف قطع شد)
ادامه دارد...
عکس ماشین رو میزارم
ماشین مورد علاقمه🤧
- ۱.۷k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط