the king of my heart 💜
the king of my heart 💜
فصل دوم پارت۶
ات
با حرفی که یونگی زد شوک شدم
یعنی چی که یونا داشت بهش خیانت میکرد
ات.چی؟
یونگی.خواهش میکنم بیا بریم کافه با هم حرف بزنیم
ات
به چشماش نگاه کردم دلم بهش سوخت هرچی باشه بابای بچه هامه
ات.باش
رفتیم کافه ی هتل پشت یه میز نشستیم یونگی شروع به حرف زدن کرد
یونگی.چند وقت پیش یونا بچرو سپرد به من گفت قراره با چند تا از دوستاش بره بیرون منم قبول کردم اما ساعت دوازده شب بود هنوز خونه برنگشته بود منم بچرو دادم دست اجوما رفتم دنبالش اینقدر دنبالش گشتم تا آخرش توی بار دیدم داشت یه پسرو میبوسید از اون شب ازش متنفر شدم..حتی شک دارم که اون بچه،بچه ی خودم باشه
ات.از کجا میدونی شاید بچه خودته
یونگی.یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه
ات.چی؟
یونگی.من هیچوقت یونا رو حامله نکردم،همیشه مواظب بودم
ات.میدونم شاید حواست نبوده اتفاقی حاملش کردی
یه نگاه به ساعت انداختم ده بود
ات.من دیگه باید برم بچه ها تنهان
یونگی.باشه پس منم میام
با یونگی از کافه اومدیم بیرون قبل از اینکه برم سمت اتاقم گفت
یونگی.ات ازت ممنونم واقعا احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم
ات.خواهش میکنم،شب بخیر
رفتم سمت اتاقم
داشتم سعی میکردم احساسمو نسبت به یونگی پنهون کنم ولی مگه میشد؟
اونقدر دوسش داشتم که حاضر نبودم ترکش کنم
اما اون رفت،بیخیال دیگه به این چیزا فکر نمیکنم
چشمامو بستم کم کم خوابم برد
صبح با صدای سانا از خواب بیدار شدم
سانا.صبح بخیر مامان
ات.صبح بخیر دخترم،داداشت کجاست؟
سانا.بابا اومد دنبالش با هم رفتن
ات.کجا؟
سانا.نمیدونم
ات.چرا تو باهاشون نرفتی؟
سانا.بابا بهم گفت باهاشون برم اما نخواستم تو رو تنها بزارم
ات.یه لبخند بهش زدم
بلند شدم رفتم دستشویی کارای مربوط رو کردم اومدم بیرون لباسمو عوض کردم لباس سانا رو هم تنش کردم
با هم رفتیم پایین برا صبحونه یونگی هم بود
صبحونه رو خوردیم،داشتیم با سانا میرفتیم بیرون تا یکم قدم بزنیم که یونگی با لی اوون اومدن سمتمون
یونگی.سلام
ات.سلام
یونگی.من قراره لی اوون رو ببرم شهربازی سانا هم میاد؟
سانا.اخجون شهر بازی اره میام
یونگی.بدو بیا بغلم وروجک
سانا پرید بغل یونگی
یونگی.ات تو هم میای؟
ات.عامم نه شاید زنت ناراحت شه
یونگی.اونو ولش کن بیا بریم
یونگی گفت باهاشون برم خودمم بدم نمیومد باهاشون برم پس قبول کردم...
بچه ها شرطا هنوز نرسیده بود اما من براتون گذاشتم اینبار اگه شرطا نرسه نمیزارم
۱۴ لایک
۸ کامنت
فصل دوم پارت۶
ات
با حرفی که یونگی زد شوک شدم
یعنی چی که یونا داشت بهش خیانت میکرد
ات.چی؟
یونگی.خواهش میکنم بیا بریم کافه با هم حرف بزنیم
ات
به چشماش نگاه کردم دلم بهش سوخت هرچی باشه بابای بچه هامه
ات.باش
رفتیم کافه ی هتل پشت یه میز نشستیم یونگی شروع به حرف زدن کرد
یونگی.چند وقت پیش یونا بچرو سپرد به من گفت قراره با چند تا از دوستاش بره بیرون منم قبول کردم اما ساعت دوازده شب بود هنوز خونه برنگشته بود منم بچرو دادم دست اجوما رفتم دنبالش اینقدر دنبالش گشتم تا آخرش توی بار دیدم داشت یه پسرو میبوسید از اون شب ازش متنفر شدم..حتی شک دارم که اون بچه،بچه ی خودم باشه
ات.از کجا میدونی شاید بچه خودته
یونگی.یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه
ات.چی؟
یونگی.من هیچوقت یونا رو حامله نکردم،همیشه مواظب بودم
ات.میدونم شاید حواست نبوده اتفاقی حاملش کردی
یه نگاه به ساعت انداختم ده بود
ات.من دیگه باید برم بچه ها تنهان
یونگی.باشه پس منم میام
با یونگی از کافه اومدیم بیرون قبل از اینکه برم سمت اتاقم گفت
یونگی.ات ازت ممنونم واقعا احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم
ات.خواهش میکنم،شب بخیر
رفتم سمت اتاقم
داشتم سعی میکردم احساسمو نسبت به یونگی پنهون کنم ولی مگه میشد؟
اونقدر دوسش داشتم که حاضر نبودم ترکش کنم
اما اون رفت،بیخیال دیگه به این چیزا فکر نمیکنم
چشمامو بستم کم کم خوابم برد
صبح با صدای سانا از خواب بیدار شدم
سانا.صبح بخیر مامان
ات.صبح بخیر دخترم،داداشت کجاست؟
سانا.بابا اومد دنبالش با هم رفتن
ات.کجا؟
سانا.نمیدونم
ات.چرا تو باهاشون نرفتی؟
سانا.بابا بهم گفت باهاشون برم اما نخواستم تو رو تنها بزارم
ات.یه لبخند بهش زدم
بلند شدم رفتم دستشویی کارای مربوط رو کردم اومدم بیرون لباسمو عوض کردم لباس سانا رو هم تنش کردم
با هم رفتیم پایین برا صبحونه یونگی هم بود
صبحونه رو خوردیم،داشتیم با سانا میرفتیم بیرون تا یکم قدم بزنیم که یونگی با لی اوون اومدن سمتمون
یونگی.سلام
ات.سلام
یونگی.من قراره لی اوون رو ببرم شهربازی سانا هم میاد؟
سانا.اخجون شهر بازی اره میام
یونگی.بدو بیا بغلم وروجک
سانا پرید بغل یونگی
یونگی.ات تو هم میای؟
ات.عامم نه شاید زنت ناراحت شه
یونگی.اونو ولش کن بیا بریم
یونگی گفت باهاشون برم خودمم بدم نمیومد باهاشون برم پس قبول کردم...
بچه ها شرطا هنوز نرسیده بود اما من براتون گذاشتم اینبار اگه شرطا نرسه نمیزارم
۱۴ لایک
۸ کامنت
- ۳۱.۰k
- ۰۴ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط