شب آخر

شب آخر

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود 

اردلان سرفراز
دیدگاه ها (۱)

چشم منچشم من! بیا منو یاری بکن گونه‌هام خشکیده شد، کاری بکن!...

دنیای این روزای مندنیای این روزای من هم‌قد تن‌پوشم شده انقدر...

کوچه‌ی بن‌بستمیون این همه کوچه که بهم پیوسته کوچه‌ی قدیمی ما...

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

فاصله یک لبخند تا جنون

سکوتت را نپرسیدمنگاهم را نفهمیدینگفتم گفتنی هاراتوهم هرگز نپ...

سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگ...

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم...

شب آخر سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی  نگفتم گفتنی‌ها ر...

باز دیدنت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط