خدای من...

خدای من...
نمیدانم گاهی کجای دنیا گم ات میکنم...
در هیاهوی بازار ...
در خستگی هنگام نماز !
در وسوسه های نفس ام...
نمیدانم....
اما ، گاهی تو را گم میکنم
مثل کودکی که در بازار دستان مهربان مادرش را رها کرده به تماشای عروسکی مشغول است...!
بعد میبیند مادرش نیست و هیچ عروسکی او را خوشحال نمیکند...!

به کودکی ام بنگر...
هرچند خودم تو را گم میکنم

اما ....تو پیدایم کن.....
دیدگاه ها (۲)

به هرسو که میخواهی شمال،غرب،شرق یاجنوب برواماهرسفری که آغاز ...

‌ کاری به کار همدیگر نداشته باشیم...باور کنید تک تک آدم ها ز...

عشق سفراست.مسافراین سفر چه بخواهد،چه نخواهد ازسرتاپاعوض میشو...

خداهرلحظه درحال کامل کردن ماست چه از درون وچه ازبیرون.هرکدام...

از کجای داستان شروع کنم :این که چگونه لبخند شدی برایمو چگونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط