ᴘᴀʀᴛ ۲۶ | یه حس عجیب
ᴘᴀʀᴛ ۲۶ | یه حس عجیب
چند هفته از شروع مدرسه گذشته بود.
آرا کمکم به محیط جدید عادت کرده بود.
بعد از تعطیلی مدرسه، مثل همیشه از در بیرون اومد.
اما این بار...
چند تا از همکلاسیها دورش جمع شدن.
سوهی گفت:
ـ آرا، جمعه بریم کافه؟
آرا با ذوق گفت:
ـ آره، چرا که نه!
همون لحظه ماشین جونگکوک جلوی مدرسه توقف کرد.
آرا با لبخند گفت:
ـ من باید برم، بعداً میبینمتون.
با خنده خداحافظی کرد و سوار ماشین شد.
جونگکوک که همهچیز رو دیده بود، پرسید:
ـ دوستات بودن؟
ـ آره! خیلی باهام خوبن.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد و ماشین راه افتاد.
چند دقیقه بعد آرا گفت:
ـ راستی... جمعه دعوتم کردن برم کافه.
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
ـ دوست داری بری؟
ـ آره... ولی فقط اگه تو اجازه بدی.
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ اگه تکالیفت تموم شده باشه، میتونی بری.
آرا از خوشحالی دستهاش رو به هم زد.
ـ واقعاً؟ مرسی!
تمام راه از برنامههای جمعه حرف میزد.
جونگکوک فقط گوش میداد.
اما ته دلش یه حس عجیب داشت...
از یه طرف خوشحال بود که آرا بالاخره دوست پیدا کرده.
از طرف دیگه...
برای اولین بار، حس کرد داره به بودن همیشگی آرا کنار خودش عادت میکنه.
حسی که هنوز خودش هم نمیتونست اسمش رو بذاره...
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا احساس میکنم اون چیزی که دوست دارید فیک هام نیس
میشه بگید تا الان از فیک راضی بودید یا نه اخه احساس میکنم اون چیزی که میخواین نیس
چند هفته از شروع مدرسه گذشته بود.
آرا کمکم به محیط جدید عادت کرده بود.
بعد از تعطیلی مدرسه، مثل همیشه از در بیرون اومد.
اما این بار...
چند تا از همکلاسیها دورش جمع شدن.
سوهی گفت:
ـ آرا، جمعه بریم کافه؟
آرا با ذوق گفت:
ـ آره، چرا که نه!
همون لحظه ماشین جونگکوک جلوی مدرسه توقف کرد.
آرا با لبخند گفت:
ـ من باید برم، بعداً میبینمتون.
با خنده خداحافظی کرد و سوار ماشین شد.
جونگکوک که همهچیز رو دیده بود، پرسید:
ـ دوستات بودن؟
ـ آره! خیلی باهام خوبن.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد و ماشین راه افتاد.
چند دقیقه بعد آرا گفت:
ـ راستی... جمعه دعوتم کردن برم کافه.
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
ـ دوست داری بری؟
ـ آره... ولی فقط اگه تو اجازه بدی.
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ اگه تکالیفت تموم شده باشه، میتونی بری.
آرا از خوشحالی دستهاش رو به هم زد.
ـ واقعاً؟ مرسی!
تمام راه از برنامههای جمعه حرف میزد.
جونگکوک فقط گوش میداد.
اما ته دلش یه حس عجیب داشت...
از یه طرف خوشحال بود که آرا بالاخره دوست پیدا کرده.
از طرف دیگه...
برای اولین بار، حس کرد داره به بودن همیشگی آرا کنار خودش عادت میکنه.
حسی که هنوز خودش هم نمیتونست اسمش رو بذاره...
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا احساس میکنم اون چیزی که دوست دارید فیک هام نیس
میشه بگید تا الان از فیک راضی بودید یا نه اخه احساس میکنم اون چیزی که میخواین نیس
- ۲۷۷
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط