🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 21

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 21

عمارت مینهو ـ ساعت ۸ شب

لونا روی مبل نشسته بود و به حلقه‌ی جدیدش نگاه می‌کرد که مینهو با دو فنجون قهوه وارد اتاق شد.

مینهو: خانم لی، قهوه‌تون آماده‌ست.

لونا با خنده سرش رو بالا آورد.

لونا: از کی تا حالا رئیس مافیا برای زنش قهوه میاره؟

مینهو فنجون رو جلوی اون گذاشت.

مینهو: از وقتی فهمیده زنش از خودش خطرناک‌تره!

لونا: مینهو!

مینهو کنارش نشست و دستش رو دور شونه‌های لونا انداخت.

مینهو: جانم؟

لونا: می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم.

مینهو: بپرس.

لونا: حالا که همه‌چیز تموم شده، می‌خوای با زندگیت چی کار کنی؟

مینهو چند لحظه ساکت موند.

مینهو: می‌خوام امپراتوری‌ای رو که پدرم ساخت، از اون چیزی که بود بهتر کنم. دیگه نمی‌خوام کسی به خاطر قدرت من بترسه.

لونا با تعجب نگاهش کرد.

لونا: یعنی می‌خوای رئیس مافیای خوبی بشی؟

مینهو لبخند کجی زد.

مینهو: نه، فقط می‌خوام وقتی شب برمی‌گردم خونه، همسرم ازم نترسه.

لونا دستش رو فشرد.

لونا: من هیچ‌وقت ازت نترسیدم.

مینهو: دروغ نگو. روز اولی که دیدیم، با یه چاقوی میوه‌خوری تهدیدم کردی!

لونا خندید.

لونا: چون فکر می‌کردی می‌تونی بهم دستور بدی!

مینهو: هنوزم فکر می‌کنم می‌تونم.

لونا فوری از جاش بلند شد.

لونا: چی گفتی؟!

مینهو هم بلند شد و با خنده دست‌هاش رو بالا برد.

مینهو: باشه، باشه! رئیس این خونه تویی!

یک ساعت بعد ـ اتاق کار مینهو

لونا برای آوردن تلفن مینهو وارد اتاق شد، اما روی میز چشمش به پاکت قهوه‌ای کوچیکی افتاد.

اسم خودش روی پاکت نوشته شده بود.

با تردید بازش کرد.

داخل پاکت، یک برگه‌ی پزشکی و عکسی از دوران کودکی خودش قرار داشت.

لونا با دیدن عکس رنگش پرید.

لونا: این عکس... از کجا اومده؟

مینهو که پشت سرش ایستاده بود، با شنیدن صدای لرزونش جلو اومد.

مینهو: لونا؟

لونا برگه رو به طرفش گرفت.

لونا: مینهو، این چیه؟

مینهو برگه رو گرفت و با دقت خوند. هرچی بیشتر می‌خوند، صورتش جدی‌تر می‌شد.

مینهو: این گزارش مربوط به بیمارستانیه که مادرت توش بستری بوده.

لونا: مادرم؟!

مینهو سرش رو بالا آورد.

مینهو: اینجا نوشته مادرت قبل از مرگش، یه پرونده‌ی محرمانه درباره‌ی خانواده‌ی تو به جا گذاشته.

لونا: چرا من هیچ‌وقت درباره‌ش چیزی نشنیدم؟

مینهو به عکس کودکی لونا نگاه کرد. پشت عکس، جمله‌ای با خودکار نوشته شده بود:

«لونا هنوز حقیقت تولدش رو نمی‌دونه.»

لونا با صدایی آروم گفت:

لونا: مینهو... یعنی ممکنه تمام چیزهایی که درباره‌ی خانواده‌م می‌دونم، دروغ باشه؟

مینهو دست‌هاش رو گرفت.

مینهو: نمی‌دونم. ولی این بار، قبل از اینکه چیزی رو باور کنیم، خودمون حقیقت رو پیدا می‌کنیم.

لونا سرش رو روی سینه‌ی مینهو گذاشت.

لونا: فقط قول بده هر چیزی که فهمیدیم، کنارم بمونی.

مینهو پیشونی‌اش رو بوسید.

مینهو: حتی اگه تمام دنیا علیه‌مون باشه.

اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن کسی که این پاکت رو فرستاده بود، درست پشت در عمارت ایستاده و از دوربین‌های امنیتی نگاهشون می‌کرد.

مرد ناشناس تلفنش رو بیرون آورد و پیامی فرستاد:

«مرحله‌ی دوم شروع شد. حالا وقتشه لونا بفهمه واقعاً کیه.»

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۳)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪ات با دست‌های لرزان پا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

🖤 پارت ۲۷ | «حقیقت»لانا جلوی در ایستاد.داخل اتاق تاریک بود.ر...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

پارت چهارم: گذشتهاتاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.جونگ‌کوک...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

dark life = 28

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط