رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
لپه سحرو بوس کردمو گفتم
-سحر نگران نشو چیزی نیس...
یهو چشمم به دستم افتاد...وای سرممم...چرا دستم کبود شده بود...
به سحر گفتم
-چرا دستم کبود شده؟
گفت...
نمیدونم والا ارتین بدون اینکه وایسه ماهم بیایم زود...اوردت بیمارستان..
تا ارتین اومد ازش پرسیدم
-آرتین چرا دستم کبوده؟
-رگتو پیدا نمیکردن...
اشکم ریخت...خیلی درد میکرد
ارتین گفت
-وقتی بیشهوش بودی یه امپولتو زدن ..الان باید سوزنتو بزنی و یه امپول دیگه..
گفتم
-چییییی؟من عمرا آمپول یا سوزن بزنم....درد داره...
همه خندشون گرفتو غش غش...خندیدن
گفتم
-من میترسممم از امپول...من حاضرم بمیرمو امپول نزنم...اخم کردمو ادامه دادم
-شماهم نخندید دیگه ...بیشعورا
...همه ساکت شدن...من میترسیدممم...
سامیار اومد جلو
-مهتاب من قول میدم دردت نگیره..اروم میزنه ..اگه اینارو نزنی خوب نمیشی
-ولی من میترسم...
خانوم پرستار اومد...از قیافه ی من خندش گرفته بود...یهو گفت
-چه زوجه خوبی...
رو به من کردو گفت
-قدره شوهرتو بدون...از این شوهرا کم پیدا میشه..
تا اومدم حرف بزنمو جواب بدم
سامیار گفت
-هیس بزار کارشو انجام بده...
یهو چشمم افتاد به قیافه ارتین خیلی توهم بود....باید ازش تشکر میکردم...ولی غرورم...
پرستار همه رو بیرون کرد...
من چشامو بستممم...دستمم گذاشتم ابه دهنم که گاز بگیرم...
تا که زد جیغم رفت بالا....وای سوزن مونده بود...دیگه چقتی سوزنو زد دستمو کبود کردم ..انقدر گاز زدم...اشکم در اومد ...چون عادت نداشتم سوزن بزنم ...
سامیار زود پرید تو اتاق
-عه دختره شجاع توکه انقدر ناز نازو نبودی...چیزی نبود که...
-مرسی ...خخخ
اشکامو پاک مردم زود نمیخواستم ضعفمو ببینن
...سامیار دستمو گرفت
شروع کرد به حرف زدن...
آرتین تا اومد جلو...نگاش افتاد به ما..ساکت یه اخم تلخ بهم کردو رفت دوباره از اتاق بیرون..
وای پامم سر بودددد....احساس میکردم پاهام سنگین شده..و نمیتونم راه برم....
میخواسیم بریم هتل دیگه..
همه جمع شدن تو اتاق ..روبه همه با صدای بلند گفتم
-منو واقعا ببخشید ...به زحمت انداختمتون...
و بعدم به آرتین گفتم
-آقای عاشوری ..مرسی که منو تا اینجا اوردید..لطف کردید..
اونم سری تکون داد....
نمیتونستم پاشم..اصن نمیتونسم راه برم...
آرتین اومد بلندم کنه که....صورتشو اورد جلو نفساش میخورد ..دوباره ترسیدم...وای زود خونسردیمو حفظ کردم..سامیار هول شدو به ارتین گفت
-نه ارتین تو ول کن من میارمش تو خسته ای...
ارتینم سری تمون داد یعنی(باشه)
خودمم حالم هنوز خوب نبود ..هنوز گیج میزدم..به ارتین و سامیار گفتم
-بیخیال من حالم خوبه....
پاشدم که برم ...تو اولین قدم ..نزدیک بود بیفتم ..که سامیار منو گرفت
بدون حرف بلندم کرد...هرچی دستو پازدم..
ولم نکردو فقط میگفت
-هیس...
ارتین فقط چشماش به ما دوتا بود....و سامیار همش تو صورته من نگاه میکرد...
وقتی رسیدیم به هتل...دیگه نمیخواستم کسی کمکم کنه...
به زورم که شده خودم...تا دمه اتاقمون رفتم...
خداروشکر ..کارتمو اورده بودم..زود باز کردمو رفتم تو...
اصلا حال نداشتم..
یهو ارتین با یه کاسه سوپ اومد تو اتاق..
من تعجب کردم..
اومد کنارم نشستو گفت
-بیا بگیر بخور واست خوبه..بعدم بخواب
-مرسی نمیخوام..تاالان بهم خیلی لطف کردی دیگه بهت زحمت نمیدم...
-باشه هرجور راحتی
-بی احساسه بیشعور...
با خودم گفتم
حالا من یه چیز گفتم ..تو حاله منو نمیدونی؟..درک حالا با نخوردن توپ که نمیمیرم..
خوابم میومد خیلی شاید بخاطر امپول بوده...
خوابم برد همونجوری نه ..لباسی در آوردم نه چیزی...
یهو صدای آرتین خیلی ارومو قشنگ تو گوشم پیچید
-مهتاب مهتاب
تو حالت خواب گفتم
هوم؟
دستامو گرفت و گفت لباساتو در بیار اینجوری بخوابی...اذیت میشی..من اصن نمیفهمیدم چی میگف ..تو حالت عادی نبودم خوابم میومد..خوابو بیداری بودم..
دیدم که خودش مانتومو اینارو در آورد...
.....
بیدار شدم...نمیفهمیدم شبه روزه ..نصف شبه عصره نمیدونم....ارتین نبود...
مانتو پوشیدمو از اتاق رفتم بیرون هنوز یکم درد تا پاهام بود...رفتم دمه اتاقه سحرو بقیه ...ولی هیچکس نبود ...
یاخدا ینی کجا بودن...چرا منو ول کردن رفتن...کجان؟؟؟
یهو دیدم که ...ارتین تند تند داره میره سمت اتاق
بلند از اون وره سالن صداش زدم
-ارتیننن
گیج شد کی داره صداش میزنه..که یهو چسمش افتاد به من...
اومد سمتمو گفت
-عه بیدار شدی
-کجا بودید...چرا ولم کردید نمیکید میترسم..نمیدونم کجایید
-بچه ها گفتن بیدارت کنیم تا بریم برای شام ..ولی من بیدارت نکردم..گفتم بزارم بخوابی
یهو چشمم افتاد به میزمانندی که دستش بود گفتم
-این چیه؟
-غذاته
-هتل به این مجهزی فقط ماهی داشت؟
-از سحر پرسیدم غذای مورد علاقت چیه؟ ..اونم گف ماهی....منم ماهی اوردم واست ..وگرنه سلف سرویس بود..
خودم میدونسم عاشقه ماهیم...ولی....
دیدگاه ها (۱۲)

شخصیت ارتین در رمان عشق بی مقدمه

شخصیت مهتاب در رمان عشق بی مقدمه

عکس شخصیته بهار در رمان

عکسـ سلین در رمان

دوستان دوستان!!دیشب بهتون گفتم که پارت ریندو رو میزارم اما ن...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

پارت آخر

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

پارت ۲: دیدارِ غیرمنتظرهسریع دویدیم سمتِ سالن پرواز، نفسم دا...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رمان آرام باشپارت ۱۰ ‌باهم رفتیم پایین کامیار منو گذاشت رو ک...

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط