فیک تاوانیکنگاه
فیک: تاوانیکنگاهــ
««پارت اول»»
(جنگکوک و ا.ت با هم در یک شرکت تجاری کار میکردند و صبح بیدار میشدند،صبحانه میخوردند بعد آماده میشدند به محل کار میرفتند)
ویو جنگکوک
( چند مدت گذشت حس خوبی نداشت ا.ت دیرتر از خودش به خونه میومد....اما باز هم خودش را قانع میکرد که شاید کار داره یا مشاورهی تجاری داره اما اینطور نبود ساعت ۱۰ شب بود ا.ت باز هم خونه نیومده بود نگرانی غیرقابل کنترل و فکری پر از نظر و نمیدونست حقیقت است یا قضاوت او را آزار میداد....به همین دلیل به سمت محل کار راه افتاد)
ویو ا.ت
( چند مدت دیر به خونه میرفتم کارهای زیادی داشتم و برای فروش یک میلیارد شرکت تلاش میکردم و مشاوره میرفتم اما گاهی فیلیکس ازم میخواست تا هم دیگه را ببینیم و من چند بار بهش گفتم که جنگکوک بفهمه از دستم دلخور میشه اما باز هم گوش نمیکرد برای مشاوره داشتم اماده میشدم که گوشیم لرزید و پیامک اومد دیدم فیلیکس ناگهان باهام تماس گرفت.....جواب دادم و رفتم دم در شرکت تا هم دیگه رو ملاقات کنیم فیلیکس منو به دیوارهی شرکت چسبوند....تلاش کردم ازش فاصله بگیرم و کسی متوجه بشه و بیاد اون بیخیال بشه...تپش قلب گرفتم..صدای نفس کشیدنم سکوت شب را شکسته بود ولی فیلیکس توجهی به حسهای ا.ت نمیکرد....ناگهان در همان لحظه جنگکوک از ماشین پیاده شد و آنها را دید ا.ت جنگکوک را دیدو او را صدا زد فیلیکس وقتی فهمید دوید و رفت....)
جنگکوک: ا.ت بیخیال همه چی خدافس
ا.ت: نه نه جنگکوک بهت توضیح میدم..
جنگکوک: نیازی نیست خدافس
ا.ت: نه جیکی اونطوری که تو فکر میکنی نیست...
(جنگکوک سوار ماشین شد و رفت.....ا.ت روی زمین نشست و شروع به گریه کرد)
« حواست باشه...صبر آدما بی نهایت نیست ناگهان میبینی سر یک چیز کوچک یه رابطه برای همیشه تموم میشه »
««پایان پارت اول»»
✨ امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت اول»»
(جنگکوک و ا.ت با هم در یک شرکت تجاری کار میکردند و صبح بیدار میشدند،صبحانه میخوردند بعد آماده میشدند به محل کار میرفتند)
ویو جنگکوک
( چند مدت گذشت حس خوبی نداشت ا.ت دیرتر از خودش به خونه میومد....اما باز هم خودش را قانع میکرد که شاید کار داره یا مشاورهی تجاری داره اما اینطور نبود ساعت ۱۰ شب بود ا.ت باز هم خونه نیومده بود نگرانی غیرقابل کنترل و فکری پر از نظر و نمیدونست حقیقت است یا قضاوت او را آزار میداد....به همین دلیل به سمت محل کار راه افتاد)
ویو ا.ت
( چند مدت دیر به خونه میرفتم کارهای زیادی داشتم و برای فروش یک میلیارد شرکت تلاش میکردم و مشاوره میرفتم اما گاهی فیلیکس ازم میخواست تا هم دیگه را ببینیم و من چند بار بهش گفتم که جنگکوک بفهمه از دستم دلخور میشه اما باز هم گوش نمیکرد برای مشاوره داشتم اماده میشدم که گوشیم لرزید و پیامک اومد دیدم فیلیکس ناگهان باهام تماس گرفت.....جواب دادم و رفتم دم در شرکت تا هم دیگه رو ملاقات کنیم فیلیکس منو به دیوارهی شرکت چسبوند....تلاش کردم ازش فاصله بگیرم و کسی متوجه بشه و بیاد اون بیخیال بشه...تپش قلب گرفتم..صدای نفس کشیدنم سکوت شب را شکسته بود ولی فیلیکس توجهی به حسهای ا.ت نمیکرد....ناگهان در همان لحظه جنگکوک از ماشین پیاده شد و آنها را دید ا.ت جنگکوک را دیدو او را صدا زد فیلیکس وقتی فهمید دوید و رفت....)
جنگکوک: ا.ت بیخیال همه چی خدافس
ا.ت: نه نه جنگکوک بهت توضیح میدم..
جنگکوک: نیازی نیست خدافس
ا.ت: نه جیکی اونطوری که تو فکر میکنی نیست...
(جنگکوک سوار ماشین شد و رفت.....ا.ت روی زمین نشست و شروع به گریه کرد)
« حواست باشه...صبر آدما بی نهایت نیست ناگهان میبینی سر یک چیز کوچک یه رابطه برای همیشه تموم میشه »
««پایان پارت اول»»
✨ امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۲k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط