معذرت میخوام مشکلی پیش اومده بود نتونستم پست بزارم
فیک: مافیایــعاشقـــ🤍
««پارت یازده»»
(صبح شد و بلند شدند صبحونه میل کردند و هر کدام رفتند تا به کارهایشان برسند....شب شد شام خوردن و به اتاق رفتند)
(ا.ت
صدای نم بارون میآمد آرامشبخش بود بوی خاک فضا را پر کرده بود لب پنجره نشسته بودم از پشت شیشه قطرههای باران را میدیدم جیمین وارد اتاق شد و آمد روبهروی من لب پنجره نشست)
ا.ت: جیمین...چرا آدم هر چقدر بزرگتر میشه خوشحالیش و خندهاش کمتر میشه؟
جیمین: چون دنیا براش بزرگتر دیده میشه مثلا من وقتی بچه بودم هر وقت میخواستن از دلم در بیارن برام آبنبات میخریدن و دوست میشدم اما الان اینطور نیست پدرم از من متنفره و من هم از اون
ا.ت: بس هر موقع قهر کردی الان که بزرک شدی باید چی بخرم؟(با لبخند)نمیخوام فضولی بکنم اما چرا پدرت ازت متنفره و تو هم از اون؟
جیمین: نمیدونم داستان جالبی نیست نمیخواد گوش بدی
ا.ت: وقتی ازت میپرسم یعنی میخوام بدونم (قیافهاش به پشیمونی میخورد که این جمله رو گفت اما جیمین رازی که اذیتش میکرد را گفت)
جیمین: پدرم خودش مادرم را به قتل رسوند چون پدرم سرمایهگذاران را بازی میداد و بعد اینکه پول به دستش میرسید اونها کشته میشدند و پدرم اونها رو نمیکشت اما مادرم از این قضیه با خبر بود و فکر میکرد کار پدرمه و با پدرم مقابله کرد و پدرم عصبی شد اما کاری نکرد ولی تصادف کرد.....مادر و پدر تو چطور فوت شدند؟
ا.ت: چقدر بد متاسفم که این اتفاق ها برات افتاده و قضیه چقدر پیچیده است.....پدر و مادر من توی تصادف به قتل رسیدن اون موقع من خونه بودم و قرار بود...جشن تولدم رو بگیرن....
(بغض گلوی ا.ت رو گرفت تمام وجودش بعد گفتن درد گرفت)
جیمین: ا.ت هر کسی توی زندگیش سختی های خودشو داره....حالت خوبه؟ اگه نمیتونی در موردش حرف نزنیم؟
ا.ت: نه خوبم....
جیمین: تاریخ تولدت کیه؟ خبر چطور بهت رسید که پدر و مادرت فوت شدن؟
ا.ت: یادم نمیاد قیافهاش رو پوشانده بود اما اومد و بهم خبر داد و دوید و رفت من اومدم دنبالش بکنم که اون مرد کیه اما خالهام من رو گرفت و به خونه برد.
جیمین: ا.ت مادر من توی روز تولد تو فوت شد توی اون تصادف یک مرد و یک زن دیگر هم فوت شده و پدرم با داداشم همیشه دستشون توی یه کاسه بوده چیز دیگهای یادت نمیاد؟
««پایان پارت یازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت یازده»»
(صبح شد و بلند شدند صبحونه میل کردند و هر کدام رفتند تا به کارهایشان برسند....شب شد شام خوردن و به اتاق رفتند)
(ا.ت
صدای نم بارون میآمد آرامشبخش بود بوی خاک فضا را پر کرده بود لب پنجره نشسته بودم از پشت شیشه قطرههای باران را میدیدم جیمین وارد اتاق شد و آمد روبهروی من لب پنجره نشست)
ا.ت: جیمین...چرا آدم هر چقدر بزرگتر میشه خوشحالیش و خندهاش کمتر میشه؟
جیمین: چون دنیا براش بزرگتر دیده میشه مثلا من وقتی بچه بودم هر وقت میخواستن از دلم در بیارن برام آبنبات میخریدن و دوست میشدم اما الان اینطور نیست پدرم از من متنفره و من هم از اون
ا.ت: بس هر موقع قهر کردی الان که بزرک شدی باید چی بخرم؟(با لبخند)نمیخوام فضولی بکنم اما چرا پدرت ازت متنفره و تو هم از اون؟
جیمین: نمیدونم داستان جالبی نیست نمیخواد گوش بدی
ا.ت: وقتی ازت میپرسم یعنی میخوام بدونم (قیافهاش به پشیمونی میخورد که این جمله رو گفت اما جیمین رازی که اذیتش میکرد را گفت)
جیمین: پدرم خودش مادرم را به قتل رسوند چون پدرم سرمایهگذاران را بازی میداد و بعد اینکه پول به دستش میرسید اونها کشته میشدند و پدرم اونها رو نمیکشت اما مادرم از این قضیه با خبر بود و فکر میکرد کار پدرمه و با پدرم مقابله کرد و پدرم عصبی شد اما کاری نکرد ولی تصادف کرد.....مادر و پدر تو چطور فوت شدند؟
ا.ت: چقدر بد متاسفم که این اتفاق ها برات افتاده و قضیه چقدر پیچیده است.....پدر و مادر من توی تصادف به قتل رسیدن اون موقع من خونه بودم و قرار بود...جشن تولدم رو بگیرن....
(بغض گلوی ا.ت رو گرفت تمام وجودش بعد گفتن درد گرفت)
جیمین: ا.ت هر کسی توی زندگیش سختی های خودشو داره....حالت خوبه؟ اگه نمیتونی در موردش حرف نزنیم؟
ا.ت: نه خوبم....
جیمین: تاریخ تولدت کیه؟ خبر چطور بهت رسید که پدر و مادرت فوت شدن؟
ا.ت: یادم نمیاد قیافهاش رو پوشانده بود اما اومد و بهم خبر داد و دوید و رفت من اومدم دنبالش بکنم که اون مرد کیه اما خالهام من رو گرفت و به خونه برد.
جیمین: ا.ت مادر من توی روز تولد تو فوت شد توی اون تصادف یک مرد و یک زن دیگر هم فوت شده و پدرم با داداشم همیشه دستشون توی یه کاسه بوده چیز دیگهای یادت نمیاد؟
««پایان پارت یازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط