‌پارت‌۹

‌پارت‌۹
‌‌دوساعت‌بعد‌
‌ویو‌مونبین‌
‌بعد‌دوساعت‌تازه‌ولم‌کرد‌میخاست‌من‌رو‌برسونه‌ولی‌ازش‌فرار‌کردم‌به‌سمت‌خونه‌رفتم‌واقعا‌دیگه‌نمیکشم‌
‌ویو‌‌وقتی‌مونبین‌به‌خونه‌رسید‌
‌ویو‌مونبین
‌وقتی‌به‌خونه‌رسیدم‌‌صدایه‌گریه‌جونگین‌میومدرفتم‌و‌دیدم‌روی‌زمین‌نشسته‌و‌گریه‌میکنه‌پسرک‌کوچولوی‌من‌هفت‌سالش‌بود‌ولی‌شبیه‌بچه‌های‌چهار‌ساله‌بود‌رفتم‌سمتش‌و‌بغلش‌کردم‌
‌مونبین:‌پسرکم‌چرا‌کریه‌میکنه‌نفس‌بابا‌چرا‌گریه‌میکنه‌
‌جونگین‌:‌بابا....‌هق‌هق.....‌بچه‌ها‌تورو‌مسخره‌میکنن....‌هق....‌ میگن‌تو‌شبیه....‌‌هق...‌‌بچه‌های....‌هق.‌هفده‌....‌ساله‌ای....‌هق.
‌مونبین‌تا‌این‌رو‌شنید‌خشکش‌زد‌
‌پسرکش‌بخاطر‌این‌داشت‌گریه‌میکرد؟
‌‌هنوز‌باسنش‌درد‌میکرد‌اما‌کنار‌پسرکش‌نشست‌و‌گفت‌‌
‌مونبین:‌پس‌قلب‌بابا‌بخاطر‌این‌گریه‌میکنه‌اره؟
‌اشکال‌نداره‌نفسم‌
‌جونگین:‌بابا‌کجا‌بودی‌؟
‌‌تا‌مونبین‌میخاست‌یه‌چیزی‌بگه‌در‌خونه‌‌صدا‌داد‌‌
‌مونبین‌تعجب‌کرد‌کسی‌به‌خونه‌اونا‌نمیومد‌‌وقتی‌درو‌باز‌کرد‌‌دوتا‌مدر‌سیاه‌پوش‌رو‌دید‌‌
‌مونبین:‌کاری‌دارید؟
‌مرد‌:‌ارباب‌چانهو‌گفتن‌ارباب‌جونگین‌و‌شما‌رو‌ببریم‌به‌امارت
‌و‌قبل‌از‌اینکه‌‌مونبین‌چیزی‌بگه‌وارد‌خونه‌شدن‌مونبین‌تو‌شوک‌بود‌بعد‌دو‌دقیقه‌از‌جلویه‌در‌کنار‌رفت‌‌دید‌میخان‌جونگین‌رو‌بیهوشنن‌عصبی‌شود‌اونا‌مگه‌ادم‌نبودن‌با‌داد‌گفت‌
‌مونبین:‌‌ابلح‌ها‌دارین‌چیکار‌میکنین‌اخه‌مگه‌نمیدونید‌نباید‌به‌بچه‌داروی‌بیهوشی‌بدید

‌تقدیم‌نگاهای‌قشنگتون
دیدگاه ها (۷)

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

پارت ۶

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و... p18ات. تو.... تو اونو ک...

چندپارتی دراکو.(درخواستی)تو مرگخوار شدی ولی بهم نگفتی.وقتی ب...

سناریو درخواستی

جیمین که از دیدن اینطوری شوگا شروع کرد به اشک ریختن جیمین:شو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط