دختر که روی زمین دراز کشیده بود و نفس های گرم دراکو رو رو
دختر که روی زمین دراز کشیده بود و نفس های گرم دراکو رو روی گردنش حس میکرد سعی داشت واقعیت ماجرا و اتفاقاتی که درحال رخ دادنه رو بفهمه که با شنیدن حرف دراکو انگار دوباره وارد جهانی دیگه شد.
" ویکتوریا.. تو خوبی؟" صدایی ارامش بخش با لحنی نگران ، جوری که اون دختر رو صدا میزد انگار اسمش قشنگ تر میشد .
ویکتوریا با اخمی از روی زمین بلند شد و با گرفتن چوبدستی و زمزمه کردن ورد های جادویی شروع به جنگیدن کرد. دراکو سریع به خودش اومد و از دور سعی داشت هوای عشقش رو داشته باشه.
هم همه شده بود . بعضی ها شجاعانه در حال جنگیدن و بعضی ها در حال فرار و برخی دیگه مشغول پیدا کردن بهترین راه برای دفاع کردن از قلعه بودن که دوباره اون ورد سیاه به زبون ولدمورت زده شد." اوراکاداورا" ولی این دفعه انگار از عمد طلسم رو به سمت ویکتوریا، دختر عاشق و دل شکسته ما فرستاده بود . دراکو که انگار تازه متوجه شد حدود شش متر با او فاصله داره با چشمانی ترسیده و پشیمون که عمق درد در وجودشو نشون میداد به اون صحنه خیره شد . برای چند ثانیه تمام صدا ها براش ساکت و نور ها بی رنگ شدن و فقط و فقط به ویکتوریا خیره بود.
سپس با قدم هایی بلند که انگار داره از روی ابر ها میپره به سمت او رفت. حتی به پاهایش اجازه لمس کردن کامل سطح زمین رو نمیداد. کنار دختر روی زمینمیام اون همه هیاهو نشست و دخترک رو در آغوش گرفت. موهای طلایی رنگش روی صورتش ریخته شده بود و چشمای طوسی رنگش از فشار عصبی و غم قرمز شده بودن. در همون لحظه هری و دوستاش سعی کردن حواس ولدمورت رو پرت کنن تا از اون محدوده بیرون بکشنش و یهو لونا ، دختر باهوش ریونکلاوی به سمتشون اومد و با لحنی نگران و ترسیده گفت" پروفسور اسنیپ.. تنها راه حل دست اونه . باید قبل از اینکه قلبش برای همیشه ازکار بیوفته بهش معجون ضدطلسم رو بدید" دراکو که تنها امیدشو پیدا کرده بود همونطور که ویکتوریا رو پرنسسی بغل کرده بود به سمت طبقات بالا میدوید . اشک هاش دیدشو تار میکردن اما مراقب تر از همیشه بود طوری ک انگار یه چیز گرانبها و شیشه ای در دستانش گرفته. بلخره به طبقه سوم برج رسید ؛ اتاق معجون های ممنوعه . بدون اهمیت دادن به چیزی در رو با پاش و ی ضربه شکوند و وارد شد و معشوقشو اروم در حالتی نشسته به کتابخونه کوچک تکیه داد و با کلافگی دنبال معجون گشت. زیر لب غر میزد اما ناگهان صداش بلند شده بود و داشت امیدشو از دست میداد." بسه... یعنی اون معجون کوفتی کجاست؟ ... چطور ممکنه ؟ یعنی همین یکبار هم نمیتونم بدرد بخورم ؟" صدایش کمی میلرزید که یهو پروفسور اسنیپ با شیشه کوچکی معجون بنفش تیره وارد اتاق شد و با عجله و پر قدرت به سمت دختر رفت و با باز کردن دهانش معجونو بدون هيچ معطلی ای ریخت و دهان ویکتوریا رو بست تا مطمئن بشه معجون وارد بدنش شده. در همین حین دراکو روی زانو هاش افتاد و به سمت او سر خورد و سرشو میون دستاش گرفت و با گریه و صدایی که شدیدن میلرزه و تن آرومی داره گفت" ببخشید...ببخشید... که مرگخوار شدم..ببخشید که یهو گذاشتم و رفتم... فقط لطفا ...لطفا دوباره چشماتو باز کن.. چشماتو باز کن و با اخم بهم بگو که حوصلتو سر بردم... چشماتو باز کن و بگو که منو بخشیدی و درکم میکنی... چشماتو باز کن و بگو که لازم نیست همیشه به حرفای پدرم گوش بدم...من هیچوقت هیچوقت از عاشقت بودن دست نکشیدم ولی مجبور بودم... مجبور بودم برم تا به تو اسیبی نرسه...پس لطفا...التماس میکنم چشماتو باز کن...عشق من"
دراکو سرشو تو گردن ویکتوریا فرو برد و بلند بلند برای اولین بار گریه کرد و اجازه داد اشکایی که سال ها حبس بودن آزاد و بر روی گردن و موهای دخترک بریزند .
پروفسور ایستاده به این صحنه نگاه میکرد مثل همیشه پوکر فیس اما در عمق چشمانش میتونستی روحش که درحال گریه کردنه رو ببینی که ناگهان لب های دختر کمی از هم فاصله گرفت و حرفی زد" هنوز....دوستم...داری؟!"
دراکو اول فکر کرد خیالاتی شده اما یهو نور امید رو داخل وجودش هس کرد و با چشمانی گرد و متعجب به چشمان خسته و نیمه باز دختر نگاه کرد" و...ویکتوریاااااا" و بعد محکمتر از همیشه او را بغل کرد طوری که انگار آخرین بغل ممکن است. و بلند گفت" اره ..آره... من همیشه عاشقت بودم و هستم..." بین سر خودش و دختر فاصله کمی انداخت تا بتونه به چشمای او نگاه کنه و با اطمینان گفت" بهم بگو که منو میبخشی...و دیگه براممهم نیست که زنده میمونم یا نه... فقط بهم بگو که مثل قبل هنوزم اجازه میدی دوستت داشته باشم "
پروفسور از گوشه اتاق شاهد دیدن این صحنه ها بود و با زدن لبخندی کوچک و نادر اتاق رو ترک و به جنگ پیوست.
ویکتوریا با گفتن" مثل روز اول دوستت دارم" دراکو رو برای اینکه مجبور به رها کردنش بود بخشید و بار سنگینی از روی شونه های او برداشت.
" ویکتوریا.. تو خوبی؟" صدایی ارامش بخش با لحنی نگران ، جوری که اون دختر رو صدا میزد انگار اسمش قشنگ تر میشد .
ویکتوریا با اخمی از روی زمین بلند شد و با گرفتن چوبدستی و زمزمه کردن ورد های جادویی شروع به جنگیدن کرد. دراکو سریع به خودش اومد و از دور سعی داشت هوای عشقش رو داشته باشه.
هم همه شده بود . بعضی ها شجاعانه در حال جنگیدن و بعضی ها در حال فرار و برخی دیگه مشغول پیدا کردن بهترین راه برای دفاع کردن از قلعه بودن که دوباره اون ورد سیاه به زبون ولدمورت زده شد." اوراکاداورا" ولی این دفعه انگار از عمد طلسم رو به سمت ویکتوریا، دختر عاشق و دل شکسته ما فرستاده بود . دراکو که انگار تازه متوجه شد حدود شش متر با او فاصله داره با چشمانی ترسیده و پشیمون که عمق درد در وجودشو نشون میداد به اون صحنه خیره شد . برای چند ثانیه تمام صدا ها براش ساکت و نور ها بی رنگ شدن و فقط و فقط به ویکتوریا خیره بود.
سپس با قدم هایی بلند که انگار داره از روی ابر ها میپره به سمت او رفت. حتی به پاهایش اجازه لمس کردن کامل سطح زمین رو نمیداد. کنار دختر روی زمینمیام اون همه هیاهو نشست و دخترک رو در آغوش گرفت. موهای طلایی رنگش روی صورتش ریخته شده بود و چشمای طوسی رنگش از فشار عصبی و غم قرمز شده بودن. در همون لحظه هری و دوستاش سعی کردن حواس ولدمورت رو پرت کنن تا از اون محدوده بیرون بکشنش و یهو لونا ، دختر باهوش ریونکلاوی به سمتشون اومد و با لحنی نگران و ترسیده گفت" پروفسور اسنیپ.. تنها راه حل دست اونه . باید قبل از اینکه قلبش برای همیشه ازکار بیوفته بهش معجون ضدطلسم رو بدید" دراکو که تنها امیدشو پیدا کرده بود همونطور که ویکتوریا رو پرنسسی بغل کرده بود به سمت طبقات بالا میدوید . اشک هاش دیدشو تار میکردن اما مراقب تر از همیشه بود طوری ک انگار یه چیز گرانبها و شیشه ای در دستانش گرفته. بلخره به طبقه سوم برج رسید ؛ اتاق معجون های ممنوعه . بدون اهمیت دادن به چیزی در رو با پاش و ی ضربه شکوند و وارد شد و معشوقشو اروم در حالتی نشسته به کتابخونه کوچک تکیه داد و با کلافگی دنبال معجون گشت. زیر لب غر میزد اما ناگهان صداش بلند شده بود و داشت امیدشو از دست میداد." بسه... یعنی اون معجون کوفتی کجاست؟ ... چطور ممکنه ؟ یعنی همین یکبار هم نمیتونم بدرد بخورم ؟" صدایش کمی میلرزید که یهو پروفسور اسنیپ با شیشه کوچکی معجون بنفش تیره وارد اتاق شد و با عجله و پر قدرت به سمت دختر رفت و با باز کردن دهانش معجونو بدون هيچ معطلی ای ریخت و دهان ویکتوریا رو بست تا مطمئن بشه معجون وارد بدنش شده. در همین حین دراکو روی زانو هاش افتاد و به سمت او سر خورد و سرشو میون دستاش گرفت و با گریه و صدایی که شدیدن میلرزه و تن آرومی داره گفت" ببخشید...ببخشید... که مرگخوار شدم..ببخشید که یهو گذاشتم و رفتم... فقط لطفا ...لطفا دوباره چشماتو باز کن.. چشماتو باز کن و با اخم بهم بگو که حوصلتو سر بردم... چشماتو باز کن و بگو که منو بخشیدی و درکم میکنی... چشماتو باز کن و بگو که لازم نیست همیشه به حرفای پدرم گوش بدم...من هیچوقت هیچوقت از عاشقت بودن دست نکشیدم ولی مجبور بودم... مجبور بودم برم تا به تو اسیبی نرسه...پس لطفا...التماس میکنم چشماتو باز کن...عشق من"
دراکو سرشو تو گردن ویکتوریا فرو برد و بلند بلند برای اولین بار گریه کرد و اجازه داد اشکایی که سال ها حبس بودن آزاد و بر روی گردن و موهای دخترک بریزند .
پروفسور ایستاده به این صحنه نگاه میکرد مثل همیشه پوکر فیس اما در عمق چشمانش میتونستی روحش که درحال گریه کردنه رو ببینی که ناگهان لب های دختر کمی از هم فاصله گرفت و حرفی زد" هنوز....دوستم...داری؟!"
دراکو اول فکر کرد خیالاتی شده اما یهو نور امید رو داخل وجودش هس کرد و با چشمانی گرد و متعجب به چشمان خسته و نیمه باز دختر نگاه کرد" و...ویکتوریاااااا" و بعد محکمتر از همیشه او را بغل کرد طوری که انگار آخرین بغل ممکن است. و بلند گفت" اره ..آره... من همیشه عاشقت بودم و هستم..." بین سر خودش و دختر فاصله کمی انداخت تا بتونه به چشمای او نگاه کنه و با اطمینان گفت" بهم بگو که منو میبخشی...و دیگه براممهم نیست که زنده میمونم یا نه... فقط بهم بگو که مثل قبل هنوزم اجازه میدی دوستت داشته باشم "
پروفسور از گوشه اتاق شاهد دیدن این صحنه ها بود و با زدن لبخندی کوچک و نادر اتاق رو ترک و به جنگ پیوست.
ویکتوریا با گفتن" مثل روز اول دوستت دارم" دراکو رو برای اینکه مجبور به رها کردنش بود بخشید و بار سنگینی از روی شونه های او برداشت.
- ۲.۲k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط