Like swan 🦢
Like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇13
ویو نامجون: روز امتحان:
روز امتحان فرا رسید و اومی و ات یکم دیر رسیدن ولی دلم نیومد تنبیهشون کنم، گناه دارن بزار امروز خوب باشم. برگه های امتحان رو مرتب کردم و به بچه های کلاس نگاه کردم.
_خب... برای امتحان اماده این؟
+بله استاد(منظورم بچه هاست)
شروع کردم برگه هارو پخش کردن و بعد رفتم نشستم و زمان شروع شد. به قیافه ات نگاه کردم که با نیشخند کوچولویی به سوالا نگاه میکرد و جواب میداد. ای کوچولوی شیطون، چطوری با یه لطفا اینقدر راحت خودمو به یه خانم کوچولو باختم؟ خودمم دلیلشو نمیفهمم.(عسلم من میدونم بیا بهت بگم😔)
زنگ که خورد پایان امتحان اعلام شد بچه ها یکی یکی برگه هارو تحویل دادن.
موقع تحویل دادن انگشتای ات با من تماس ظریفی داشت که باعث شد لرزی بی دلیل تو بدنم بیفته بعد اون اومی موقع تحویل نیشخندی زد و دنبال ات رفت.
فکر کنم ابروم رفت....
ویو ات:
رفتیم بیرون که اومی منو گرفت و با پوزخند نگام کرد.
~خب؟
=خب؟
~امتحان چطور بود؟
=عالییی
چشماش گشاد شد و با نگاه ناباورانه بهم نگاه کرد.
~جان؟ هااااا؟
=چته تو؟
~از تو بعیده
چشم غره زدم(درست نوشتم دیگه؟ 😅)
=چرا؟
~اتتتتت
=اومیییی
~جدی راز موفقیتت چیه؟
به پوزخندش نگاه کردمو بعد به زمین چشم دوختم و حالتی مظلومانه گرفتم.
= خب...فقط یه نکاه کوچولو به سوالا انداخته بودم.
~چییی؟! نه نه نه.... تو... از دایی من؟ او ما گاد اتتتت.
=فقط همون یه بار بود قول میدم.
~بهش چی گفتی که گذاشت ببینی؟
=لطفا.
اومی خندید که باعث شد چندها دختر پیکمی با حسادت بهم نگاه کنن و برعی اومی غش کنن اییی.
~به زودی قراره تو لباس عروس ببینمت زندایی.
=اومی!
~قبول کن از داییم خوشت میاد.
=الان پارت میکنم وایسا ببینم میمون!
و شروع کرد با خنده دوییدن و منم دنبالش.(یه اومی با دایی خوشگلش بهم بدین تنکیو😃)
ویو نامجون:
زمان استراحتمو وقف تصحیح امتحانا کردم ات 100 اومی 94 خواهر زاده اسکل من ولی خوبه.
این روزا ذهنم ناخوداگاه میره سمت ات اخه امروز چهرش خیلی کیوت بود وقتی هر سوالو مینوشت به خودش افتخار، میتونستم شبیه شیرینی بخورمش یا مول موچی درسته قورتش بدم.
رشته افکارم با دوتا دختر پیکمی که از همون اول سعی در جلب توجه داشتن پاره شد (برای دخترا از 1و 2 استفاده میکنم زدم میاد عسلیا🥱)
1استاد
_بله
2ما سوال داشتیم
با بی میلی شروع کردم توضیح دادن و وقتی تموم شد متوجه شدم کل این مدت بهم زل زده بودن و لبایی که شبیه کون مرغ بود رو گاز میگرفتن
_خب سوال دیگه ای ندارین؟
1بهمون نمرع نمیدین؟
2موافقم ما دانش اموزای خوبی هستیم استاد نامجون
_ شما بر اساس نتیجه امتحان نمره میگیرید و اینکه لطفا ادب رو رعایت کنید.
2میخواین ما برای نمره کار دیگه ای انجام بدیم؟(گرفتین دیگه منظورو؟ دخترای بچ😑)
_اره حتما
1جدی؟ کی شروع کنیم؟
_از همین الان برید کتابخونع و درس لعنتیتون رو بخونید!(سیگمای کی بودی 😔🤙🏻)
شب:
داشتن با اونی فیلم میدیدم... بهتره بگم اون داره میبینه چون من یه لحظه هم نمیتونم روی چیزی حز ات تمرکز کنم.
~خوشت اومده ها
خشکم زد و بهش با عصبانیت نگاه کردم
_معلومه که نه اومی بس کن این درست نیست
~اروم بابا چی میگی دایی
_مگه منظورت ات نیست؟
اومی خندید
~نه فیلمو میگم
_اها...
~راستی اصلا چرا وقتی حرفش میاد خشکت میزنه؟
_چطوری
~اینجوری که شدی،استینمو ول کن
به پایین نگاه کردمو دیدم استین اومی رو با چنگ نگه داشتم... فوری ول کردمو نگاه دادم به تلویزیون و وانمود کردم که رو فیلم تمرکز میکنم اما شنیدم اومی با نیشخند گفت:
~حتما دایی عزیزم باور کردم که حواست به فیلمه.
ـــــ
ببخشید کمه و دیر شد... خونه نبودم و اوضاع روحیم زیر صفره 😁
حمایت یادتون نره مربا هویجیا
بوس بهتون🎀🥕
اگرم غلط املایی داره به بزرگی خودتون ببخشینننن😬
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#like_swan
𝑃𝑇13
ویو نامجون: روز امتحان:
روز امتحان فرا رسید و اومی و ات یکم دیر رسیدن ولی دلم نیومد تنبیهشون کنم، گناه دارن بزار امروز خوب باشم. برگه های امتحان رو مرتب کردم و به بچه های کلاس نگاه کردم.
_خب... برای امتحان اماده این؟
+بله استاد(منظورم بچه هاست)
شروع کردم برگه هارو پخش کردن و بعد رفتم نشستم و زمان شروع شد. به قیافه ات نگاه کردم که با نیشخند کوچولویی به سوالا نگاه میکرد و جواب میداد. ای کوچولوی شیطون، چطوری با یه لطفا اینقدر راحت خودمو به یه خانم کوچولو باختم؟ خودمم دلیلشو نمیفهمم.(عسلم من میدونم بیا بهت بگم😔)
زنگ که خورد پایان امتحان اعلام شد بچه ها یکی یکی برگه هارو تحویل دادن.
موقع تحویل دادن انگشتای ات با من تماس ظریفی داشت که باعث شد لرزی بی دلیل تو بدنم بیفته بعد اون اومی موقع تحویل نیشخندی زد و دنبال ات رفت.
فکر کنم ابروم رفت....
ویو ات:
رفتیم بیرون که اومی منو گرفت و با پوزخند نگام کرد.
~خب؟
=خب؟
~امتحان چطور بود؟
=عالییی
چشماش گشاد شد و با نگاه ناباورانه بهم نگاه کرد.
~جان؟ هااااا؟
=چته تو؟
~از تو بعیده
چشم غره زدم(درست نوشتم دیگه؟ 😅)
=چرا؟
~اتتتتت
=اومیییی
~جدی راز موفقیتت چیه؟
به پوزخندش نگاه کردمو بعد به زمین چشم دوختم و حالتی مظلومانه گرفتم.
= خب...فقط یه نکاه کوچولو به سوالا انداخته بودم.
~چییی؟! نه نه نه.... تو... از دایی من؟ او ما گاد اتتتت.
=فقط همون یه بار بود قول میدم.
~بهش چی گفتی که گذاشت ببینی؟
=لطفا.
اومی خندید که باعث شد چندها دختر پیکمی با حسادت بهم نگاه کنن و برعی اومی غش کنن اییی.
~به زودی قراره تو لباس عروس ببینمت زندایی.
=اومی!
~قبول کن از داییم خوشت میاد.
=الان پارت میکنم وایسا ببینم میمون!
و شروع کرد با خنده دوییدن و منم دنبالش.(یه اومی با دایی خوشگلش بهم بدین تنکیو😃)
ویو نامجون:
زمان استراحتمو وقف تصحیح امتحانا کردم ات 100 اومی 94 خواهر زاده اسکل من ولی خوبه.
این روزا ذهنم ناخوداگاه میره سمت ات اخه امروز چهرش خیلی کیوت بود وقتی هر سوالو مینوشت به خودش افتخار، میتونستم شبیه شیرینی بخورمش یا مول موچی درسته قورتش بدم.
رشته افکارم با دوتا دختر پیکمی که از همون اول سعی در جلب توجه داشتن پاره شد (برای دخترا از 1و 2 استفاده میکنم زدم میاد عسلیا🥱)
1استاد
_بله
2ما سوال داشتیم
با بی میلی شروع کردم توضیح دادن و وقتی تموم شد متوجه شدم کل این مدت بهم زل زده بودن و لبایی که شبیه کون مرغ بود رو گاز میگرفتن
_خب سوال دیگه ای ندارین؟
1بهمون نمرع نمیدین؟
2موافقم ما دانش اموزای خوبی هستیم استاد نامجون
_ شما بر اساس نتیجه امتحان نمره میگیرید و اینکه لطفا ادب رو رعایت کنید.
2میخواین ما برای نمره کار دیگه ای انجام بدیم؟(گرفتین دیگه منظورو؟ دخترای بچ😑)
_اره حتما
1جدی؟ کی شروع کنیم؟
_از همین الان برید کتابخونع و درس لعنتیتون رو بخونید!(سیگمای کی بودی 😔🤙🏻)
شب:
داشتن با اونی فیلم میدیدم... بهتره بگم اون داره میبینه چون من یه لحظه هم نمیتونم روی چیزی حز ات تمرکز کنم.
~خوشت اومده ها
خشکم زد و بهش با عصبانیت نگاه کردم
_معلومه که نه اومی بس کن این درست نیست
~اروم بابا چی میگی دایی
_مگه منظورت ات نیست؟
اومی خندید
~نه فیلمو میگم
_اها...
~راستی اصلا چرا وقتی حرفش میاد خشکت میزنه؟
_چطوری
~اینجوری که شدی،استینمو ول کن
به پایین نگاه کردمو دیدم استین اومی رو با چنگ نگه داشتم... فوری ول کردمو نگاه دادم به تلویزیون و وانمود کردم که رو فیلم تمرکز میکنم اما شنیدم اومی با نیشخند گفت:
~حتما دایی عزیزم باور کردم که حواست به فیلمه.
ـــــ
ببخشید کمه و دیر شد... خونه نبودم و اوضاع روحیم زیر صفره 😁
حمایت یادتون نره مربا هویجیا
بوس بهتون🎀🥕
اگرم غلط املایی داره به بزرگی خودتون ببخشینننن😬
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۱.۵k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط