busy📄
busy📄
#busy
تک پارتی: (همیشه علامتا برای پسرامون _ برای ات= و برای شخصیت سوم ~ استفاده میکنم نانا ها🎀)
ویو ات:
داشت لباس عوض میکرد که بره گفتم:
=هانی، امشب دیر میای؟
گفت:
_باز شروع شد؟
همین.... نه دعوا کرد، نه داد زد فقط دو کلمه گفت ولی همین باعث شد تو دلم یکی بگه: تو دیگه زیادی شدی ات.
تمام شب به خودم قول دادم که از فردا هیچی ازش نپرسم. نه اینکه نادیدش بگیرم ولی توجهمو کمتر کنم.
نه بگم دلم برات تنگ شده.
نه بپریم کی میای خونه با هم شام بخوریم.
و نه وقتی که داره میگه بگم مراقب خودت باش.
گفتم بزارم اون یه بار دنبالم بگرده، اخیرا اون نیستو من تو خونه به این بزرگی تنهام، حتی یه بارم زنگ نمیزنه ببینه مردم یا زندم. شاید اصلا اهمیت ندارم دیگه.
فردا:
مثل همیشه صبح زود رفت سر کار.
ساعت دو ظهر برام پیام اومد، گوشیمو چک کردم و دیدم نامجونه.
_ناهار خوردی؟
جواب دادم :
=اره
ساعت پنج دوباره نوتیف اومد.
_حالت خوبه؟
دوباره فقط گفتم:
=اره
شب که اومد مثل همیشه اول نرفت لباسشو عوض کنه. به جاش اومد رو به روم نشست و چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد اروم گفت:
_از دیروز یه چیزی عوض شده....
نفسم بند اومد ، چیزی نگفتم و منتظر ادامه ی حرفش شدم. ولی چیزی نگفت پس بیخیال شونه بالا انداختم و گفتم:
=نه
گفت:
_چرا.... دیگه هیچی ازم نمیخوای؟
خنده ی کوتاهی کردم البته بهتره بگم بغض بود .
=چون فهمیدم نباید اینقدر گیر بدم.
_ولی... میدونی چرا دیروز اون حرفو زدم؟
منتظر توضیحی بودم که اخرش بگه: خسته بودم یا سرم شلوغ بود خلاصه یه بهونه ای که بتونه بپیچونه.
ولی گفت:
_چون عصبانی بودم، از خودم نه از تو ات.
به چشماش نگاه کردم صادق ترین چشم های توی عمرم رو الان دیدم.
ادامه داد:
_هر بار که میپرسی کی میای حرص میخورم چون میدونم منتظرم میمونی ولی من نمیتونم زودتر برسم و تورو تا اخر شب تنها میزارم. و دیروز حرصمو سر تو خالی کردم....
اومد نشست کنارمو و دستمو گرفت.
_ازت یه خواهش دارم ات.
=چی؟
_لطفا اگه یه روزی ازم دستم ناراحت شدی محبتت رو ازم نگیر.... فقط با اون سوالای سادست که میفهمم توی قلبت جا دارم.
کشیدمش تو بغلم و موهاشو نوازش کردم.
=قول میدم
دستاشو دور کمرم حلقه کردو گرنمو بوسید.
_خوبه... بعضی وقتا ادما از محبت خسته نمیشن ات، فقط میترسن نتونن عشقشون رو به همون اندازه برگردونن و از دست بدن...و شاید رابطه امن یعنی...
=یعنی قبل از اینکه رفتار کسی رو به بی علاقگی تعبیر کنیم به جنگای درونی و ذهنی فرد خستگی هاش فکر کنیم که هیچوقت دربارشون حرف نزده.
منو هل داد و روی کاناپه زیر بدنش که بالا سرم بود دراز کشیدم.
_ولی الان قصد دارم استرسمو خالی کنم میتونی کمکم کنی؟
=با کمال میل.
ویو نامجون:
انقدر بوسیدمش تا خسته شد
خسته از بوسیدن پیوسته شد
خواست تا لب بر شکایت برکند
لب نهادم بر لبش تا بسته شد!
پایان....:)))
امیدوارم خوشتون اومده باشهههه🧚🏻♀️
گوشیم شارژ نداره بزارم شارژ بعد براتون پارت جدید مینویسم. تا گوشی شارژ بشه شمام این فیکو حمایت بارون کنین بوسسس💋
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#busy
تک پارتی: (همیشه علامتا برای پسرامون _ برای ات= و برای شخصیت سوم ~ استفاده میکنم نانا ها🎀)
ویو ات:
داشت لباس عوض میکرد که بره گفتم:
=هانی، امشب دیر میای؟
گفت:
_باز شروع شد؟
همین.... نه دعوا کرد، نه داد زد فقط دو کلمه گفت ولی همین باعث شد تو دلم یکی بگه: تو دیگه زیادی شدی ات.
تمام شب به خودم قول دادم که از فردا هیچی ازش نپرسم. نه اینکه نادیدش بگیرم ولی توجهمو کمتر کنم.
نه بگم دلم برات تنگ شده.
نه بپریم کی میای خونه با هم شام بخوریم.
و نه وقتی که داره میگه بگم مراقب خودت باش.
گفتم بزارم اون یه بار دنبالم بگرده، اخیرا اون نیستو من تو خونه به این بزرگی تنهام، حتی یه بارم زنگ نمیزنه ببینه مردم یا زندم. شاید اصلا اهمیت ندارم دیگه.
فردا:
مثل همیشه صبح زود رفت سر کار.
ساعت دو ظهر برام پیام اومد، گوشیمو چک کردم و دیدم نامجونه.
_ناهار خوردی؟
جواب دادم :
=اره
ساعت پنج دوباره نوتیف اومد.
_حالت خوبه؟
دوباره فقط گفتم:
=اره
شب که اومد مثل همیشه اول نرفت لباسشو عوض کنه. به جاش اومد رو به روم نشست و چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد اروم گفت:
_از دیروز یه چیزی عوض شده....
نفسم بند اومد ، چیزی نگفتم و منتظر ادامه ی حرفش شدم. ولی چیزی نگفت پس بیخیال شونه بالا انداختم و گفتم:
=نه
گفت:
_چرا.... دیگه هیچی ازم نمیخوای؟
خنده ی کوتاهی کردم البته بهتره بگم بغض بود .
=چون فهمیدم نباید اینقدر گیر بدم.
_ولی... میدونی چرا دیروز اون حرفو زدم؟
منتظر توضیحی بودم که اخرش بگه: خسته بودم یا سرم شلوغ بود خلاصه یه بهونه ای که بتونه بپیچونه.
ولی گفت:
_چون عصبانی بودم، از خودم نه از تو ات.
به چشماش نگاه کردم صادق ترین چشم های توی عمرم رو الان دیدم.
ادامه داد:
_هر بار که میپرسی کی میای حرص میخورم چون میدونم منتظرم میمونی ولی من نمیتونم زودتر برسم و تورو تا اخر شب تنها میزارم. و دیروز حرصمو سر تو خالی کردم....
اومد نشست کنارمو و دستمو گرفت.
_ازت یه خواهش دارم ات.
=چی؟
_لطفا اگه یه روزی ازم دستم ناراحت شدی محبتت رو ازم نگیر.... فقط با اون سوالای سادست که میفهمم توی قلبت جا دارم.
کشیدمش تو بغلم و موهاشو نوازش کردم.
=قول میدم
دستاشو دور کمرم حلقه کردو گرنمو بوسید.
_خوبه... بعضی وقتا ادما از محبت خسته نمیشن ات، فقط میترسن نتونن عشقشون رو به همون اندازه برگردونن و از دست بدن...و شاید رابطه امن یعنی...
=یعنی قبل از اینکه رفتار کسی رو به بی علاقگی تعبیر کنیم به جنگای درونی و ذهنی فرد خستگی هاش فکر کنیم که هیچوقت دربارشون حرف نزده.
منو هل داد و روی کاناپه زیر بدنش که بالا سرم بود دراز کشیدم.
_ولی الان قصد دارم استرسمو خالی کنم میتونی کمکم کنی؟
=با کمال میل.
ویو نامجون:
انقدر بوسیدمش تا خسته شد
خسته از بوسیدن پیوسته شد
خواست تا لب بر شکایت برکند
لب نهادم بر لبش تا بسته شد!
پایان....:)))
امیدوارم خوشتون اومده باشهههه🧚🏻♀️
گوشیم شارژ نداره بزارم شارژ بعد براتون پارت جدید مینویسم. تا گوشی شارژ بشه شمام این فیکو حمایت بارون کنین بوسسس💋
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۴۰۶
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط