«خدمتکار عمارت»

«خدمتکار عمارت»
(پارت ۲۰)
ـــــ متاسفم ا.ت نباید تنهات میزاشتم
از شدت هق هق نمیتونست حرف بزنه .کمکش کردم بلند شه و با هم از اون مهمونی نحس خارج شدیم . هر چند چون من و به هدفم نزدیک کرد همچین بی خیر و برکتم نبود ولی چون باعث اشک ا.ت شده بود زهرمار شده بود برام . برای بار هزارم خودم و لعنت فرستادم که اون و سپر بلای خودم کردم ، فکر میکردم آخرین بلایی بود که به خاطر من سر ا.ت میاد غافل از اینکه ..........

« ۳ ماه بعد »
سه ماه گذشت ، سه ماهی که همه چیز عوض شد . هدف ا.ت از ازدواج ، حسمون بهم ، قراردادی که بستیم . تو این سه ماه من و ا.ت قبول کردیم که عاشق همیم . قبول کردیم زن و شوهریم و قصد جدایی نداریم . منم به ا.ت اعتراف کردم که هیچ عشقی نداشتم و میخواستم حرص تو رو در بیارم ، البته بعدش همچین افتاد به جون موهام که به گوه خوردن افتادم . اما همه چیز قرار نبود گل و بلبل بمونه .
با برخورد نور خورشید به صورتم بیدار شدم ، ا.ت سرش و رو بازوم گذاشته بود و هنوز خواب بود ، لبخند محوی زدم
ـــــ ا.ت ! خانمم بیدار شو
چینی به بینیش داد
ـــــ ته بزار بخوابم تروخدا
ـــــ نه نمیشه پاشو
بلاخره با هزار زور و زحمت راضیش کردم تا از خواب بیدار بشه ، چهره خوابالوش زیادی کیوت بود . لباسامون و عوض کردیم که صدای در بلند شد . بدون اینکه در و باز کنه گفت :
خدمتکار ــــــ منم ارباب کیم ، ارباب بزرگ گفتن برای استقبال از مهمون بیاید پایین
ــــــ مهمون کیه ؟
خدمتکار ـــــ بانو لیزا به همراه مادرشون ترشیف آوردن و گویا قراره چند هفته بمونن
لعنت به این شانس
ــــــ خیلی خوب تو برو ما میام
نگاهم به چهره غمزده ا.ت افتاد ، الهی بمیرم برای دلبرکم
(*دوستان من هنوزم منتظر حدسیات شما هستم ؟ اگه بیشتر نظر بدید زودتر پارت میزارم)


#فیک
#سناریو
#کیپاپ
دیدگاه ها (۷)

پارت. 33

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

Afterglow

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

عشق بی پایان

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

چند پارتیـــــــــ🤍✈️🤍ـــــــــوقتی از سفر کاری برمیگردهــــ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط