Afterglow
پارت سی — صبحی که هیچچیز رمانتیک نبود
صبح ساعت پنج و چهل دقیقه، آلارم ا/ت به صدا درآمد.
دستش را از زیر پتو بیرون آورد و بدون باز کردن چشمهایش گوشی را پیدا کرد.
خاموش.
سه ثانیه بعد دوباره آلارم.
ـ لعنتی...
بالاخره نشست.
امروز نه عکسبرداری داشت، نه جلسهی برند.
روز مسابقه بود.
مسابقهای که دو ماه برایش تمرین کرده بود و برخلاف قراردادهای مدلینگ، این یکی هیچکس نمیتوانست با یک ایمیل جابهجایش کند.
ساعت شش و نیم سالن تمرین بود.
هفت و نیم گرمکردن.
نه شروع رقابت.
و ساعت چهار بعدازظهر...
پرواز.
فردا یک کمپین تبلیغاتی در پاریس داشت.
زندگی ا/ت معمولاً همینقدر بیرحمانه برنامهریزی میشد.
در راه، مدیرش زنگ زد.
ـ بعد مسابقه مستقیم فرودگاه.
ـ میدونم.
ـ پاسپورت؟
ا/ت مکث کرد.
ـ توی کیفمه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ بلیت؟
ـ دارم.
ـ قرارداد پاریس؟
ـ دارم.
ـ لباس—
ـ اگه بخوای شناسنامهامم میفرستم.
مدیرش خندید.
ـ فقط خواستم مطمئن شم.
ـ مطمئن شدی.
ـ خوبه. موفق باشی.
تماس قطع شد.
ا/ت گوشی را گذاشت کنار.
بعد یک پیام دید.
Mingyu: «امروز مسابقه داری. من زودتر بیدار شدم که برات آرزوی موفقیت کنم.»
ا/ت لبخند زد.
نوشت:
«تو ساعت پنج صبح بیدار شدی؟»
جواب:
«نه.»
«پس؟»
«الان بیدار شدم. ساعت کره اینجاست.»
ا/ت خندید.
«دروغگو.»
«موفق باشی، خانم پول.»
ا/ت گوشی را قفل کرد.
ـ احمق.
ولی لبخندش تا رسیدن به سالن ماند.
ادامه دارد....
برین عشق کنین🙄
پارتای طولانی آپ کردم🤭
شرط:
کامنت: ۳۰ ( فقط نظرتونو راجب رمان بگین استیکر خالی رو حساب نمیکنم )
لایک: ۳۰
بازنشر: ۱۰
صبح ساعت پنج و چهل دقیقه، آلارم ا/ت به صدا درآمد.
دستش را از زیر پتو بیرون آورد و بدون باز کردن چشمهایش گوشی را پیدا کرد.
خاموش.
سه ثانیه بعد دوباره آلارم.
ـ لعنتی...
بالاخره نشست.
امروز نه عکسبرداری داشت، نه جلسهی برند.
روز مسابقه بود.
مسابقهای که دو ماه برایش تمرین کرده بود و برخلاف قراردادهای مدلینگ، این یکی هیچکس نمیتوانست با یک ایمیل جابهجایش کند.
ساعت شش و نیم سالن تمرین بود.
هفت و نیم گرمکردن.
نه شروع رقابت.
و ساعت چهار بعدازظهر...
پرواز.
فردا یک کمپین تبلیغاتی در پاریس داشت.
زندگی ا/ت معمولاً همینقدر بیرحمانه برنامهریزی میشد.
در راه، مدیرش زنگ زد.
ـ بعد مسابقه مستقیم فرودگاه.
ـ میدونم.
ـ پاسپورت؟
ا/ت مکث کرد.
ـ توی کیفمه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ بلیت؟
ـ دارم.
ـ قرارداد پاریس؟
ـ دارم.
ـ لباس—
ـ اگه بخوای شناسنامهامم میفرستم.
مدیرش خندید.
ـ فقط خواستم مطمئن شم.
ـ مطمئن شدی.
ـ خوبه. موفق باشی.
تماس قطع شد.
ا/ت گوشی را گذاشت کنار.
بعد یک پیام دید.
Mingyu: «امروز مسابقه داری. من زودتر بیدار شدم که برات آرزوی موفقیت کنم.»
ا/ت لبخند زد.
نوشت:
«تو ساعت پنج صبح بیدار شدی؟»
جواب:
«نه.»
«پس؟»
«الان بیدار شدم. ساعت کره اینجاست.»
ا/ت خندید.
«دروغگو.»
«موفق باشی، خانم پول.»
ا/ت گوشی را قفل کرد.
ـ احمق.
ولی لبخندش تا رسیدن به سالن ماند.
ادامه دارد....
برین عشق کنین🙄
پارتای طولانی آپ کردم🤭
شرط:
کامنت: ۳۰ ( فقط نظرتونو راجب رمان بگین استیکر خالی رو حساب نمیکنم )
لایک: ۳۰
بازنشر: ۱۰
- ۱.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط