من هیچ تصوری از آقای خوابیده در ذهنم ندارم؛
من هیچ تصوری از آقای خوابیده در ذهنم ندارم؛
تصور من از تو همیشه ایستاده است، با صلابت! مگر تو همان قامت برافراشته نبودی؟ من حتی تو را خمیده هم ندیده بودم…
آقا!
برخیز!
مهمان آمده، دشمن نشسته و دارد تماشا میکند؛ مبادا دشمن شاد شویم!
برخیز!
مگر میشود آن قامت رعنا را پشت این حجاب مرگ پنهان کرد؟
برخیز…
ما هنوز محتاج آن زبان بدن مقتدرانهایم؛ محتاج صلابتی که در نگاهت بود...
برخیز که عزت این خاک روی شانههای تو ایستاده بود!
نگاه کن…
یتیمانت حالا در بیسرپناهی این هیاهو، غریب افتادهاند.
تو کجا رفتهای؟ مگر نمیدانی یک لبخند تو، تمام رگهای جان ما را دوباره به تپش میانداخت؟
من این «رفتن» را باور ندارم؛ تو اهل رفتن نبودی…
تصور من از تو همیشه ایستاده است، با صلابت! مگر تو همان قامت برافراشته نبودی؟ من حتی تو را خمیده هم ندیده بودم…
آقا!
برخیز!
مهمان آمده، دشمن نشسته و دارد تماشا میکند؛ مبادا دشمن شاد شویم!
برخیز!
مگر میشود آن قامت رعنا را پشت این حجاب مرگ پنهان کرد؟
برخیز…
ما هنوز محتاج آن زبان بدن مقتدرانهایم؛ محتاج صلابتی که در نگاهت بود...
برخیز که عزت این خاک روی شانههای تو ایستاده بود!
نگاه کن…
یتیمانت حالا در بیسرپناهی این هیاهو، غریب افتادهاند.
تو کجا رفتهای؟ مگر نمیدانی یک لبخند تو، تمام رگهای جان ما را دوباره به تپش میانداخت؟
من این «رفتن» را باور ندارم؛ تو اهل رفتن نبودی…
- ۷۸
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط