غمِ تنهایی عذاب است به یادت چه کنم

غمِ تنهایی عذاب است به یادت چه کنم
دلِ سر گشته یِ من کرده هوایت چه کنم

دلِ پاکِ تو مرا کرده چنین زار و فسون
شده آرامش من زنگ صدایت چه کنم

تو پُر از خاطره ای بودنِ تو حقِ من است
تو بگو با غمِ این خاطره هایت چه کنم

با خیالِ تو شبم چون شبِ یلداست هنوز
بی حضورِ تو و آن شان و صفایت چه کنم

گر چه دوری زِ بَرم یادِ تو همراهِ من است
با چنین روز و شب و فاصله هایت چه کنم...
دیدگاه ها (۲)

مینویسم نامه وروزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنها میروم...

بگذار زمــان روی زمین بند نباشدحافظ پی اعطای سمرقند نباشدبگذ...

گفته بودم که غمت مالِ من استجفت چشمانِ تو اموالِ من استگفته ...

یک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستم ساقی نظر انداخت به ...

غمِ  تنهایی  عذاب  است  به یادت  چه کنم دلِ  سر گشته ىِ من  ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

از این غمِ پنهانِ جگر سوز چه گویمچون دانه ی افتاده به مرداب،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط