عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند :کجا می رو

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند :کجا می روی؟
گفت :می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم،
تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
دیدگاه ها (۶)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت شــانزدهــمشــانزده...

✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی🌺🌱🌻🌱🌻🌱🌺🌱🌻🌱🌻🌱🌱 #پندانه ✅ دوست دا...

حکایت شنیــــــــ‌دنی از ملانصرالدین از ملانصرالدین پرسیدند:...

💫 هشدار امیرالمومنین به قاتلان کربلا 👇سال‌ها پیش از عاشورا، ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~انگشت اشاره اش رو آروم سمتش دراز کر...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و یکــم سـی...

سایه‌های کلاغپارت چهل‌ویکم | نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشدس...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

Destiny part 8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط